تمام دیشب هربار که چشم وا کردم سردرد داشتم تا همین الان مغزم تو چرخ گوشته...

هوووووفف هر دردی میگیری سردرد نگیری ..‌

من و گاه شمار سردردهای عصبی !

.

+ دوشنبه بیست و هفتم فروردین ۱۴۰۳| 13:39|𝐿𝑒𝒾𝓁𝒶| |

رفیق روزهای خوب ، رفیق روزهای تلخ !

بجز تو هیچ مرهمی به قلب من اثر نکرد.

.

+ یکشنبه بیست و ششم فروردین ۱۴۰۳| 9:22|𝐿𝑒𝒾𝓁𝒶| |

یه سری شعرای نزار قبانی رو خیلی دوست دارم عمیقا به قلبت مینشینه و به دلت میچسبه...

اونجا که میگه :

چه فایده ای دارد نگران من باشی ولی از من دفاع نکنی؟

خیلی دوستم داشته باشی اما من را نفهمی!

جای خالی ام را حس کنی اما سراغم را نگیری؟

چه فایده ای دارد در میان دارایی های تو باشم ، اما مهمترین آنها نباشم ؟!

چند بار خوندمش..‌ چند باار ((:

.

+ یکشنبه بیست و ششم فروردین ۱۴۰۳| 9:1|𝐿𝑒𝒾𝓁𝒶| |

من تو هیچ زمانی دوست نداشتم به عقب برگردم. هیچ وقت پیش خودم نگفتم اگه به فلان تاریخ و فلان روز برمیگشتم فلان کارو میکردم یا نمیکردم.

اما از یه چیز مطمئنم!

چیزی که مقابل خودم میبینم پشت سرم نیست.

# ما امروز تو خیابون بحثمون شد و من به شدت میخواستم ازش فاصله بگیرم.

چرا؟!

لذت های زندگی باید دو طرفه باشه وگرنه کم کم دلت سرد میشه ، مثل ابزاری که یه جایی به کارت میاد و بعد میذاریش یه گوشه و تا وقتی که مجدد لازمش نداشته باشی نمیری سراغش. !

و زندگی یه همچین طورای مزخرفی هم دارد./:

# من چرا میخواستم از علی فاصله بگیرم ؟

یه بحث کوچیک که نباید دلتو احساستو نیست کنه!

چیزی که واسم مهمه، مهمه دیگه سرش شوخی ندارم. این همه گفتم و خوندم و تاکید کردم ، انگار هیچی ...

همین چیزمیزای ریز زندگی که نادیده گرفته میشه آتیش زیر خاکستره هیچ نمیفهمی کی و چطوری گُر گرفت.

.

+ شنبه بیست و پنجم فروردین ۱۴۰۳| 22:17|𝐿𝑒𝒾𝓁𝒶| |

ما هرگز از آنچه نمی‌دانستیم و از کسانی که نمیشناختیم ترسی نداشتیم.

ترس، سوغات آشنایی هاست...

.

+ شنبه بیست و پنجم فروردین ۱۴۰۳| 9:10|𝐿𝑒𝒾𝓁𝒶| |

یه دردی یه گوشه از قلبم همیشگی خواهد بود.!

اما...

یک خنده ی جانانه کن و عاشق خود باش. ((:

.

+ جمعه بیست و چهارم فروردین ۱۴۰۳| 22:26|𝐿𝑒𝒾𝓁𝒶| |

مثل یلدا آخرین دیدار طولانی تر است

آنکه یارش رفته داند حال آذر ماه را

من تورا با خون دل از یاد بردم لطف کن

هرکجا چشمت به من افتاد، کج کن راه را

.

+ شنبه هجدهم فروردین ۱۴۰۳| 9:16|𝐿𝑒𝒾𝓁𝒶| |

من قبلن مثلا چند ماه قبل‌تر خیلی امیدوار بودم از هر جهت و زاویه ی دید زندگی که بخای بهش نگاه کنی! خیلی بازش نمیکنم که نه دلخوری پیش بیاد و نه سطح توقعی!

به نظرم امید واهی بیشتر از هر چیزی درونمو پوسیده میکنه ، روحمو زخمی!

