اون لحظه ای که من تو اتاقم تنها بودم و گریه میکردم خواهرکم اومد پیشم نشست و گفت لیلا چرا گریه میکنی؟!
گفتم دلم گرفته ...
با بغض گفت گریه نکن دیگه دل منم میگیره...
و دیدم زد زیر گریه.
یادم رفت چرا گریه میکردم. خندیدم تا با خنده هام بخنده.
احساسات قلبی همینقدر وصل بهمدیگه است.
من عمق روح این احساس رو تو مرحله جدید زندگیم ندارم.
.