ادامه مطلب
+ شنبه سی و یکم تیر ۱۴۰۲| 11:10|𝐿𝑒𝒾𝓁𝒶| |

دوباره گُر بگیرم سرد نمیشم، سرررررد میشم.

.

+ سه شنبه بیست و هفتم تیر ۱۴۰۲| 21:18|𝐿𝑒𝒾𝓁𝒶| |

هرگز به عمق من پی نمیبری مادامی که یکی دیگه تو ذهنت خاطره بازی میکنه. !

دیروز غروبی که باهاش قدم میزدم به این فکر کردم که چقدر دنیای متفاوتی داریم... و اون هرگز نمیتونه به دنیای من نفوذ کنه. امروز یه بحثی پیش اومد که مطمئن شدم همینطوریه...

یه وقتایی دلم میخاد باهاش کات کنم انقدر که لجمو درمیاره حرصم میده ، گاهی فکر میکنم کارش از عمده، مگه میشه ندونی و بگی و نفهمی که ممکنه طرف مقابلت اذیت شه... !!!

دیروز یه لحظه سقوط کردم به دوسال پیش... به شب نامزدیم، به اون مراسم مزخرف عروسی که درواقع عروسی نبود یه مجلسی بود که اعلام کنیم من عروسی کردم همین... بعد یادم افتاد با چه نفرتی با چه دردی اون عکس ها و فیلم ها رو پاک کردم و دیگه چیزی ازش ندارم. درست لحظه ای که فهمیدم هیچ حسی به من نداشته و به اصرار دیگران اومده خواستگاری ، همون لحظه همشو پاک کردم. دیگه برام لذتی نداشت ، خودمو کنار مردی میدیدم که نمی‌شناختم.

ازم پرسید کجایی گفتم نمیگم ناراحت میشی، حتی نمیخواستم بخاطر چیزی که ناراحتم کرده ناراحتش کنم. نمیدونم قلبم دووم میاره این همه غصه و ناراحتی رو که بعدش ازنو بسازیم خودمونو...

میشه ینی؟؟؟؟؟

.

بعدا نوشت به تاریخ 10 فروردین 1404

جیزی بگو کم کن آشفتگی ها را ...

.

+ دوشنبه بیست و ششم تیر ۱۴۰۲| 18:55|𝐿𝑒𝒾𝓁𝒶| |

امروز روز تولدشه... ، من از هفته ها قبل برای این شب و روز برنامه چیده بودم. نصف روز تو نت چرخیدم و با دقت از خصوصیات کافی شاپ ها خوندم و عکس دیدم و آخرش هم یه عکس کافی شاپ چشممو گرفت ، کافه پرتقال ، فضای بیرون کافه بیشتر از داخلش دلمو برد. زنگ زدم و پرس و جو و نحوه جشن تولد و کارایی که دلم میخاد انجام شه... یه جوری هیجان زده بودم که خودم از حالم متعجب شدم. اما خب حوادثی که حالتو بد کنن هیچ وقت هشدار نمیدن که جلوشو بگیری و اصلا شاید نشه جلوشو گرفت.!

ما هردو همدیگه رو دوست داریم هرکدوم به روش خودش، هزار بار بيشتر زمان گذاشتم و فکر کردم و به خودم گفتم اگه بچه هاش نبودن ما سرچی ممکن بود اختلاف داشته باشیم؟! و هربار گفتم هیچی... و ای کاش بخاطر هیچی ها اختلاف داشتیم و وقت میذاشتیم و حل میکردیم ... خب تولدش اونجوری که من برنامه ریزی کرده بودم پیش نرفت بخاطر یه دلخوری کوچیک و یه موج عظیم افکار منفی همچی کنسل شد. نمیدونم شاید سال‌های بعد...

به جای یه تولد لاکچری ، دوتایی رفتیم قدم زدیم ، گپ زدیم ، از حال و آینده گفتیم ، از خودمون گفتیم...

پرسیدم یه چیزی از طرف من که ناراحتت میکنه چیه؟!

