زنها رو یا باید پرستید یا رهاشون کرد ... 💃
حد وسطی وجود نداره .
زنها رو نمیشه نصف و نیمه خواست. 🌱❄️
.
این روزها یه سوال مهم تو ذهن همه هرثانیه در حال انفجاره... 🎉
یعنی چی میشه؟!
و ما منتظران واقعی یک اتفاق مهم ... 🌺❄️
❄️🌱❄️🌱❄️
امروز موقع ورزش ذهنم بهم گفت تو پنج سال دیگه پنجاه سالت میشه و باعث شد بخندم 🥰
🌱❄️🌱❄️🌱
.
قلبم در تب و تابه ...
یه خواب عجیبی دیدم!
دریای طوفانی، مواج، پراز کف و ترسناک.
من و یه عده ی دیگه! نمی دیدمشون ولی حسشون میکردم و البته نمی شناختم اما غریبه هم نبودن.
داد میزدم و میگفتم باید همین الان برگردیم وگرنه راه بسته میشه.
یه نفر از گروه جدا شد و مسیری که میگفتم نباید برید رفت! انگار یه تیکه از من جدا شد. مثل آهنربا کشیده شدم سمتش رفت تو دل دریای طوفانی ... مسیر گم شد.!
اسب آبی عجیب بود از عمق آب زد بیرون. مورچه بود در مقابل فیل! اما رفت سمتش تا ازش رد بشه دیدم که قد کشید. دیدم که قد اسب آبی شد. دیدم که شبیه اسب آبی شد اما زور اسب آبی رو نداشت و خورده شد. درد خورده شدنشو حس کردم. درد جدا شدن انگشتای دست و پاش به جانم نفوذ کرد و از خواب پریدم.
نمیدونم چی بود دقیقا. ؟!
یه فریاد فرو خورده ...
تپش قلب شدید و تنش درون!
پاشدم و یه لیوان آب خوردم و خوابیدم.
❄️🍃❄️🍃❄️
تصمیم دارم تا عید پنج کیلو کم کنم البته بدون عوارض جانبی و کاملا اصولی. روز دومه و راضیم (:
.
دیشب به خودم گفتم عه تولد دوستمه، دوست دوران دبیرستانم 🥰 یادم باشه فردا بهش تبریک بگم (:
صبی بهش پیام تبریک دادم و چند ساعت بعد گفت ممنون عزیزم. وقت داری زنگ بزنم کارت دارم.
گفتم آره پیام بده هر زمان مساعد بودی بهت زنگ میزنم.
عصری پیام داد که من مساعدم زنگ بزن
زنگ زدم و خلاصه بعد کمی گپ و گفت و حال و احوالپرسی گفت لیلا جان تولد منو کجا ثبت کردی هرسال هفده بهمن بهم تبریک میگی ؟!
گفتم یادمه خب از دوران دبیرستان هرسال بهش تبریک گفتم.
میگهههههه... 😳
تولد من 17 دی هست نه بهمن 🥴
گفتم عهههه خب چرا نمیگی من هرسال 17 بهمن بهت تبریک میگم 😂
و سال بعد ... 🙄
دیگه نمیدونم یه ماه دیرتر ثبت شده ذهنم 😂
و اما کارش... 😁
ببینم اگه ختم به خیر شد میام میگم. 😊
.
علی میگه تو چقدر شبیه پارسایی.!
میخندم و میگم پارسا شبیه منه 🥰
میگه آره پارسا شبیهه توعه.😊
پارسا خواهرزاده امه یه تیکه از قلبمه.
پارسا اولین بچه ایه که در طول زندگی چهل و چند ساله ام بغلش کردم بهتره بگم تا قبل پارسا انگشتم به هیچ بچه ای نخورده بود 😂
من قربون این سفیدبرفی خودم بشم آخه 🥰
مجوز پخش نداشتم عکس خودمو گذاشتم 💃
.
همدیگه رو سیر ببینید و بغل کنید که دراین شهر دیدار دوباره تصادف است.🌱
❄️🍃❄️🍃❄️
.
