حدیث چـــــــــــــشمِ تــــــو گفتم
دلـــــــــم رفت.
❤️ مولانا 🌱
.
رهایی ذهن از خیلی چیزا یعنی یافتن درست مسیر زندگی و لذت بردن ازش... ما همگی مسیرو میدونیم . راه رو بلدیم . اما اتفاقاتی که در مسیر میوفته گاها ما رو خسته دلسرد و دلزده میکنه ... اینه که جای رها کردن خیلی مسائل باهاش کلنجار میریم تا بیشتر خسته شیم ((:
با درگیری های ذهنی پیچیده ای که ما واسه خودمون ساختیم رهایی ذهن تقریبا محاله. باید سقف درگیری های ذهنی رو بیاریم پایین و هربار که این کارو کردیم یه پله به رهایی ذهنی نزدیک میشم.
چطوری؟!
من خودم ذهنمو درگیر چیزایی میکنم که واسم دلچسبه چیزایی که وقتی بهش فکر میکنم یا انجامش میدم ازش لذت میبرم.
.
خواب دیدم درحالی که میخواستم نزدیک ترین فرد زندگیمو نجات بدم با تبر زد به پشتم! درحالی که داشتم داغی لبه های تبری که پشتم بود حس میکردم باز در تلاش بودم نجاتش بدم.
چی بود این؟!
چند وقته کابوس های عجیبی میبینم.!
.
چرا حواست هست کفش جدیداتو بپوشی بری مراسم ولی حواست نیست حلقتو بندازی؟!! 🤨😑
.
رابطه سمی ...
وقتی میدونی داره نقش بازی میکنه هم خونسردی هم خنثی هم بی تفاوت ... !
تو را که عشق نداری تو را رواست بِخُسب!
.
امان از سعدی ... ((:
گویند برو تا برود صحبتت از دل
ترسم هوسم بیش کند بعد مسافت
.
بالاخره یه جایی تموم میشه ...!
......
از لبِ من بوسه مُکرر بگیر
چون که به آخر رِسد از سَر بگیر
.
تو پیج و تاب های زندگی آدمها خود واقعیشون نشون میدن؛ و خیلی خیلی برات مهمه که نزدیک ترین فرد زندگیت چه واکنشی داره!
بزرگترین دروغی که زوجین میتونن بهم بگن اینه که تا آخر عمر کنارت هستم. هرگز نمیتونی همچین قولی بدی! چون ته یه شروع هیچ وقت مشخص نیست.!
میشه یه شروع بد به خوبی ختم شه و یه شروع خوب فاجعه بارترین پایان رو داشته باشه... و البته همه چیز در دستان ماست بسته به تصمیم ها و انتخابامون. ((:
.
ناهماهنگی های زندگی... !
یه چیزایی هست که هیچ وقت درست شدنی نیست.
.
چرا به یکی میگی گوسفندددد بهش بر میخوره ... !!!
اما میگی تو ببعی منی نیشش وا میشه ؟!!!!🤔
.
دزدی بوسه عجب دزدی پر منفعتی ست
که اگر باز ستانند دوچندان گردد. 🌱
.
با اینکه بعضی وقتا ذهنم آلارم میده و تنش فکری میگیرم اما میگم بالاخره تموم میشه... نه من ماندگارم نه این خونه و نه مردم آبادی ... !
دلم میخاست بی دغدغه و پراز احساس زندگی باشم بدون اینکه از آلارم های ذهنی ترسی به دلم بیاد... اما خب گاهی نمیشه ! به خودم میگم خیلی زمان ها هست که زندگی کردنم مونده باشه به وقت شادی شیرینی خاطر خوش زندگی ...
الان هم خوشحالم. میتونم خوشحال تر باشم به شرطی که به خیلی چیزها فکر نکنم...
مثلا ......... ((:
.
اگر از عرش افتد کس، امید زیستن دارد
کسی کز طاق دل افتاد از جا برنمی خیزد 🥀
.
ــــــــــــــ🍃🌸🌷🌸🍃ـــــــــــــ
.
غم مخور، معشوق اگر امروز و فردا میکند
شیر دوراندیش با آهو مدارا میکند
زهر دوری باعث شیرینی دیدارهاست
آب را گرمای تابستان گوارا میکند
جز نوازش شیوهای دیگر نمیداند نسیم
دکمهی پیراهنش را غنچه خود وا میکند
روی زرد و لرزشت را از که پنهان میکنی؟!
