خب امشب شب تولد دوست سی و چند سالمه زینب. اما من دلم نیست که بهش زنگ بزنم و حتی دلم نیست که بهش پیام تبریک بدم. از روز تولدم یعنی 23 آبان که یه پیام تبریک داد تا 25 آبان که من زنگ زدم و شاکی ازاینکه چرا یه زنگ به من نمیزنی.؟ که گفت باشه زنگ میزنم تاالان هیچ خبری ازش نشد که نشد.!!
چند روز پیش به علی گفتم خلاصه هر ارتباطی یه جا به پایان خودش میرسه و شاید اصلا یه شروع تازه باشه. اونم مسیر خودشو میره.
و پایان یک دوستی.
بااین اوصاف امیدوارم که دوست جونی من حال دلش خوب خوب باشه. 🌱
.
امروز با مامان و داداش محمدم رفتیم بازار.
مامان کمرش درد میکنه خیلی سختشه پیاده روی، مجبوری 200 .. 300 متری پیاده روی کردیم دیدم سر درد و دلش وا شده و آهسته و نفس نفس زنان و گاهی شمرده شمرده صحبت میکنه (:
گفتم مامانی ذهنتو از حوادث تلخ گذشته خالی کن و ویترین مغازه ها رو ببین . اجناس رنگی رنگی و خوشگل زمستونه رو ببین.
اینو که گفتم حواسش رفت به کلاه بافت مردونه و گفت ببین اینا چنده یه دونه واسه داداشت بخرم کلاهی که تو واسه بابات خریدی برمیداره دعواشون میشه 😂
تو همین بحث قیمت کلاه بودیم که محمد ماشین پارک کرد و سر رسید و گفت بریم عطاری حاجی دادخواه من داروهای گیاهی بخرم.
داداشم افتاده تو کار دارو درمانی با داروهای سنتی گیاهی...
مامانم گفت واست کلاه بخرم.
محمد هم گفت من کلاه نمیذارم.
مامانم: پس کلاه باباتو برنداریاااا بزار بخرم
محمد: نه نمیخام کلاه سرم نمیذارم 😂
خلاصه رفتیم تا رسیدیم به عطاری حاجی دادخواه که تو رشت معروفه.
اونجا مامانم میگفت این چیه اون چیه اینو میخام اونو میخام و داداش محمدم هم با صبر و حوصله گوش میداد و میگفت هرچی میخای بگو باشه میخرم.
وای مامانم مث بچه ها بود کنجکاو همه چی... 🥰
خریدمون که تموم شد مامان تاتی تاتی کنان بردیم تا جایی که ماشین بتونه بیاد
قربونش بشم کمرش درد میومد و نیمه های راه چند بار نشست رو نیمکت و یه نفسی تازه کرد.
تازه خستگیش در رفت گفت بریم کفش ملی من دمپایی حموم میخام اونجا هم کلی گیر داد به جنس فروشنده و با وسواس بالاخره یه دمپایی حموم خرید.
فروشنده دمپایی رو بسته بندی کرد محمد هم حساب میکرد که مامانم رفت جلو دمپایی برداشت و گفت نهههه اینو نمیخام روشنه تیره بده 🤣
فروشنده بیچاره هم با حوصله تعویض کرد بجای طوسی روشن یه دمپایی سرمه ای داد بهش. من و محمد هم تند تند وسایلا برداشتیم که بریم تا دوباره یه گیری نداده آخه همش میگفت جنسش خوبه تو حموم سر نخوره پاره نشه شوهرم نیوفته وای ما بخندیم یا حرص بخوریم من که میخندیدم. اینجوری 😬😅
خدا حفظ کنه داداشمو خدایی خیلی صبوره در مقابل رفتارهای قدیمی مامانم. (:
از کفش ملی که زدیم بیرون محمد گفت من برم ماشین از پارکینگ دربیارم شماها بیاین و زودتر رفت
حالا مامانم جون گرفته تازه موتورش روشن شده...
یه شلوار واسه بابات بخرم.
شکلات بخرم.
ببین گردو کیلویی چنده ؟
یه خوراکی واسه کبرا بخرم.
😂😂😂
حالا من دارم یخ میکنم تو سرمای غروبی رشت 🥴
خریداشو کرد و بالاخره مامان سوار ماشین کردیم 😉
هروقت میاد خرید اولش خسته است آخرای خرید ما خسته میشیم مامانم تخته گاز میره 🤣
حالا بنده خدا کلی تشکر کرداااا ... اوخی 😍
.
