قلبم در تب و تابه ...

یه خواب عجیبی دیدم!

دریای طوفانی، مواج، پراز کف و ترسناک.

من و یه عده ی دیگه! نمی دیدمشون ولی حسشون میکردم و البته نمی شناختم اما غریبه هم نبودن.

داد میزدم و میگفتم باید همین الان برگردیم وگرنه راه بسته میشه.

یه نفر از گروه جدا شد و مسیری که میگفتم نباید برید رفت! انگار یه تیکه از من جدا شد. مثل آهنربا کشیده شدم سمتش رفت تو دل دریای طوفانی ... مسیر گم شد.!

اسب آبی عجیب بود از عمق آب زد بیرون. مورچه بود در مقابل فیل! اما رفت سمتش تا ازش رد بشه دیدم که قد کشید. دیدم که قد اسب آبی شد. دیدم که شبیه اسب آبی شد اما زور اسب آبی رو نداشت و خورده شد. درد خورده شدنشو حس کردم. درد جدا شدن انگشتای دست و پاش به جانم نفوذ کرد و از خواب پریدم.

نمیدونم چی بود دقیقا. ؟!

یه فریاد فرو خورده ...

تپش قلب شدید و تنش درون!

پاشدم و یه لیوان آب خوردم و خوابیدم.

❄️🍃❄️🍃❄️

تصمیم دارم تا عید پنج کیلو کم کنم البته بدون عوارض جانبی و کاملا اصولی. روز دومه و راضیم (:

.

+ چهارشنبه بیست و دوم بهمن ۱۴۰۴| 19:4|𝐿𝑒𝒾𝓁𝒶| |