دو روز پیش که مامان بردم دکتر با صحنه های ناراحت کننده ای روبه رو شدم.
یه خانوم چادری که خیلی هم واسش مهم نبود چادرشو چجوری بگیره یه مانتوی کوتاه جذب سبز تیره تنش بود با شلوار راسته مشکی وکفش پاشنه بلند پنج سانت، خیلی شیک و تمیز و مرتب بدون آرایش، به هیشکی نگاه نمیکرد با کسی چشم تو چشم نمیشد فقط چند دقیقه ای با منشی حرف زد. بی قرار بود و دایم درحال حرکت. همین باعث شد تو چشم باشه. همین بی قراری... بالاخره نوبتش شد و رفت اتاق پزشک؛ چند دقیقهای از رفتنش به اتاق نگذشته بود که صدای گریه اش به گوشمون رسید. شاید ده دقیقه اینا طول کشید اومد بیرون نگاش کردم چشاش قرمز شده بود.
قطعا دکتر خبر خوبی بهش نداده بود. اما وقتی ازاتاق دکتر اومد بیرون دیگه گریه نمیکرد حتی دیدم با منشی به لبخند چیزی گفت...
نوبت مامان شد و ... موقع برگشت تا در آسانسور باز شه منتظر شدیم. طبقه هفتم بودیم و بسیار شلوغ ... صدای گریه ی آروم خانومی توجهمو جلب کرد سرشو چسبونده بود به دیوار و گریه میکرد. دیدم تنهاست و هیشکی نمیره سمتش به مامان گفتم من الان میام و رفتم پیشش.. دست کشیدم به پشتش و گفتم خانوم طوری شده، کاری هست برات انجام بدم. گریه اش بیشتر شد. یکی دوتا خانوم دیگه ام اومدن و .. خلاصه آروم نشد...
مامان صدام میکرد که آسانسور باز شده بیا. مامانم تو این شرایط اگه کسی کنارش نباشه استرسی میشه. به ناچار رفتم و وارد آسانسور شدیم همکف زدم در آسانسور بسته و باز شد صدا اومد طبقه نهم. مامان منو داری دستپاچه شد و گفت این چرا رفته بالا من میخام برم پایین و فلان حالا بیا توضیح بده که مامان صبر کن الان میره پایین... خلاصه طبقه 9 آسانسور خالی شد من موندم و مامان و یکی دیگه که اونم میرفت طبقه هفتم.
دلم پیش خانومه مونده بود... طبقه هفتم که در آسانسور باز شد همون خانومه با یه مردی وارد شدن. مامانم استرسی شده بود که چرا آسانسور نمیره پایین... ((:
خانومه همچنان گریه میکرد.
گفتم آقا حالش خوبه؟! چیزی شده؟!
یه نگاهی بهم کرد و به گیلکی رو به خانومش گفت تو چرا خودتو باختی خانوم من اینجام پیشتم خوب میشم. منو نگاه من خوب میشم... تازه فهمیدم که اون همه بی قراری خانومه بخاطر بیماری همسرش بود.
یاد بیست سال پیش افتادم وقتی که دیگه مهتاب پیش ما نبود. و دینای کوچولو با تمام قشنگیش...
رو ایوون خونه بودم و میدیدمش که پدرش اومده دیدنش. شاید چند دقیقه ای کنار هم بودن. دینا با مادربزرگش زندگی میکرد. بعدها خونه و زمین تو روستا رو فروختن و رفتن رشت.
با دیدن اون صحنه پدر دختری یه داستان تو ذهنم شکل گرفت. داستان لعیا ... و درست شکل زندگی من شد؛ بااین تفاوت که آدما تو واقعیت با آدمای داستان من خیلی تفاوت داشتن. و من این تفاوت ها رو وقتی فهمیدم که به چشم دیدم.
.
🔻 تعدادصفر 💰 نام 🔻
6 ..... میليون
9 ..... میليارد
12 ..... بیليون
15 ..... بیليارد
18 ..... تیريليون
21 ..... تیريليارد
24 ..... کیزيليون
27 ..... کیزيليارد
30 ..... سینكليون
33 ..... سینكليارد
36 ..... سيزيليون
39 ..... سيزيليارد
42 ..... سيتليون
45 ..... سيتليارد
48. ..... ويتليون
51. ..... ويتليارد
54 ...... تيفليون
57 ..... تيفليارد
60 ..... ديشليون
63 ...... ديشليارد
اینارو بدونیم بد نیست! دیدی فردا یکی، یک دیشلیارد اختلاس کرد،
حداقل بدونیم چند تا صفر داشته پولاش.![]()
***
اینو دیدم خنده ام گرفت خب اینا چیه الان؟!
واقعیه؟!!
دیشلیارد ![]()
.
محمود درویش میگه ...