نگفت، درحالی که من انتظار داشتم بگه تو انقدر حساسی که گاهی تو مخی میشی برام. تو بیش از حد نرمال باهام بازی میکنی و مشغولی و میچسبی به من. ازاینکه تو هستی و بچه هام کنارم نیستن. ازاینکه تو باعث جدایی من و بچه هامی... اینا تصورات خودم بود وگرنه وقتی ازش پرسیدم چی ازطرف من باعث ناراحتیت میشه گفت هیچی... !!

و همین سوالو ازمن پرسید.!

انتظار داشت خلاف انتظاراتم ((: گفتم میشه بگم چی خوشحالم میکنه؟! گفت افق کجاست من برم محو شم. ((: گفتم من خوشحالیم از ته قلبم نیست. یه غمی ته نشین قلبمه که باید درست شه. همینجوری بمونه عمیق میشه و غیرقابل ترمیم. یه جا پیدا کردیم و نشستیم. گفت تو ازدواج با من اگه چیزی از دست دادی یه چیزایی هم بدست آوردی . خب من چی بدست آوردم؟!. دلم می‌خواست بگه اون چیزی که ته ذهنش وول وول میخوره همونو بریزه بیرون... اما نگفت.

ازدواج که بده بستون نیست. حاصل یه ازدواج سالم آرامش و اطمینان و اعتماد که واسه ما رو لبه تیز تیغه... آدم وقتی چیزی واسه ازدست دادن نداره خیلی بی پروا میشه و از زبانش آتیش میباره. من اینجوریم.

کاش این خلوت های دونفریمون همیشگی بود. وقتی فکرشو میکنم یه جایی تمومه حالم بدمیشه. باهمه ی این احوالات من علی رو دوست دارم. گاهی بدون اینکه متوجه شه بهش عمیق میشم و به خودم میگم ینی واقعا این شوهرمه؟!! واون چیزایی که تو فکرم رژه میره و یا تو دلم غنج میره بماند. (:

وشاید تولدی دیگر...

.

+ شنبه بیست و چهارم تیر ۱۴۰۲| 9:6|𝐿𝑒𝒾𝓁𝒶| |

رفتم مرکز خرید علوی پشت ویترین طلافروشان وقت گذروندم به انگشترها نگاه کردم و دستبند ها... یه انگشتر ظریف و یه دستبند خاص میخام هرچی گشتم چیزی مناسب سلیقه ام پیدا نکردم ، البته اگه چیزی هم میدیدم فعلا پولشو نداشتم که بخرم، تو طلافروشی یه دستبند ساده دیدم خوشم اومد هم طلاییشو هم سفیدشو قیمت گرفتم رو هم می‌شد 67 تومن... فروشنده ام که فک می‌کرد من خریدارم کلی تحویل گرفت و وقت گذاشت ... خلاصه تشکر کردم و زدم بیرون یکم بالاتر همون طرح دستبند با دوتا طلایی که وسطش سفید بود دیدم خیلی خوشگل بود باخودم گفتم اگه پول داشتم حتما اینو برمی‌داشتم. اما از انگشتر هیچی خوشم نیومد اون ظریف تر های خاصو اصن نباید نگاه میکردی ((:

ازمرکز خرید اومدم بیرون قدم زنان تو آفتاب ظهر تابستون چشمم افتاد به یه تابلو ساده تبلیغاتی که انگار از یه جایی کنده باشی چسبونده باشی اونجا همینقدر بی سلیقه...! داخلو نگاه کردم خوشم اومد بالبخند وارد شدم از چندتا پله رفتم بالا... یه جای خنک با صندلی هایی که تمیز بود مشخص بود همچی تازه است... یه بستنی سفارش دادم و نشستم پشت میز ، آرامش داشت، جای شیک و لوکسی نبود، یه جای کوچیک ، تروتمیز و سکوت... چیزی که من عاشقشم...

حس تازگی داشت برام، حسی که غمگینی تنهایی دیشب و امروزو ازم گرفت. با صاحب اونجا همصحبت شدم. یه خانوم و آقا، گفت تازه 13 روزه اینجا افتتاح شده، من بهارم و ایشون امین ، بخاطر همین اسم اینجا رو گذاشتیم کافی شاپ "بهامین" ((:

.