جای گلوله ای در بدنم درد میکند که ،
به من اصابت نکرده است. 🥀
❄️🍃❄️🍃❄️
.
زباله ی دیروز رفتم بندازم سطل زباله سر کوچه یه جوری باد بود که انیشتن برگشتم. 🙄
.
❄️🍃❄️🍃❄️
روزگار از چرخِشَت دارم هزاران جا گله
غصه ها را می دهی برما و غم ها را صِله
❄️🍃❄️🍃❄️
یهو به خودم اومدم دیدم سردمه هم خودم هم هوای وبلاگم... اینروزها و غم نشسته در دلها.
شاید در زمستان سبز شدیم. 🌱
🍃❄️🍃❄️🍃❄️
.
فرق خیلی بزرگیه بین کسی که " خودت " رو میخاد و کسی که فقط " حسی که بهش میدی " رو میخاد.!
.
و آخرین نوشته ام در نبود اینترنت .!
🍃❄️🍃❄️🍃
یه چیزی داره اذیتم میکنه.
میدونم چیه اما تعریفی واسش ندارم.
یه چیزی...
🍃❄️🍃❄️🍃
.
با کی اونقدر راحتی که خود واقعیتو نشون بدی ؟
اصلا خود واقعی نه !
راحت باشی کلا مثل وقتی که تنهایی مثل همون راحتی در تنهایی.
یکی باشه انگار نیست. یکی شدناتون با کیه؟!
هست همچنین کسی تو زندگی؟!
من؟
بلی ...
مادرم.🥰
.
این روزها ...
دیگه ناراحت نیستم.
خوشحال هم نیستم.
در خنثی ترین حالت ممکن امیدوارم به زندگی با همه ی گسست ها.
🍃❄️🍃❄️🍃
این چند وقتی که اینترنت نیست نوشته هامو خوندم چقدر کوتاه تراز قبل نوشتم. گاهی تنها چند کلمه.!
اما خب، اصل مطلب میرسونه. و اصلا مهم همینه زیاده گویی خسته کننده است.
.
6 بهمن...
خب امروز هم یه روز دیگه است دیشب خواب عمو مهری دیدم قیافه اش میاد تو ذهنم خنده ام میگیره 😂
نمیدونم چرا خوابشو دیدم!
بهش بگم گرگ بازار یا از اون پیرمردای سرزنده ی چارچشم و حواس جمع مارمولک 😈
گمونم زدم به هدف خوب گفتم ازش. 😉
حتما تو این گیرو دار حوادث، اونم زخمیه روزگاره ...
بازار رشت و غمی در دلها نشسته.
.
امروز پنج بهمن و هنوز نت نیست.
دیروز تولد بابا بود هفتاد و دو سالش شد
با همه ی فراز و فرودی که تو زندگیش داشته با تمام تصمیمات درست و غلطی که هیچ معیاری واسه تعیین درست و غلط بودنش نیست؛ بابام آدمیه که یه محل ازش به خوبی یاد میکنن.(:
.
بااینکه دارم تلاش میکنم نترسم و نگران فردایی که نیومده نباشم و در لحظه زندگی کنم ...
به خودم میگم پس وجدان، درک، شعور و فهمیدن اصل ماجرا کجای قصه ی ماست؟!
درد اونجاست که فهمیده نشی!
و اونجاست که خودتو بزنی به کوچه علی چپ.
و .... ببینی و بگذری!
...
خودمو میسپارم به دنیای پر تپش ساخته ذهنم و رها میکنم در قلب آدمایی که میدونم چقدر بامعرفتند.
دنیایی که هر زمان بهش پناه بردم حالم خوب شده.
.
امروز 27 دی
وقتی انتظارت از طرف مقابل به صفر برسه دیگه هیچی واست مهم نیست حتی طعنه کنایه هاش چه به شوخی چه جدی فقط میشنوی و میگذری ...
🍃 هنر برقراری ارتباط یعنی بیان درست احساسات. 🍃
.
