یه سکانسی هست تو یلواستون که بث زیر درختی نشسته و خیره شده به چمنزار صاف و یکدست ، رودخونه و درختای اطراف... یه فضای آرام بخش بسیار زیبا و به ریپ میگه من حاضرم اینجا با تو زندگی کنم به دور از تمام آدمها و دیگه هیچی از دنیا نمیخام.

عاشقانه ای آرام.

.

+ سه شنبه سی و یکم مرداد ۱۴۰۲| 9:54|𝐿𝑒𝒾𝓁𝒶| |

هیشکی از آینده اش خبر نداره... قطعا بچه هات اختلاف میندازن، اختلافات سردی میاره ... اما تا زمانی که قلبت بامنه و قلبم باتوعه، میخام باقی عمرم کنار تو زندگی رو زندگی کنم.

.

+ یکشنبه بیست و نهم مرداد ۱۴۰۲| 18:1|𝐿𝑒𝒾𝓁𝒶| |

بوی خون آبه ها مشمئزکننده است.

فعلا دو هفته ای درگیرم باهاش...

روز سوم بعد از عمل..

.

+ شنبه بیست و هشتم مرداد ۱۴۰۲| 18:15|𝐿𝑒𝒾𝓁𝒶| |

اینبار که برگشتی بازم خداروشکر

باهم دوتا فیلمو تو سینما دیدیم

باهم دوتا کافه ، باهم غذا پختم

گفتم دوست دارم .‌‌... گفتم تو هم گفتی...

دلم برات تنگ میشه...

اولین باری که رفتم‌ سینما باعلی بود لو ندادم ...

.

+ شنبه بیست و هشتم مرداد ۱۴۰۲| 18:14|𝐿𝑒𝒾𝓁𝒶| |

یه جوری مامان بزرگشون علیه علی جبهه گرفته بود و فحشش میداد که از تعجب شوک شدم و وا رفتم ... ازاینکه اسمش تو گوشی علی به نام بزرگ مادر سیو بود خیلی ناراحت بودم و حرص میخوردم پیش خودم میگفتم ینی هنوزم سمت اوناست... بهشون کشش داره، باهاشون راحته... آخه اون اوایل علی باخانواده من راحت نبود. گپ و گفتی نداشت.. انقدر مادربزرگه گفت و گفت که پیش خودم گفتم اگه یه زمانی قرار شه نباشم تو زندگی باعلی هیچ گزند و آزاری از طرف من و خانواده ام بهش نرسه. نمی‌ذارم بخاطر من یاخانواده ام ناراحتی یا مشکلی‌ براش پیش بیاد. اینو به خودم قول دادم.

نمی‌ذارم هیشکی از طرف ما اذیتت کنه.

.

+ شنبه بیست و هشتم مرداد ۱۴۰۲| 18:9|𝐿𝑒𝒾𝓁𝒶| |

ادامه مطلب
+ پنجشنبه بیست و ششم مرداد ۱۴۰۲| 17:15|𝐿𝑒𝒾𝓁𝒶| |

من باید علی رو بیشتر بشناسم، بیشتر باهاش حرف بزنم. بیشتر از قبل نگاش کنم. درونش حسیه که بروز نمیده برعکس من که تمام احساساتم آشکاراست.

امروز میرم عمل لیپوساکشن و ابدومینوپلاستی ((:

‌.

+ چهارشنبه بیست و پنجم مرداد ۱۴۰۲| 7:44|𝐿𝑒𝒾𝓁𝒶| |

ادامه مطلب
+ دوشنبه بیست و سوم مرداد ۱۴۰۲| 23:38|𝐿𝑒𝒾𝓁𝒶| |

گفتیم عشق را به صبوری دوا کنیم

هرروز عشق بیشتر و صبر کمتر است...

.

+ سه شنبه هفدهم مرداد ۱۴۰۲| 22:2|𝐿𝑒𝒾𝓁𝒶| |

ادامه مطلب
+ سه شنبه هفدهم مرداد ۱۴۰۲| 21:36|𝐿𝑒𝒾𝓁𝒶| |

بازم خواب دانشگاه، همکلاسی ها، اون شخص خاصه حرص درآر دوران دانشکده و دیر رسیدن های من ... !!

من حاضرترین دانشجوی کلاس بودم ولی نمیدونم‌ چرا تو خواب یا نمیرسم یا خیلی دیر میرسم./:

.