« تو قشنگترین چیزی هستی که هر شب درقلبم میتپد »
***
وعاشقانه ای دیگر ... ♥️
همیشه بهتر از ما هست
هم بهتر از من،
هم بهتر از تو،
اما...
فرق ما اینجا بود که من هیچوقت نخواستم بهتر از تو رو ببینم.!
.
تمام آدمهایی رو که میبینید سالهاست کنار هم موندن؛ در طول رابطشون، مدت زیادی با هم سازش کردن، اشتباهاتی رو بخشیدن که بخشیدنشون کار آسونی نبوده و دقیقا جایی متعهد موندن که وسوسه بر انگیزترین انتخاب ها جلوشون بوده...
فقط ویترین روابط رو نبینید!
رابطه ی موندگار نیاز به گذشت، سازش و تعهد قوی داره.
.
دغدغش فردا بود؛ شب مُرد..! ((:
دغدغه ها لذت زندگی رو ازت میگیرن. و ما بخاطر همین دغدغه ها چند شبه یه خواب آروم نداریم!
.
دیشب خواب دیدم یه زن تلپی افتاده وسط زندگی من و علی ...
هفته ی پیش خواب دیدم سه نفر وارد خونه ام شدن و خیال بیرون رفتن ندارن... ینی نمیتونستم بیرونشون کنم.
وخواب دیدم وسط خیابون دعواست...
و من خون آلود وسط وان حموم خونه ای که نمیدونم کجاست...
مغزم خسته است ازاین همه کابوس ...
# هروقت آهنگ تنها شدم ایهام گوش میدم قلبم فشرده میشه... موچاله میشه... غرق میشم تو دریای چشام.
.
من حساس تر شدم یا...
یه سری حرفها ، گوشه کنایه ها حتی به شوخی هم که باشه؛ که من معتقدم شوخی آدما تمام خودشونه ، حرفشونه...
یه چیزایی مغزمو میجوه.!
دلم میخاد برم یه گوشه هیچ صدایی نشنوم. دور باشم از تمام آدما و دغدغه ها...
.
اون وقتا که خاله صغری"خدا رحمتش کنه و بقول مامانم نور به قبرش بباره" بهم میگفت باید شوهر کنی من مثل موشک فرار میکردم. بااینکه بهترین ارتباط کلامی رو با جنس مخالف داشتم اما همین که میدیدم تو مباحث یه کوچولو کج میره اخمام میرفت تو هم و به کل ازش فاصله میگرفتم. نمیدونم این قدرت وابسته احساس و عواطف نشدن ازکجا رخنه کرد تو وجودم؛ دوره ای بود که دخترا بدجور دچار درگیری های عاطفی میشدن! اونوقت من شده بودم مادر مقدس پای درد و دل شکست خورده های عاطفی ![]()
کاری از دستم برنمیومد براشون انجام بدم اما میدیدم وقتی حرف میزنه و به قولی خودشو خالی میکنه چقدر حس بهتری داره و من طالب اون حس بودم. یه جورایی انرژی مثبت اون احساس به خودم برمیگشت.
الان که عاشق مردی شدم و اگه یه تار موش کم شه چیزی از وجود من کنده شده ... به اون روزها فکر میکنم و به درون خودم غنج میرم و میگم چه خوبه که احساساتم واسه هرکسی صرف نشد. چه خوبه که همه چیزمو واسه یه فرد خاص میریزم رو داریه ... ![]()
![]()
.
یک نفر هست که لب وا بکند می میرم
خنده ی معجزه آسا بکند می میرم
![]()
در کنارش بخدا حس عجیبی دارم
بوسه موکول به فردا بکند می میرم
![]()
جان من بسته به هر موی سیاهش شده است
تاری از زلف ، هویدا بکند می میرم
![]()
دلخوشم از همه عالم به نگاهش اما
اگر این مسئله حاشا بکند میمیرم
![]()
مثل آن شعله که از بارش باران مرده
صورتم را اگر او ، ها بکند می میرم
![]()
رفتنش آخر دنیاست خودش میداند
با کسی غیر خودم تا بکند میمیرم
![]()
دوست دارم همه ی عمر کنارم باشد
کفش رفتن اگر او پا بكند ميميرم
![]()
میگفت در و که کامل نبندی ، نمیدونی بادِ بعدی که بیاد میبندتش یا بازش میکنه؛
این میشه بلاتکلیفی...
تو زندگیت همیشه یا برو بیرون یا بیا تو و بعدش درو محکم ببند.
اجازه نده هیچکس بلاتکلیف نگهت داره !
.
یه افسانه هست که میگه ؛
شاید عشق همون حسیه که قلب هاتونو باهم عوض میکنید، بیقرار میشید و برای همینه که بدون هم حس بدی دارید، چون بدن میخواد که قلب اصلیش کنارش باشه...
.