+ چهارشنبه بیست و یکم تیر ۱۴۰۲| 15:38|𝐿𝑒𝒾𝓁𝒶| |

نمیدونم از مامان بزرگ جان جانم اسمش "جان جان" بود چند تا خاطره گفتم و اصلا اینو گفتم یا نه.! یه خونه قدیمی چوبی که کفش چوب بود و جیرجیر صدا میداد. وقتی روش پا میذاشتی فک میکردی الانه که بشکنه و سقوط کنی ... از پله های چوبی ده دوازده تا پله.. بالا میرفتم اولین کاری که میکردم چشم می‌دوخت به منظره روبه رو ... یه حیاط خوشگل کوچولو یه باغ بزرگ که دورتا دورش سیم خاردار بود یه آبراه باریک که وقتی بهش نزدیک میشدی صدای شرشر آب شنیده می‌شد و راحت میشد از روش پرید و به باغ مامان بزرگ رفت. تنها چیزی که حیاط و از باغ جدا می‌کرد همون آبراهه باریک بود که از خونه های بالا میومد.

باغ مامان بزرگ یه درخت بزرگ انجیر داشت که میتونستی ساعتها زیرش بمونی و وسط تابستون گرم و شرجی شمال ازش لذت ببری... انقدر انجیر می‌خوردیم که زبونمون به سوزش میوفتاد و انگشتامون از بس که شیره ی سفید انجیر بهش خورده بود زخمی و چسبناک میشد. وچند بار، چند روز ، چند ساعت زیر سایه همون درخت با بچه های فامیل بازی کردیم.

انتهای باغ مامان بزرگ یه اتاقک گلی قدیمی بود که یه طرف دیوارش خراب شده بود. نمیدونم برای چی اون اتاقک اونجا ساخته بودن.؟! اون اتاقک درعالم بچگی منو می‌ترسوند اما هردفعه که میرفتم باغ مامان بزرگ یه دوری اون اطراف میزدم و یه جوری مث کارآگاه ها وراندازش میکردم بعد راهمو کج میکردم سمت درخت انار و آلوچه و می‌رسیدم به اول باغ کنار درخت انجیر خب انجیر نبود اون موقع یا نرسیده بود ... خلاصه بعد کلی دور دور متفکرانه، میرفتم خونه... ((:

مامان بزرگ آب لوله کشی نداشت... میومد خونه ما دوتا دبه سفیدشو پر می‌کرد و میرفت، کار هرروزش بود گاهی هم به این بهونه میومد خونه یه چای مهمون دخترش میشد. همیشه هم پاهاشو دراز می‌کرد و مینداخت رو هم. و همیشه هم کبرای ما از بس شیطون بود و سربه سرش میذاشت که آخرش با کلافگی پامیشد میرفت خونه اش.

یادش بخیر، یه جوری اومد جلو چشام که اشک تو چشام حلقه زد. انگار همین دیروز بود.

.

+ دوشنبه نوزدهم تیر ۱۴۰۲| 20:55|𝐿𝑒𝒾𝓁𝒶| |

گاهی به خودم میگم اون که توجهی به خواسته های من نداره! ارزششو داره واقعا؟!! بعد به خودم میگم من دلم میخاد که اینجوری باشم، اینجوری زندگی کنم، اینجوری بهش اهمیت بدم، چون از من برخواسته، از درون من میاد و من به این حس وجودی خودم افتخار میکنم، به لایه های پنهانی که تو سادگی نگاهم مخفیه و شاید هیچ کسی نفهمه چی میگم، چی میخام ، چطوری میخام حتی تو... اما من به تمام احساساتم افتخار میکنم... من در زمانی خاص به شکلی خاص یه تیکه ازخودمو بهت میدم درست درلحظه ای که ندارمت. اما شک نکن من تنها کسی هستم که تو داری...

.

+ دوشنبه نوزدهم تیر ۱۴۰۲| 20:30|𝐿𝑒𝒾𝓁𝒶| |

ادامه مطلب
+ شنبه هفدهم تیر ۱۴۰۲| 8:31|𝐿𝑒𝒾𝓁𝒶| |

چهل و چند سالت باشه و فلان مدل ماشین سوار شده باشی جای تعجب داره؟؟؟؟

مثل اینه که به دیگری بگی B30 سوار شدی و من سوار ماشینت شدم زیر بارون اواخر دیماه... ((:

همینقدر ساده ، تمیز و محترمانه... فقط اونای دیگه گل رز قرمز ندادن دستم که بعد من پرپرش کنم.