اینجوری که من دادم تو بورس تحقیق میکنمااا به زودی به همتون مشاوره میدم 😂
.
تحولِ منیت انسان از جایی آغاز میشه که بهجای اثباتِ خودش، جرأتِ دیدن خودشو پیدا میکنه؛ اونجا که اِگو فرو میریزه و آگاهی قد میکشه. اونجا که تصویر ذهنی ساخته شده متلاشی میشه و بخش ناب وجودت نمایان. وقتی که فهمیدی تو یه حس یه صدا یه امضا هستی نه برای دیگری، بلکه برای خودت.
و منِ منِ منِ من، امروز متولد شد. تولد منیت من، جشن آشتی با خودمه. روزی که فهمیدم بودنم، بدون توضیح، کافیه و همینجوری که هستم خودمو عاشقانه تو بغل بگیرم و ببوسم.
تولدت مبارک من زیبای من 🥳🥰
❤️🍃❤️🍃❤️
.
همیشه میگفتیم این همه رشت گردی کردیم چرا با یه دوست و آشنا روبه رو نمیشیم!
امروز صبح که باعلی بازار رشت میگشتیم یهو علی گفت خواهرت اینا ...! من بعد گذاشتن دوتا کلاه فرانسوی سرم که هیچ خوشم نیومد، داشتم موهامو مرتب میکردم ودرگیر خودم بودم ؛ اصلا خواهرمو با بچه هاش و همسرش ندیدم. گفتم کو کجاست؟! میگه رد شدن. برمیگردم و میبینم خواهر خوشگلم با همسر گرامی و دوتا قلب کوچولو داره میره و جالبه اینه اونا هم مارو ندیدن! دویدم سمتشون و سلااااام🥳 وای خیلی ذوق داشت نگاه و لبخند کسایی بخری که عاشقشونی یعنی خیلی خیلی ذوق کردم. پارسا رو بغل کردم و یه لپ از صدرا کشیدم و چند دقیقه ای احوالپرسی ...
چند ساعت بعد خواهرم زنگ زد. همین حس و حال منو داشت از دیدنمون. و خلاصه ما اولین آشنامون تو رشت گردی دیدیم و چقدر خوش به حالمون کسایی دیدیم که همش انرژی مثبت بودن. همش حال خوب بودن.
قطعا تجربه کردین وقتی دو طرف واسه همدیگه حس و حال خوب بخان انرژی عشق، سلامتی، هیجان، انرژی زندگیت هم مضاعف میشه.
خداروشکر از بودنشون و داشتنشون تو قلب زندگیم. 🥰
.
از صدای پدر و مادرت خسته نشو یه روزی دلت برای صداشونم تنگ میشه.
وصداها تو گوشم میپیچه... صدای آدمایی که دیگه نیستن.!
🍃❤️🍃
دیشب با مامانم حرف میزدم که یهو برقشون قط شد مامان و خواهرم تنها بودن و بابا و داداشم رفته بودن بیرون. حدود یه ساعتی حرف زدیم.. دراون تاریکی خونه که میدونم وقتی برق قط میشه چشم چشمو نمیبینه دنبال چراغ قوه و زمانی که روشنش کرد کلی به جون علی دعا کرد که اینو واسش خریده و من ذوق میکردم از دعای خیر مادرم وقتی که میگفت خدا پشت و پناهش باشه ... و دعای مامانم قوی ترین تضمین زندگی من. 🥹
وخنده های شیرینش که میگفت کبرا چراغ موبایلشو روشن کرده آخه خودش بلد نیست. (:
از کبرا نگفتم براتون شیرین ترین خواهر دنیا که هرچی تلخی تو رفتارش و کاراش هست به یه گفتار طنازی پاک میشه از ذهنمون .. و همیشه همین بوده.🥰
فرصتی دیگر ازش میگم بماند به یادگار در دفتر وبلاگی خاطراتم.
🍃❤️🍃
اگه تصورات ذهنی آنی محقق میشد.! 🤔
.
یه شب مثل موج به دریا زدی ...
❄️❄️❄️
در دلِ ویرانی،
آخرین دلخوشیام
چشمِ ویرانگرِ توست...
🍃
خسته از جنگیدن،
آخرین فرصتِ صلح
عشقِ عصیانگرِ توست
🍃
کاش غیر از من و تو، هیچکس باخبر از ما نشود
نوبتِ بازیِ ما باشد و دیگر هرگز
نوبتِ بازیِ دنیا نشود ... 🦋🍃
.