نقطهضعف برگها را باد پیدا میکند
دلبرت هرقدر زیباتر، غمت هم بیشتر
پشت عاشق را همین آزارها، تا میکند
از دل همچون ذغالم سرمه میسازم که دوست
در دل آیینه دریابد چه با ما میکند
نه تبسم، نه اشاره، نه سوالی، هیچ چیز
عاشقی چون من فقط او را تماشا میکند
🌱 کاظمبهمنی 🌱
.
─────🍃🌸🌷🌸🍃─────
وشاید عشق چاره ی ما کند. (:
عشق، نازکتر از خیال،
عمیقتر از دریا،
و صادقتر از کودکیست ...
که هنوز بلد نیست دروغ بگوید!
.
یه قلب غمگین چجوری شاد میشه ؟!
به نظرم قلبی که بشکنه شاید ترمیم شه ولی هرگز مثل روز اولش نمیشه.
یادآوری یه سری از مسائل حتی اگه ازش عبور هم کرده باشی قلبتو موچاله میکنه!
قلبم یه جوریشه... !!
.
عکسی که تو وبلاگم میبینید پست گذاشتم اینستاگرام و یه روبان مشکی هم گوشه عکس کشیدم بااین مضمون تو کپشن که ...
" تو دنیایی که همه مهمانیم و مسافر،
چرا دروغ ، دورویی ، تظاهر، تنفر، چرا سعی میکنیم از همدیگه جلو بزنیم؟!
چه خبره اون جلوجلوها..!!!
هیچی...
قشنگ زندگی کنیم."
والبته آهنگ زیبای " گمونم رضا صادقی." ((:
چرا هیشکی متوجه اون روبان مشکی گوشه عکس نشد دقیقاااا؟؟🤔
مخاطب فقط مخاطبین وبلاگ 🥰
.
سال 84 یه داستانی شروع کردم که تا چند سال بعد به فصل سوم رسوندم. اما خب از یه جایی نگارش من کات شد. الان نمیدونم اینا رو کنار هم بذارم چی از آب درمیاد! اما مخاطبین خوب وبلاگمو دعوت میکنم به خوندن بخشی از داستان " محافظ " 1384
ویرایش نکردم باهمون سبک نگارش قدیمی خودم اینجا گذاشتم((:
پارت 1
" عصر روز چهارم، آروین در همان انباری نیمه مرطوب و سرد بی حال تر از قبل شده و توانی برای مقابله با مرد مجهول الهویه نداشت. صدای گاو و گوسفند ها و صدای پارس سگ همچنان شنیده میشد. نمیدانست چه ساعتی از روز است. صدای رعد و برق ترسی به جانش انداخت خواست برخیزد به زحمت توانست روی پاهایش بیاستند به دیوار چسبیده بود کف دست چپش به روی دیوار تکیه گاهش شده بود تا تعادلش برهم نخورد این چهار روزه سخت سپری شده بود اما نه از سوءتغذیه و نه از جای نامناسبش بلکه بخاطر تزریق سرنگی که مرد مجهول الهویه انجام داده بود! حالش دگرگون بود گرچه دیگر از آن تنگی تنفسی خبری نبود و تنفسش عادی بود اما احساس کرختی در اندامش اورا می آزرد حس میکرد وزنه سنگینی را به او متصل کرده اند که در حال کشیدنش است. سستی و ناتوانی در پاهایش توامان با سردرد و حالت تهوع آزاردهنده بود. به زحمت چشمانش را باز نگه میداشت. هنوز نمی دانست چرا برخواسته و چرا همچنان دست چپش را تکیه گاهش کرده! دلش میخواست چشم برهم گذاشته و بخوابد اما گویی چیزی مانع میشد! انگار صدایی به او نهیب میزد که سمت در برود. به زحمت چند قدم برداشت اما در ثانیه ای تعادلش را از دست داد و بر زمین خورد کنار در انباری نمناک افتاده بود دستش به در میرسید. نفهمید نیرویی که در دستش جمع شده بود از کجا آمد؟! اما باهمه ی توانی که داشت به در کوبید. صدای پارس سگ بیشتر شده بود...
برو ادامه اگه علاقمند شدی ...☺️
.
فرصت سه باره به هرکی دادی باختی .!
به نظرم هر انسانی لایق یه شانس دوم هست ولی اگه در فرصت دوم نتونست اعتمادتو جلب کنه به سومی فکر هم نکن چون اونوقته که چیزی در تو خواهد مرد.
فرصت داری اعتمادمو بدست بیاری یا تا ابد از دست بدی!
.