+ سه شنبه هفدهم مرداد ۱۴۰۲| 14:54|𝐿𝑒𝒾𝓁𝒶| |

یه وقتایی دلم برای علی میسوزه، اون زمان که ترکش خشم و ناراحتیم میخوره بهش دلم بیشتراز قبل براش ضعف میره اما خب این یه خصوصیت اخلاقی رفتاری که درمن تثبیت شده است. عکس العملم در حالت ناراحتی و عصبانیت خودمو از بقیه گرفتن و کز کردن تو خودمه...

دقیقا زمانی خوب میشم که اون ناراحتیه رفع شه.

.

+ شنبه چهاردهم مرداد ۱۴۰۲| 9:45|𝐿𝑒𝒾𝓁𝒶| |

از چه روگویی که من دربند زلفِ دیگرم

منکه یک موی تو را با قیمت جان میخرم

منکه جز خاک ره پایت نبوسیدم دمی

هر دم آید از چه رو خاک جفایت برسرم

نیمه ی شب لب به لب با جامِ می ، دیدم تورا

من مگر با جان خود برلب، زجامی کمترم

عاشقان را نیست در دل راه و رسم امتحان

ورنه گرخواهی بگو تا قاب سینه بردرم

هیچ مرغی را نیابی کآشق پرواز نیست

قدر دام عشق من دانم که بی بال و پرم

فرق من با شمع شب سوزاندن پروانه است

من چگونه سوزم ات با مشتی از خاکسترم

تومرا جان گویی و من گر نمی‌گویم تورا

دربه در در جستجوی اسمی از جان بهترم

روزگار از طاقت آذر به تنگ آمد چو دید

هم به دوشم بار او هم داغ دلبر میبرم

.

+ جمعه سیزدهم مرداد ۱۴۰۲| 23:29|𝐿𝑒𝒾𝓁𝒶| |

ادامه مطلب
+ پنجشنبه دوازدهم مرداد ۱۴۰۲| 23:5|𝐿𝑒𝒾𝓁𝒶| |

بودن مهم نیست ، به موقع بودن مهمه.

اگه به موقع نبود اشکاتو پاک کنه!

اگه به موقع نبود حرفاتو بفهمه...

اگه به موقع نبود اون موقع که بیشتر از همیشه به بودنش نیاز داشتی..‌.

اون آدم هیچکس شما نیست!

تاکید میکنم هیچکس.!

.

+ چهارشنبه یازدهم مرداد ۱۴۰۲| 19:54|𝐿𝑒𝒾𝓁𝒶| |

اون لحظه ای که من تو اتاقم تنها بودم و گریه میکردم خواهرکم اومد پیشم نشست و گفت لیلا چرا گریه میکنی؟!

گفتم دلم گرفته ...

با بغض گفت گریه نکن دیگه دل منم میگیره...

و دیدم زد زیر گریه.

یادم رفت چرا گریه میکردم. خندیدم تا با خنده هام بخنده.

احساسات قلبی همینقدر وصل بهمدیگه است.

من عمق روح این احساس رو تو مرحله جدید زندگیم ندارم.

.

+ چهارشنبه یازدهم مرداد ۱۴۰۲| 6:10|𝐿𝑒𝒾𝓁𝒶| |

مرحله ای از زندگی هست که بهش میگن

" بی تفاوتی ناشی از صبر بیش از حد "

اینجوریه که دیگه مثل گذشته واسه نبودن ها بی قراری نمیکنی!

بابت دیر جواب دادن ها ناراحت نمیشی...

حساسیت هات کمتر میشه.

حسودی کردنات کمرنگ تر میشه

و قبول میکنی که گاهی وقتا آدما رو باید با لیاقتاشون تنها بذاری.

.

+ چهارشنبه یازدهم مرداد ۱۴۰۲| 5:53|𝐿𝑒𝒾𝓁𝒶| |

میشنوی صدای قلبم واسه تو میزنه هربار

میشنوی هر نفسم رو واسه تو زنده ام انگار

این آهنگ حبیب رو هرچقدر گوش بدی بازم کمه ((:

... 👈 آهنگ دنیا ...

.

