برای رسیدن به آرامش کافیه به خودت قول بدی ؛
قول بده نذاری آدمی که لیاقت نداره آرامشتو بهم بریزه.
قول بده اولویت زندگی خودت باشی.
قول بده بخاطر احترام به خودت از همه ی خاطراتی که بهت آسیب زدن بگذری.
قول بده هرکسی هر چیزی گفت و هر کاری نتونه روت تاثیر منفی بذاره.
قول بده بیشتر از توانت برای کسی تلاش نکنی؛ هرکسی لایق خوبیهات نیست.
.
از ساعت 7:30 دقیقه که پاشدم تا همین الان ، بالاخره فرود آمدم روی مبل ... ![]()
یک ساعت و چهل دقیقه با زینب صحبت کردم الان دیگه با خودم هیچ گفتمانی ندارم. ![]()
و اما قدری هوای دلم ابریست... !
.
این ساعت پاشدم و اولین کاری که کردم آهنگ " رها کن - مهرداد سلطانی " پلی کردم.
برم به کارام برسم شاید اومدم اینجا و باخودم بیشتر گپ زدم. ((:
.
تو بر قلعه ی اندامم پادشاهی به آن سبک و سیاق که خواهی فرمانروایی کن... ((:
ومن ...
ملکه ی تمام ناتمام توام و تو مغلوب تکراری هایم. ![]()
بدجنسم خودتی... ![]()
.
درد را باران نمیشوید ولی،
زیر باران، زیر باران ، گریه کن...
.
سالها بعد احتمالا فراموشی به سراغم آمده و من هیچچیز را به یاد نخواهم آورد، جز بوسههای تو بر حافظهی پوستم.!
.
مادر شوهر گرام قشنگ زد افکار شوهرجان ترکوند اساسی...
هفته ی گذشته که رفتیم شمال من نرفتم خونه اشون ... گفتم اینا که خیلی حضور من براشون مهم نیست و کلا اهمیتی به من نمیدن همون سلام و احوالپرسی شونم یه روال عادیه، دلی نیست. من اینا رو حس کرده بودم که دیگه رفت و آمدم کمتر کردم. وگرنه اون اوایل یه جوری با عشق میپریدم بغلشون که فک کنم علی هم خودش متعجب نگاه میکرد. بعد که دیدم این عشق و علاقه یه طرفه است منم کمرنگش کردم.
دیگه اول باید حتما حتما واسه شخصیت خودت ارزش و اعتبار و احترام قائل باشی ...
نرفتم و از نبود من فرصت لازم بردن و تا تونستن مغز شوهرجان جویدن... حالا من یه حرفی میزنم یه شوخی میکنم یه جوری نیگاه میکنه ازاون نگاه های پربار معنی دار و انگار یه جای مغزش آلارم خطر میده.!
دیشب به من گفت تو حساب همه چیو کردی!!
چند ثانیه مغزم قفلی زد که من حساب چیو کردم.! اصن چی دست من بوده به خواست و اراده من بوده که فرمان حساب کتابش دستم باشه؟!
مثلا میگفت تو حساب چیو نکردی یه جوابی داشتم. ((:
.
شادمهر تو ترانه جدیدش " تردید " میگه ...
تو دلیل بودنی، تویی اون اوج نیاز
روی قله دلت ، واسه من خونه بساز ...
.
قدرت تورو الان من باید ببینم ، باید از من بپرسی من دارم میبینم. قدرت تو در من دیده میشه قدرت تورو من در خودم میبینم. قدرت تو فقط جای ظهور و دیده شدنش عوض شده از خودت اومده بیرون.
تعریف کرده ازمن ... ((:
.
امروز رفتم دفتر ازدواج ، جایی که خرداد 1400 عقد کردیم. در کمال احترام رفتم از علی شکایت کنم!
خیلی صورت خوشی نداشت این قضیه اما وقتی که به اصل ماجرا نگاه میکنی ، دلخوش میشی به نتیجه... وگرنه من نمیخام یه خار تو پای علی بره.
خلاصه به حاج آقا گفتم داستان از چه قراره ... بعد یه سری راهنمایی درخواستمو تنظیم کرد.
یه دوساعتی طول کشید ... واسم چای آورد زنگ تلفنش به صدا دراومد جواب دادو بعدش شروع کرد تعریف داستان محضری... گفت این خانوم هم اومده مهریه دخترشو بگیره ظاهرا سر یه جر و بحث خانوادگی دامادش دختره رو کشته بود و افتاده بود زندان مادرش هم دنبال مهریه اش بود.
موقع برگشت راننده داشت داستان زندگی زنش و خواهر زنشو تعریف میکرد. توجهم بهش جلب شد. میگفت باجناقش بعد فوت همسرش دوباره ازدواج کرده درحالی که دوتا بچه از زن اولش داشت. و از ازدواج دوم بچه دار شده؛
یه جمله ی جالبی گفت که حواسم به حرفاش جمع شد گفت باجناقش عمری با زنش که سرطان داشت درگیر بود حالا دوتا بچه هاش شدن سرطان!
حالا بچه ها بزرگ شدن و باجناق هم فوت شده اما خانوم اولش اموال داشته که وارثش دوتا بچه هاش هستن وچون پدر فوت شده سهمی که از همسرش رسیده حالا میرسه به بچه های زن دومش...و این دوتا معترض که سهم مادرمون چرا باید برسه به زن بابامون و بچه هاش...
قانون است دیگر ...
میگفت به هرکدوم از بچه ها دو و نیم میلیارد میرسه اما لج کردن و نمیخان به بچه های زن دوم چیزی برسه. درواقع همه ی اموال واسه خودشون میخواستن... خلاصه از دوتا بچه ها خوب نمیگفت، بد تربیت شدن و به حق خودشون قانع نیستن و طمع کردن و این حرفا که زیاد به گوشم ناآشنا نبود.
ازاین قضایا بگذریم... داستان زندگی ما آدما چقدر شبیه هم یا نزدیک به همدیگه است. و چطور ما داریم وسط این دالان فریبنده دست وپا میزنیم.
چی میشه طمع نکنیم .؟!
دیشب علی گفت اون خونه مال تو و در واقعیت هم مال تو... چیزی نگفتم. گرچه قطعا این حرفش حس امنیتو در مقابل بچه هاش و بقیه تزریق کرد. و ترسی که من از آینده ای نامشخص دارم! پیش خودم گفتم اگه این ترس از فردامون نبود من هیچ انتظاری ازش نداشتم. واقعا علی رو میخام با تمام وجودم که برام ارزشمندترین فرد زندگیمه.
شرایط زندگی ماست.!
بااین همه ازاین که علی رو دارم تو دلم غنج میرم واسه مهم ترین و اصلی ترین بهانه ی زندگیم.
.
بهترین تصمیمی که میتوانی برای دل و روح و روانت بگیری این است که وقتی میبینی کسی سمی است رهایش کنی...
جنگیدن برای کسی که مدام زندگی ات را جهنم میکند هیچ فایده ای ندارد.
میگه اینو بذار یه جایی روزی ده بیست بار بخون.!
.
داستان تو هنوز تموم نشده؛
تو خواهی خندید در جایی که قبلا گریه کرده بودی...
چه حس خوبی داشت این جمله. ((:
.