.

+ شنبه هفدهم تیر ۱۴۰۲| 8:18|𝐿𝑒𝒾𝓁𝒶| |

خسته ام و گشنمه ..!!

آهنگ وبلاگمو که گوش میدم ناراحتم میکنه...

.

+ جمعه شانزدهم تیر ۱۴۰۲| 23:8|𝐿𝑒𝒾𝓁𝒶| |

یکی از دلایلی که بد غذا میخورم اینه که عصبیم.!

باعث میشه معده ام اذیت شه و نتونم خوب غذا بخورم.

کشف مهم...

.

+ سه شنبه سیزدهم تیر ۱۴۰۲| 19:12|𝐿𝑒𝒾𝓁𝒶| |

یه سوزی تو اهنگ ایندیلا به نام " Boite En Argent "

"جعبه نقره ای " هست‌.

درحال حاضر اهنگ وبلاگم...

من ، مخفی نگه داشتمش

داخل یک جعبه نقره ای

دنیای کوچک خودم رو

ستاره ها و یک اقیانوس

کمی ابدیت ، یک پن فلوت

اما چیزی از تو ندارم

تویی که دلتنگتم

جایی هستم که منو ترک کردی

در جاده تباهی

اینجا ماه هرگز درخشش نداره

و با گذر زمان کدر میشه

و از ابری به ابر دیگر

بر بالهای پرنده ای سفید

خودمو در گرو اینها گذاشتم

از اونجایی که بدون تو

هیچی ریتم نداره

ریتم وجود نداره

و دارم خودمو داغون میکنم

و دارم خودمو داغون میکنم.

.

+ سه شنبه سیزدهم تیر ۱۴۰۲| 8:2|𝐿𝑒𝒾𝓁𝒶| |

هرکاری کردم یه چیزی بخورم دیدم نمیشه، اشتها ندارم ، نمیتونم ، انگار تا خرخره پر باشی... همچین حالیم. /:

دیشب چندبار پاشدم ، سرم سنگینه ، خوابم بهم ریخته ، کاش دیشب یه قرص میخوردم تا صبح بیهوش میشدم. یه لحظه از ذهنم رد شداااا، باخودم گفتم من امشب اعصاب ندارم خوابم ندارم یه دوتا قرص بندازم بالا تا خود صب بخوابم. اما جدیدا این قرصه گیجم میکنه، قبلنا دوتا میخوردم هیچیم نمیشد، چند روز پیش که بخاطر شرایط بد خونه خوردم فقط برای اینکه با هرسروصدایی پانشم، نیاز به خواب عمیق داشتم... صبح گیج و منگ و خسته بودم، این روزها به طرز عجیبی بدنم خسته است. ورزش میکنم ولی سرحال نمیشم فقط عرق می‌ریزم و ضعف میکنم. و اشتهایی برای خوردم یه وعده ی کامل غذایی ندارم. مثل مرغ به هرچیزی نوک میزنن ... من عاشق تنقلات بودم، لذت تخمه خودنای دورهمی کنار بچه ها، خونه صدیقه ، خونه سمیرا ، خونه بابا اینا. وقتی که کبرا از سهم خودش تو ظرف می‌ریخت و به من میداد، اون خوشحالی کاری که میکرد، گاهی دلتنگ همین ریز شادیای زندگیت میشی...

الان به غذا فکر میکنم میخام بالا بیارم. بحث غذا نیست، حالم خوش نیست. این حال وامونده ی من ، بدجوری ریخته بهم. پیاده روی دیروز خسته کننده ترین پیاده روی عمرم بود. علی تو فکر بود و من هم... من به چی فکر میکردم و اون به چی‌؟!!

اینجوریاست که از زندگی تو این شهر بی روح لذت نخواهم برد. تمام طول پیاده روی خودم وسط شهرداری و سبزمیدون رشت تصور میکردم ... فقط همین تصورات لبخند به لبم میاورد.

.