+ سه شنبه دهم مرداد ۱۴۰۲| 22:30|𝐿𝑒𝒾𝓁𝒶| |

ادامه مطلب
+ سه شنبه دهم مرداد ۱۴۰۲| 19:4|𝐿𝑒𝒾𝓁𝒶| |

پول نداشتم قرار آرایشگامو کنسل کردم.

.

+ سه شنبه دهم مرداد ۱۴۰۲| 13:14|𝐿𝑒𝒾𝓁𝒶| |

توان با شوق کوهی را ز جا کَند

فِسرده خار نتواند زِ پا کَند...

.

+ سه شنبه دهم مرداد ۱۴۰۲| 1:41|𝐿𝑒𝒾𝓁𝒶| |

عمیقا ناراحتم و ترجیح میدم یه مدت ریخت هیشکی نبینم. علتشم تو پست قبلی گفتم ولی خب رمزداره.

همینقدر شفاف...

.

+ دوشنبه نهم مرداد ۱۴۰۲| 23:25|𝐿𝑒𝒾𝓁𝒶| |

ادامه مطلب
+ دوشنبه نهم مرداد ۱۴۰۲| 23:17|𝐿𝑒𝒾𝓁𝒶| |

با همه ی حرف و حدیث و دخالتای دور و نزدیک یه چیزی بینمون هست که نمیشه نادیده گرفت. نمیشه بی تفاوت ازش گذشت.

و علت ادامه دادن این قصه مهمتر ... !

# پی نوشت قبلی، بعدا نوشت...

نارضایتی قلبی همه ی اینا رو میشوره میبره و اصلا انگار هیچی نبوده ، نیست... این قلب وامونده مهمه انقدر باهاش بازی نکنید، بازیچه دستتون که نیست یه وقت دیدی دیگه صدایی ازش بلند نشد.!

.

+ یکشنبه هشتم مرداد ۱۴۰۲| 12:2|𝐿𝑒𝒾𝓁𝒶| |

ادامه مطلب
+ یکشنبه هشتم مرداد ۱۴۰۲| 8:23|𝐿𝑒𝒾𝓁𝒶| |

ادامه مطلب
+ یکشنبه هشتم مرداد ۱۴۰۲| 8:20|𝐿𝑒𝒾𝓁𝒶| |

دیروز که اومد یه چیز دستش بود که واضح ندیدم و بردش توی اتاق ... یهو دلم غنج رفت وااااای یه چیزی واسم خریده میخاد سوپرایزم کنه... هربار که ازسرکار برمیگرده میرم توی اتاق و لباساشو مرتب میکنم، یه وقت میبینی جورابش از لنگه شلوارش میوفته انقدر که همرو قاطی هم درمیاره... چیزی که رو میخ روی دیوار آویزون بود خلاف انتظارم بود یه ظرف شیرینی قزوینی و عینک و لوازم جانبی موبایل که واسه احسان بود. آوردمش گذاشتم روی فایل سفیده... حدس زدم یادش رفته بده بهش.

خب انتظار لحظات عاشقانه نداشته باش! من خیلی به زندگی رمانتیک نگاه میکنم و البته هربار میخوره تو ذوقم چون علی آدم رمانتیکی نیست. ((:

.

+ یکشنبه هشتم مرداد ۱۴۰۲| 8:16|𝐿𝑒𝒾𝓁𝒶| |

همسرت بیاد بهت بگه تاحالا سعی کردی گولم بزنی؟!

من در جواب گفتم چرا باید همچین کاری بکنم!!!

چرا باید همچین سوالی بپرسه؟ این حس از بی اعتمادی صفر میاد و من یادم نمیاد کاری کرده باشم که بی اعتمادش کنم!وقتی این سوالو پرسید من که ازخودم مطمئن بودم سریع جوابشو دادم. اما تو ذهن خودم رژه رفت همین سوال... !

گولم نزنی یه وقت...

.

+ یکشنبه هشتم مرداد ۱۴۰۲| 8:6|𝐿𝑒𝒾𝓁𝒶| |

ادامه مطلب
+ شنبه هفتم مرداد ۱۴۰۲| 14:40|𝐿𝑒𝒾𝓁𝒶| |

از شنیدن صدای خواهرت انرژی میگیری و شادی به قلبت تزریق میشه ، وقتی که تماس گرفته فقط حالتو بپرسه...

.

+ جمعه ششم مرداد ۱۴۰۲| 20:2|𝐿𝑒𝒾𝓁𝒶| |