اول تیر 1401 رفتم برای عمل بینی ، تنهایی ، تنها کسی که میدونست میخوام عمل کنم علی بود و خب مثل تمام اون روزهایی که نبود اینبار هم کنار من نبود. تنهایی رفتم بیمارستان دهخدا قزوین، هربار که ازاون مسیر می‌گذرم و هربار که چشمم میوفته به اون بیمارستان یادم میاد که تنها بودم. تنهایی رفتم تست کرونا دادم و آزمایش و برگه ها رو پر کردم، شاید چند دقیقه ای اومد و برگه مربوط به اجازه همسر امضا کرد و رفت... من نه ذوق داشتم ، نه استرس ، کلا خنثی بودم. دقیقا نمیدونم چرا تو اتاق عمل بهوش اومدم.؟! سایه هایی از پرسنل بالاسرم میدیدم. و درد شدیدی داشتم. به اون سایه ای که نزدیک ترین به من بود گفتم من خیلی درد دارم میشه دستتون بگیرم. دستمو گرفت و من دیگه چیزی نفهمیدم. بهوش که اومدم تو بخش بودم.

یک سال گذشت.

امروز که به خودم تو آینه نگاه میکردم بیشتر دقیق شدم، رو جزءجزء صورتم ، چشام ، ابروهام ، دماغم ، لبم ، همه جای صورتم کنکاش کردم. قیافه قبل عمل میاد جلو چشام ، به خودم لبخند میزنم ، بااینکه از نتیجه عمل رضایت کامل دارم اما یه حس غریب دلتنگی دارم. شده دلتون برای خودتون تنگ شه؟! دلم برای خودم تنگ شده...

.

+ پنجشنبه یکم تیر ۱۴۰۲| 0:1|𝐿𝑒𝒾𝓁𝒶| |