+ سه شنبه سیزدهم تیر ۱۴۰۲| 7:23|𝐿𝑒𝒾𝓁𝒶| |

" دنیا هم که مال تو باشد، تا زمانی که درون قلب یک زن جایی نداشته باشی، تا درون آوازهای عاشقانه زنی زندگی نکنی و سهمی از دلشوره هایش نداشته باشی، فقیرترین مرد دنیایی...‌ "

این جمله ویلیام شکسپیر باعث شد برم و زندگینامشو بخونم...

ازدواج، نقطه عطف مهمی در زندگی‌نامه ویلیام شکسپیر محسوب می‌شود. شکسپیر در سن هجده سالگی با دختری به نام آنه هاتاوی آشنا شد. هاتاوی تقریباً 25 سال سن داشت و از اهالی دهکده اطراف بود. آن‌ها خیلی زود با یکدیگر ازدواج کرده و صاحب فرزند شدند. فرزند اول آنان سوزانا نام داشت. بعدها نیز صاحب یک پسر و دختر دوقلو به نام‌های جودیث و همنت شدند. ((:

.

+ شنبه دهم تیر ۱۴۰۲| 14:55|𝐿𝑒𝒾𝓁𝒶| |

خوب کردن حال خودت یه مهارته که تو همه هست ولی همه قدرت استفادشو ندارن.!

این مهارت یه زمانی خیلی بیشتر از الان در من بود، خیلی بیشتر...

.

+ جمعه نهم تیر ۱۴۰۲| 22:31|𝐿𝑒𝒾𝓁𝒶| |

به طرز شفافی فکر علی رو میخونم، بعد کنجکاو میشم که واقعا اینه..؟؟؟؟ و منتظرم از زبان خودش بشنوم ، اما نمیگه.! دوست دارم حقیقت ذهنشو بشنوم، نه چیزی که صرفا خوشم بیاد. فعلا حس و حالم اینجوریه. حواسش به من نیست و نمیدونم پیش خودش چه فکری میکنه درباره حقیقت وجودی من.!

ومن تا کی میتونم این سرگردانی ذهنمو تاب بیارم تا برسم به اون انسجامی که ایده آلمه..؟!

این روزها بیشتر ازهمیشه خسته و کلافه ام.

.

+ جمعه نهم تیر ۱۴۰۲| 22:22|𝐿𝑒𝒾𝓁𝒶| |

چیزی بگو آرام کن آشفتگی ها را ...

.

+ پنجشنبه هشتم تیر ۱۴۰۲| 10:52|𝐿𝑒𝒾𝓁𝒶| |

یاد قیافه خندون و شیرین و بامزه مامانم افتادم وقتی میرفت گوشت قربونی بگیره.

همیشه گوشت قرمز و مرغ تو یخچال بود ، اما نمیدونم چه فلسفه ای داشت که گوشت قربونی عید قربان واسه مامانم شادی آور بود. گوشت های بسته بندی شده رو جمع میکرد ، تقریبا هرساله دو تا چهار بسته گوشت به درخونه ما میومد، بهترینش هم گوشت قربونی حاج عمو بود. اما مامانم همیشه یه عیب و ایرادی روش میذاشت و تهش میگفت بااون همه دارایی ببین چی گذاشته...‌ ((:

و صد البته از گوشت قربونی دایی فرج تعریف می‌کرد و حرص بابامو درمی‌آورد.

تقریبا هرسال عید قربان ما ناهار واویشکا ( یه غذای شمالی) داشتیم و شام آبگوشت... البته من نمی‌خوردم چون بوی گوسفند میداد.

ببعی بیچاره...

.

+ پنجشنبه هشتم تیر ۱۴۰۲| 9:51|𝐿𝑒𝒾𝓁𝒶| |

ادامه مطلب
+ چهارشنبه هفتم تیر ۱۴۰۲| 22:1|𝐿𝑒𝒾𝓁𝒶| |

دیشب ازم پرسید ازمن راضی؟!

خب من مفهوم رضایت فقط از شخص خاص خودش برداشت کردم و گفتم از خودت راضیم، اما از زندگی که باهم داریم نه، دلیل مهمش اینه که بیشترین چیزی که فضای ذهنشو اشغال کرده بچه هاش هستن، بریم بیرون .... مانیا! شام بریم بیرون.... بازم مانیا! حتی دیشب بااینکه حالشو نداشت و بارها و بارها من گفتم خیلی خسته ام باز میگفت بریم پارک.... مانیا، همش فکرو ذکرش مانیا بود ، حتی این اواخر که پسرش اومده هرلحظه فکرش اونه، و شاید چندین بار نقشه کشید و گفت چجوری برم ببینمش.!!

