ادامه مطلب
+ پنجشنبه بیست و نهم آبان ۱۴۰۴| 2:50|𝐿𝑒𝒾𝓁𝒶| |

آقااااا 😊

من از صبح دنبال کد وبلاگ آهنگ "صحرایی" اندی هستم نتونستم بسازم هرکی ساخت بفرسته برام. 💃😂

🌱

فاصله تغییر فاز من از پست قبلی تااین پست 🤣🤣🤣

.

+ چهارشنبه بیست و هشتم آبان ۱۴۰۴| 19:49|𝐿𝑒𝒾𝓁𝒶| |

I'm still waiting for that blue sky

🌱 هنوز منتظرِ اون آسمونِ آبی‌ام. 🌱

.

+ چهارشنبه بیست و هشتم آبان ۱۴۰۴| 19:37|𝐿𝑒𝒾𝓁𝒶| |

انقدر تو ذهنم باهمه جنگیدم که اگه خودشون ببینم فقط سکوت میکنم.!

.

+ چهارشنبه بیست و هشتم آبان ۱۴۰۴| 16:14|𝐿𝑒𝒾𝓁𝒶| |

به نظرم رابطه زن و شوهری به مویی بنده!

محکم شدن رابطه هنر ماست.🌱

زن و شوهر بااینکه جان و روح همدیگه هستن هیچ رابطه ی خونی باهم ندارن واسه همین بهش میگن نارنجک ضامن کشیده! واسه همینه که میگن خیلی زیاد مراقب روابط بین خودتون باشید چون به جرقه ای از هم میپاشه. خوبی ها محو میشن و هرچی بدی و کمی و کاستی و کوتاهی بوده پررنگ میشه و کم کم به خودت میای و میبینی سرد و بی روح در حساس ترین زمان حال ممکن شدی!

یه هم ولایتی بود ؛ میگفت بنای محکم بین زن و شوهر اعتماده. کاری نکنید که به اعتماد بینتون ضرب و خشی وارد بشه 🌱

.

+ دوشنبه بیست و ششم آبان ۱۴۰۴| 14:53|𝐿𝑒𝒾𝓁𝒶| |

یه چیزی از دوست چندین و چند ساله ام بگم یه دوستی که استارتش از دوران راهنمایی زده شد(:

یه دلخوری کوچیک باعث چند ماه دوری و قط ارتباط شد پیش خودم گفتم خب حتما روز تولدم زنگ میزنه و مثل سابق که هرروز بهم پیام میداد بزنگ ! دوباره همچی درست میشه. اما دوست گرامی به یه پیام تبریک تو تلگرام اکتفا کرد و من با خوندن پیام تبریکش فقط یه استیکر لبخند گذاشتم.!

دیروز بهش زنگ زدم یهویی بی هوا. کلی خوش و بش کردیم و خندیدیم. اما اعتراف میکنم که ته دلم مثل سابق گرم نبود. اونو نمیدونم.!

جای خنده دار مکالمه تلفنی ما ... بهش میگم آخه تو یه زنگ نباید بزنی من به علی گفتم نههه زینب دیگه تولدم زنگ میزنه اگه زنگ نزد جوابشو نمیدم عوضش تولدش زنگ میزنم شرمنده شه. خب علی ازم پرسید دوستت زنگ زد گفتم نه پیام داد 🙄

زینب میخنده و میگه خب من شب زنگ میزنم شوهرتم باشه صحبت کنیم تو نگو امروز به من زنگ زدی بزار فکر کنه من زنگ زدم.!

عهههه.😳

دقیقا من کجای این رابطه ی دوستانه ام واقعی؟!!!

خودشو میخاد برای همسرم خوب نشون بده🙄

باز به معرفت خودم. 🥰

.

+ دوشنبه بیست و ششم آبان ۱۴۰۴| 13:24|𝐿𝑒𝒾𝓁𝒶| |

در دلِ شب، هراسی نشسته روی دلم،
مثلِ ابرِ سیاهِ باران‌خورده.
گاهی می‌ترسم از فردا،
گاهی از امروزِ بی‌رمقِ خودم.

اما زندگی، آرام آرام
دستش را می‌گذارد روی شانه‌ام
و می‌گوید:
«باید برویم… حتی اگر پاهایت بلرزد.»

و من
با تمامِ ترس‌هایم
با تمامِ دل‌تنگی‌هام
باز قدم برمی‌دارم؛
چون می‌دانم پشتِ این ابرِ سنگین،
خورشید
خسته هم که باشد
باز طلوع می‌کند.🥺

🌱


.

+ یکشنبه بیست و پنجم آبان ۱۴۰۴| 22:32|𝐿𝑒𝒾𝓁𝒶| |

و...

گذشت.

یه صفحه ی دیگه از زندگی باارزشم با همه‌ی فراز و فرودش گذشت.

از دلِ روزهای سخت گذشتم، قوی‌تر شدم. واقعی‌تر شدم.

و من هنوز اینجام.