و خب هر بار که احساست زخمی میشه و مرهمی واسش پیدا نمیکنی ، دقت کردی چی گفتم زخم احساس ! اونوقت می مونی تو برزخ افکار پریشان خودت!

راستی چی میشه چه اتفاقی میوفته که حس میکنی یه گوشه از احساست زخمی شده؟!

خدا کنه اشتباه کرده باشم. خیلی دلم میخاد یه جاهایی یه بخشی از زندگی اشتباه کرده باشم. ((:

.

+ جمعه هفدهم فروردین ۱۴۰۳| 19:8|𝐿𝑒𝒾𝓁𝒶| |

ما بهش میگیم نشخوار فکری یا overthink ولی عبدالوهاب الرفاعی خیلی جالب میگه..

در سرم جنگ‌های بسیاریست و تنها کشته‌اش منم!

دوباره بخون... ((:

.

+ جمعه هفدهم فروردین ۱۴۰۳| 18:56|𝐿𝑒𝒾𝓁𝒶| |

احساساتم قاطی شده ..‌

دلم بارون میخاد ...

آلوچه ترش آبدار با نعنا...

بالکن خونه بابا اینا ..

+ پنجشنبه شانزدهم فروردین ۱۴۰۳| 18:4|𝐿𝑒𝒾𝓁𝒶| |

علی هرچی سررسید میاره برمیدارم به یاد دوران دبیرستان که در اولین فرصت سررسیدایی که بابام از‌مدرسه می‌آورد در هوا می قاپیدم.

.

+ پنجشنبه نهم فروردین ۱۴۰۳| 17:57|𝐿𝑒𝒾𝓁𝒶| |

غسان کنفانی میگه...

به کسی که برایت نمینویسد، مزاحم روزهایت نمی‌شود، درباره ات نمیخواند، مهم ترین تاریخ های تورا حفظ نمیکند و زندگی ات را پر از کارهای شگفت انگیز نمیکند وابسته نشو!

.

+ پنجشنبه نهم فروردین ۱۴۰۳| 17:19|𝐿𝑒𝒾𝓁𝒶| |

از اون دوتا پست آن تایم داغ همچو نان تازه از تنور دراومده گررررررم بقول دوستی بگذریم... ((:

عید امسال اولیم عید بعد ازدواجم بود که حسابی بهم خوش گذشت. نگم از دوتا عید قبلی که طعم شیرین این ایام واسم تلخ نشه...

اما عید 1403 کنار عشقم تو خونه رویایی مون تو یه شب رویایی ماندگار شد.

1403/1/1

((:

.

+ چهارشنبه هشتم فروردین ۱۴۰۳| 23:44|𝐿𝑒𝒾𝓁𝒶| |

تصمیم گرفتم اول سالی از هیشکی یاد نکنم ببینم کی به یادمه... سالای قبل خودم پیش دستی میکردم و به تمام دوستای دبیرستان و دانشگاه یا زنگ میزدم یا پیام تبریک میدادم. البته پراز حس و حالی خوش. و هرسال بعد سال تحویل پیام میدادم به استادم دکتر همتی نژاد و به دوتا از معلمای خوب دوران دبیرستان ...

پارسال اول عید زنگ زدم به معلمم خانوم خوشکلام و جواب داد انقدر ذوق داشت شنیدن صداش ... اینم بگم الان دارم باهاشون پیامکی گپ میزنم.

و خانوم بخشی زاده... اون صدای گرم و دلنشین و پرانرژی مگه از خاطرم پاک میشه؟!

خب از دوستان محترم سمیه دوست دانشگاهیم ،زینب عزیزم به اتفاق همسرش آقا سیامک و آرایشگرم فاطمه جون بهم پیام تبریک دادن.

.

+ چهارشنبه هشتم فروردین ۱۴۰۳| 23:38|𝐿𝑒𝒾𝓁𝒶| |

من هم اکنون در حال گپ و گفت مکاتبه ای با استاد عزیزم دکتر همتی نژاد ...

این"سلام دخترم" همچین قلبم از ذوق گروپ گروپ می‌تپد.

.

+ چهارشنبه هشتم فروردین ۱۴۰۳| 23:21|𝐿𝑒𝒾𝓁𝒶| |