درصد بیشتری از نارضایتی من از زندگی حضور این دوتا و درحال حاضر مانیاست که اصلا باهاش ارتباط برقرار نمیکنم. اصن دلم نمیخاد دوروبرم باشه، برام چندش و کثیفه، نمیتونم ازش انرژی مثبی دریافت کنم. بار منفی حضورش خیلی زیاده و زمانی که علی میره سمتش دلم میخاد ازاونم فاصله بگیرم. حس تازگی زندگی رو ازم میگیرن.

دیشب که حرف از رضایت شد یه لحظه تمام نیروی ذهنمو جمع کردم برگردم به قبل، و کاش میشد برگردم. آدم وقتی یه شرایط، یه موقعیت از دست میده تازه میفهمه چه چیزی ازدست داده! من دوران مجردی بکری داشتم. با تمام مشکلاتی که یه مجرد داره، من زندگی آرام و ایده آلی داشتم، تو اون شرایط بااون همه مشکلات مالی و عاطفی ذهنم خالی از هر دغدغه ای بود. اما حالا ذهنم درگیره، حال دلم بهم ریخته است، هرلحظه هرکاری میکنم یه دغدغه ای گریبان گیره... علی انسان شرافتمند ، دلسوز ، مهربان و مرد زندگیه، مردی که میشه بهش تکیه کرد، اما متاسفانه در مقابل بچه هاش متزلزله، و من ازاین تزلزل گاه به گاهش میترسم.

.

+ چهارشنبه هفتم تیر ۱۴۰۲| 9:33|𝐿𝑒𝒾𝓁𝒶| |

زمانی که تو سختی و مشکلات گیر کردین رو کمک چند نفر میتونید حساب کنید؟! اینکه ذهن آدمی وسط مشکلات زندگی سوق پیدا کنه سمت اسمی که یاوره، چهره ای که آرامشه، نگاهی که در همه حال بهت میگه من هستم نگران هیچی نباش!!

شده این حس و حال؟؟؟ ، تجربه کردین اینو.؟؟

اتفاقات اخیر باعث شد من به این نقطه برسم که خب حالا به کمک کی چشم امید داشته باشم؟! بااینکه مامان گفت تو بچه ی مایی ، اینجام خونته، تا هروقت دوست داشتی بمون. و بابا یه سری راهنمایی های اقتصادی که خب صددرصد موافق نبودم اما درک کردم پدره و هر پدری نگران فرزندشه.

یاد یه کلیپ خارجی افتادم که پدر عروس به داماد میگه من دخترمو دست تو سپردم اگه روزی دیگه دوسش نداشتی اذیتش نکن فقط اونو به من برگردون.

من بااین کلیپ گریه کردم. خیلی حس عمیقی داشت. و عجیب تونستم حال اون پدرو درک کنم. تنش های کوچک و بزرگ زندگی باعث میشن حس و تجربه ی آمیخته بهم قوی ترین حالت ممکنو در تو زنده نگه داره، رو پاهای خودت واستی و به خودت تکیه کنی و استقامت...

حالا من توی اون بحران روحی مضطرب کننده، خب من که چیزی از افکار علی نمیدونستم ، خبر نداشتم تو ذهنش چی میگذره، من گفتم حالا خودمم که باید نگرانی مضاعف خانواده ، یه اسم تو شناسنامه و تنهای تنها بار سنگین یه زندگی که اصلا تجربه اش نکردمو به دوش بکشم.!!

یه زندگی جدید پس ازتو در ذهنم طراحی کردم ، یه سر به دوستان قدیم زدم، یه شغل واسه خودم دست و پا کردم که محتاج هیشکی نباشم، این یه بخش از زندگی بود که تونستم جمع و جورش کنم. اما خلا مهم من تو زندگی تو بودی که باهیچی و هیشکی پر نمیشد.!

تو میتونی در پیچ و خم زندگی بهترین خودت باشی ، اما نمیتونی بهترین فرد زندگیتو حذف یا جایگزین کنی مگه اینکه این وسط رشته اتصالات روحی کاملا قطع شده باشه. !