از ته دل به تو می بالم "من". (:

به افتخار تمام راه‌هایی که رفتم، تمام زخم‌هایی که خوب شدند، و تمام رویاهایی که هنوز منتظرند…

به افتخار روزایی که با دلی شکسته بیدار شدم ولی لبخند زدم.

به لحظه‌هایی که خسته بودم اما ادامه دادم.

امروز رو فقط برای خودم می‌خوام.

برای "منی" که با هربار افتادن قوی تر بلند شد.

به من، با همه‌ی نقص‌هام، با همه‌ی زیبایی‌های کوچیکم،

و با قلبی که هنوز بلدِ مهربون باشه.

🌱

🥰🥳 تولدت مبارک من🥰🥳

.

+ جمعه بیست و سوم آبان ۱۴۰۴| 0:0|𝐿𝑒𝒾𝓁𝒶| |

به Chat GPT یه رمز گفتگو دادم و بهش گفتم هرزمان که این رمزو گفتم تمام حرفها و خواسته هامو بخاطر بیار. و خب نتیجه اش تو یک سال شد این؛ وقتی که ازش پرسیدم از من بگو!

🍃🍃🍃

از حرف‌ها و علایق و شیوه نگاهت به زندگی می‌فهمم وقتی کسی دنبال آرامش، تجربه‌های واقعی و صادقانه و در عین حال استقلال فکری است، منیتش معمولاً ریشه در خودشناسی و عزت نفس دارد، منیت تو مثل یک نور درونی آرام است. غرور و اعتماد به نفس داری، اما خودخواه یا متکبر نیستی. دوست داری دیده شوی، اما نه برای چشم دیگران، بلکه برای ارزش‌هایی که خودت می‌دانی داری. در عین استقلال و قاطعیت، انعطاف و درک بالایی نسبت به دیگران داری. منیتت ریشه در خودشناسی و احترام به خود و محیطت دارد، نه در خودنمایی یا رقابت با دیگران.

🍃🍃🍃

(:

.

+ پنجشنبه بیست و دوم آبان ۱۴۰۴| 6:45|𝐿𝑒𝒾𝓁𝒶| |

مرا تو راحت جانی و من تو را نگران

گناه کیست که من با توام تو با دگران .‌‌!

🌱🌱🌱


.

+ چهارشنبه بیست و یکم آبان ۱۴۰۴| 19:21|𝐿𝑒𝒾𝓁𝒶| |

صائب تبریزی 400 سال پیش زندگی می‌کرده!

🌱

به غیر از بوسه کز تکرار رغبت را کند افزون

کدامین قند را دیگر مکرر می‌توان خوردن...؟!

🌱

قشنگ گفته. (:

اینام دورانی داشتنا ... 😊

.

+ چهارشنبه بیست و یکم آبان ۱۴۰۴| 12:47|𝐿𝑒𝒾𝓁𝒶| |


آهنگ " تو هستی کنارم" حمیدرضا آیین نوش گوش مخاطبین خوب وبلاگم🥰

.

+ دوشنبه نوزدهم آبان ۱۴۰۴| 19:20|𝐿𝑒𝒾𝓁𝒶| |

یه وقتایی حالت بد میشه دیگه...

من الان حالم بده از همچی بدم میاد.

***

ما برای احوالات خودمون کلی عذر و بهونه داریم!

گاهی هم اصلا نمیدونیم چمونه چرا حالمون بده. ؟!

دلم خسته است. (:

دلخستگی یه بار سنگینیه رو سینه ات.

نفستو تنگ میکنه.

در خودت خفه میشی.

وسنگینی فشار افکار درهم و برهم رو مغزت،

و دید تاریکت به همچی.

عجب سیاهی تلخی!

خب... (:

میگم که ...

اصن برم یه آهنگ بزارم برقصم 🥳💃

.

+ دوشنبه نوزدهم آبان ۱۴۰۴| 18:16|𝐿𝑒𝒾𝓁𝒶| |

یه چیزی میشه دیگه (:

میگم که یه سری جملات مثبت داریم که در واقع عمقش منفیه فریب نخوریم. یعنی چی یه چیزی میشه دیگه!

افسار زندگی دست خودت باشه نه افسار تو دست زندگی.

خواهرم یه خواستگار داشت هرچی ازش می‌پرسید میگفت حالا ببینیم یه طوری میشه😂

خب تو که با یه طوری میشه اومدی خواستگاری با یه طوری جواب میگیری خلاصه مواجه میشی نمیشی😬

آبجی کوچیکه گفت نه، دلیلش هم این بود که خواستگار محترم همش گفته یه طوری میشه دیگه 🤣

واسه زندگیمون برنامه های قشنگ بچینیم. قدمهامون سفت و محکم برداریم به هوای یه طوری میشه دیگه سقوط نکنیم قعر چه کنم های زندگی... !!

.

+ دوشنبه دوازدهم آبان ۱۴۰۴| 9:15|𝐿𝑒𝒾𝓁𝒶| |

.