امروز 26 دی
وقتی حست به طرفت منفیه کارایی که میکنه و حرفایی که میزنه هم برات منفی به نظر میاد دچار سوء تعبیر میشی کج میگیری کج میفهمی نه اینکه اینو بخای اون حس منفیه غالب شده کارخودشو کرده وگرنه یه جرقه ی مثبت تمام افکار منفی شناور در ذهنتو میشوره میبره.(:
.
خوابای آشفته در حال گریز ...
آدمای ناآشنا ... چهره های متفاوت ...
و من که درحال فرارم. به بدترین شکل ممکن زخمی، عصبانی ، حرصی ، وحشت زده!
علی تو خوابام نیست !
25 دی
.
23 دی ...
یه کیلو و نیم کم کردم همین چند روزه خوب نیست فیکه بخاطر تغذیه نامناسب غصه، ترشح اسید معده ... آخرش سرطان روده میگیرم ازاین همه حرصی که به خودم تزریق کردم.
دیشب زل زده بودم به سقف اتاق، خواب به چشام نبود صدای نفس های علی تو گوشم میپیچید. نگاش میکنم ظاهرا خوابه اما نمیدونم وقتی خوابه پوف پوف میکنه لبش کج میشه گاهی هم آب دهنش راه میوفته 😂
دیشب اینجوری نبود شاید نیمه خواب بود.
فکرم میپیچه انگار مغزم فرمان میده این پیچش لعنتی میرسه به معده ام.
چرا خوشحال نیستم.؟!
این سوالی بود که دیشب از خودم پرسیدم.
علی چی؟ خوشحاله؟!
دلم میخاد برم؛ برم یه جای دور، دور از آدمها..!
اما نه این تفکر وقتی میاد سراغم که قلبم ناراحته وگرنه اینجا کنار آدمایی که دوسشون دارم بهشت منه.😊
.
این روزها که نت نداریم چه عذابیست برما بلاگفایی ها
امروز 23 دی
شاید اينترنت وصل شد! وشاید دنیا تکان خورد. ):
.
عکسایی هست از دوران مجردیمون
من و خواهرام(:
یه روز برفی آفتابی که تا کمر تو برف ها فرو میری.
به عکس ها نگاه میکنم به خودم به صدیقه به سمیرا به زیبایی نگاهشون ذوق میکنم از یادآوری اون خاطره.
زوم میکنم روی عکس دست خواهرم دور کمرم و من دور بازوانش ...
اما خدایی صدیقه و سمیرا خیلی باهم جور بودن یه عکسشون با دقت نگاه میکنم آی یه جوری بغل کردن همو هم لبخندم میاد هم میگم ببینشون آخهههه😂
بعد میبینم چقدر قلبم غنجولی شده براشون چقدر دوسشون دارم چقدر همه چی رنگی و قشنگ و ساده است.
.
بچه که بودم وقتی دعوام میکردن میرفتم انتهای خونه ی بابابزرگ پشت آخرین متراژ از ایوان که بعدش راحت میتونستی بپری تو حیاط پشتی میرفتم اون پشت قائم میشدم و ریز ریز نگاه میکردم ببینم دنبالم میگردن یانه. کوچولو بودم خیلی کوچولو و تپلی فرفری بچه تو این سن بااین ویژگی خب بامزه میشه بعد فک کن اولین نوه از پسر خاندان باشی خب حلوا حلوا میکنن رو سرشون نگه میدارن.
کی پیدام میکرد؟
مامان بزرگم مامان بابام. فیروزه بانو (:
دستم میگرفت و میبرد تو اتاق و برنج و پنیری که لقمه کرده بود با دستاش توپی توپی میداد دستم و من انگار دنیا خلاصه میشد به همون لحظه چقدر این صحنه برام زنده است حتی موهای فر خرمایی مو میبینم ( مشته پنیر پلا ) وای چشای خندان ننه جان هم زنده است.
وقتی زندگی میکنی همینقدر همه چیز برات لذت بخشه.
.