امروز رفتم دفتر ازدواج ، جایی که خرداد 1400 عقد کردیم. در کمال احترام رفتم از علی شکایت کنم!
خیلی صورت خوشی نداشت این قضیه اما وقتی که به اصل ماجرا نگاه میکنی ، دلخوش میشی به نتیجه... وگرنه من نمیخام یه خار تو پای علی بره.
خلاصه به حاج آقا گفتم داستان از چه قراره ... بعد یه سری راهنمایی درخواستمو تنظیم کرد.
یه دوساعتی طول کشید ... واسم چای آورد زنگ تلفنش به صدا دراومد جواب دادو بعدش شروع کرد تعریف داستان محضری... گفت این خانوم هم اومده مهریه دخترشو بگیره ظاهرا سر یه جر و بحث خانوادگی دامادش دختره رو کشته بود و افتاده بود زندان مادرش هم دنبال مهریه اش بود.
موقع برگشت راننده داشت داستان زندگی زنش و خواهر زنشو تعریف میکرد. توجهم بهش جلب شد. میگفت باجناقش بعد فوت همسرش دوباره ازدواج کرده درحالی که دوتا بچه از زن اولش داشت. و از ازدواج دوم بچه دار شده؛
یه جمله ی جالبی گفت که حواسم به حرفاش جمع شد گفت باجناقش عمری با زنش که سرطان داشت درگیر بود حالا دوتا بچه هاش شدن سرطان!
حالا بچه ها بزرگ شدن و باجناق هم فوت شده اما خانوم اولش اموال داشته که وارثش دوتا بچه هاش هستن وچون پدر فوت شده سهمی که از همسرش رسیده حالا میرسه به بچه های زن دومش...و این دوتا معترض که سهم مادرمون چرا باید برسه به زن بابامون و بچه هاش...
قانون است دیگر ...
میگفت به هرکدوم از بچه ها دو و نیم میلیارد میرسه اما لج کردن و نمیخان به بچه های زن دوم چیزی برسه. درواقع همه ی اموال واسه خودشون میخواستن... خلاصه از دوتا بچه ها خوب نمیگفت، بد تربیت شدن و به حق خودشون قانع نیستن و طمع کردن و این حرفا که زیاد به گوشم ناآشنا نبود.
ازاین قضایا بگذریم... داستان زندگی ما آدما چقدر شبیه هم یا نزدیک به همدیگه است. و چطور ما داریم وسط این دالان فریبنده دست وپا میزنیم.
چی میشه طمع نکنیم .؟!
دیشب علی گفت اون خونه مال تو و در واقعیت هم مال تو... چیزی نگفتم. گرچه قطعا این حرفش حس امنیتو در مقابل بچه هاش و بقیه تزریق کرد. و ترسی که من از آینده ای نامشخص دارم! پیش خودم گفتم اگه این ترس از فردامون نبود من هیچ انتظاری ازش نداشتم. واقعا علی رو میخام با تمام وجودم که برام ارزشمندترین فرد زندگیمه.
شرایط زندگی ماست.!
بااین همه ازاین که علی رو دارم تو دلم غنج میرم واسه مهم ترین و اصلی ترین بهانه ی زندگیم.
.