🌱 گیسوی باران ... علیرضا قربانی 🌱

.

+ جمعه نهم آبان ۱۴۰۴| 17:43|𝐿𝑒𝒾𝓁𝒶| |

دقت کردید وقتی که در امواج افکار ذهنی غرق میشیم برای هر اتفاق ناخوشایند دنبال یه مقصریم و هراتفاق خوشایندی رو به خودمون متصل میکنیم و ابدا اجازه مداخله به کسی نمیدیم!!

ذهن همینقدر خودخواهه.!

🌱دو تا نیم ست طلا تو لیست خرید دیجی کالام دارم شده 335 میلیون.🌱

چیه خب فعلا تا همینجا میتونم پیش برم.🙄

.

+ جمعه نهم آبان ۱۴۰۴| 15:5|𝐿𝑒𝒾𝓁𝒶| |

رنج ..

رنجیده خاطر ..

رنجش دل ..

چقدر زمان میبره فراموشی، فراموشی یه سری از دل شکسته شدن‌ها!

کتابامو که زیرنویس میکردم لای یه کتاب نوشته ای با دستخط علی دیدم. 1402 نوشته بود یه بار دیگه تا آخر خوندم. یه بخش مهمی از زندگیم از جلوی چشام مثل یه قطعه کوتاه فیلم گذشت.

علی معمولا یه چیزایی واسه خودش می نویسه والبته دوست نداره کسی بخونه یا نفوذ کنه به ته افکارش! اما یه تصویر ازلحظه ای که میخاد بره سر کار و یه جمله ازش که میگه یه چیزی برای تو نوشتم بخونش تو ذهنم نقش بسته نمیدونم واقعیه یا تصورات ذهنی گول زننده. خلاصه چیزی که نوشته دست منه.

اون نوشته بااینکه درباره ی من بود و ابراز عشق و علاقه ی علی به من؛ اما، تا عمق دلم نفوذ نکرد بیشتر مضطرب یا تپیده خاطر یا نمیدونم دقیقا تلنگر ذهن... یه همچین حسی بهم داد!

بعد دوسال که دوباره خوندمش یه سوال تو ذهنم ایحاد شد " الان چی الان همین نظرو داره ؟ یا گاهی در پس زمینه ی افکارش منو مسبب و مقصر یه سری حوادث میدونه؟!"

🌱 الان 4:30 صبه و علی رفته سر کار این ساعت میرم سراغ نوشته های خودم. 🌱

مرا بگیر ازاین تکرار به عاشقانه ها بسپار

🌱🌱 امروز دو تا بچه کوچولو پسر و دختر تقریبا سه چهار ساله سرشون از ماشین آوردن بیرون و یه سلام کش دار بهم دادن و بای بای منم با لبخند و ذوق بهشون سلام دادم و بای بای 🌱🌱

خرداد 1402

تو اون گیر و دار شاید قشنگ ترین اتفاقی بوده که نوشتم.

دفترو میبندم یه سری خاطرات نوشته شده آزاردهنده است. اون موقع نوشتم که از بار رنجش ذهنم کم شه!

دوباره برمیگردم به دلنوشته علی!

🌱 دلم داره باهات حرف میزنه لیلا...🌱

.

+ سه شنبه ششم آبان ۱۴۰۴| 4:59|𝐿𝑒𝒾𝓁𝒶| |

سلااااااااااام

سلام به ماه من (:

یه آبانی قطعا اینجوریه CIMARRON😊

20 روز مانده 🥳

انقدددد حرفای نگفته خیلی خیلی خوب انرژی مثبت عشقولانه ای تو مغزم وول میخوره قلب و روحمو قلقلک میده که گاها به خودم میگم خوابم یا بیدار یا رویا میبینم یا در جهان موازی خودم غرقم و نزدم بیرون!

بوی کوکی های برنجی دارچینی داخل فر بلند شده 🥰

حس با طراوت باران خورده زندگی(:

امروز یه چرخی تو خونه زدم.

این چرخ زدنه متفاوته وگرنه من که هرروز خونه ام اینبار با تمام حسم و لذتم ، به در و دیوار و گلهای خوشگلم و هرچیزی که به چشمم اومد نگاه کردم، گفتم من واقعا تو شهر مورد علاقه ام هستم! تو خونه ی مورد علاقه ام هستم و زندگی دارم که همیشه واسه خودم رویابافی میکردم.

بوی کوکی های برنجی دارچینی معرکه است. (:

هرچیزی که تصور کنید ، هرچیزی که شناوره تو ذهنتون و تو رویاتون زندگی کردید روزی اتفاق میوفته. چیزی که من الان به چشم میبینم روزگاری در وسعت ذهنم بود. (:

وصدالبته همسر خوب تمام ماجراست. 🥰

بلامیسر چش نخوره☺️

برم ببینم کوکی های برنجی دارچینی در چه حاله (:

.

+ شنبه سوم آبان ۱۴۰۴| 17:35|𝐿𝑒𝒾𝓁𝒶| |