.

+ دوشنبه پنجم تیر ۱۴۰۲| 9:23|𝐿𝑒𝒾𝓁𝒶| |

ذره ای بی توجهی و بی مهری منو به مرز جنون جدایی میرسونه‌‌... !

.

+ دوشنبه پنجم تیر ۱۴۰۲| 5:17|𝐿𝑒𝒾𝓁𝒶| |

اون نگاهش هیچ وقت از صفحه ذهنم محو نمیشه!

شام خونه ما دعوت بودن یادمه یه تیشرت آستین بلند مشکی پوشیده بودم و یه دامن سفید تنگ که تا بالای زانوم چاک داشت! تو این رفت و آمد ها چاک دامنم کنار میرفت و یه قسمت کامل پام مشخص میشد، و چون همه خانوادگی و خودمونی بودن هیچ اهمیتی نداشت. من با گرمی مشغول پذیرایی بودم که یهو نگاهم گره خورد به نگاه نافذ پسردایی ، شاید اولین نگاه عاشقانه ای بود که دیدم، هفده سالم بود. :))

چند وقت پیش پی ام داده بود که سلام دختر عمه خوش تیپ و کلی حال و احوالپرسی...

زندگی ، چشم به هم زدنی میگذره و تنها چیزی که ماندگاره یه هاله ی خیلی ظریف از خاطراته.!

.

+ جمعه دوم تیر ۱۴۰۲| 19:43|𝐿𝑒𝒾𝓁𝒶| |

هرقدر که تلاش کنی نمیتونی نبض این زندگی رو در دست خودت بگیری ، پ اصن تلاش نکن واسه این مورد! همیشه یکی یا یه چیزی هست که ناراحتت کنه، حالا هرقدر میخای با صدای بلند داد بزن، وقتی اونی که باید بشنوه گوشاشو گرفته...

توام خودتو ازش بگیر و فقط مال خودت باش.

.

+ جمعه دوم تیر ۱۴۰۲| 19:22|𝐿𝑒𝒾𝓁𝒶| |

اونجا که جناب شهریار میگه...‌

تار و پودم تو بگو با دل تنها چه کنم…؟!

دلاتون تنها نباشه و اگه تنها شد خودمونی خلوتی عاشقانه. ((:

.

+ پنجشنبه یکم تیر ۱۴۰۲| 12:48|𝐿𝑒𝒾𝓁𝒶| |

اول تیر 1401 رفتم برای عمل بینی ، تنهایی ، تنها کسی که میدونست میخوام عمل کنم علی بود و خب مثل تمام اون روزهایی که نبود اینبار هم کنار من نبود. تنهایی رفتم بیمارستان دهخدا قزوین، هربار که ازاون مسیر می‌گذرم و هربار که چشمم میوفته به اون بیمارستان یادم میاد که تنها بودم. تنهایی رفتم تست کرونا دادم و آزمایش و برگه ها رو پر کردم، شاید چند دقیقه ای اومد و برگه مربوط به اجازه همسر امضا کرد و رفت... من نه ذوق داشتم ، نه استرس ، کلا خنثی بودم. دقیقا نمیدونم چرا تو اتاق عمل بهوش اومدم.؟! سایه هایی از پرسنل بالاسرم میدیدم. و درد شدیدی داشتم. به اون سایه ای که نزدیک ترین به من بود گفتم من خیلی درد دارم میشه دستتون بگیرم. دستمو گرفت و من دیگه چیزی نفهمیدم. بهوش که اومدم تو بخش بودم.

یک سال گذشت.

امروز که به خودم تو آینه نگاه میکردم بیشتر دقیق شدم، رو جزءجزء صورتم ، چشام ، ابروهام ، دماغم ، لبم ، همه جای صورتم کنکاش کردم. قیافه قبل عمل میاد جلو چشام ، به خودم لبخند میزنم ، بااینکه از نتیجه عمل رضایت کامل دارم اما یه حس غریب دلتنگی دارم. شده دلتون برای خودتون تنگ شه؟! دلم برای خودم تنگ شده...

.

+ پنجشنبه یکم تیر ۱۴۰۲| 0:1|𝐿𝑒𝒾𝓁𝒶| |