کاش آدما از نتیجه انتخابشون صد درصد خبر داشتن...
چی میشد اگه ته همه چی مشخص بود.!
زندگی ما نتیجه ی انتخاب ماست.
.
کاش آدما از نتیجه انتخابشون صد درصد خبر داشتن...
چی میشد اگه ته همه چی مشخص بود.!
زندگی ما نتیجه ی انتخاب ماست.
.
جناب خیام میگه...
تا کی غم آن خورم که دارم یا نه
وین عمر به خوش دلی گذارم یا نه
پرکن قدح باده که معلومم نیست
کاین دم که فرو برم برآرم یا نه
.
برای محافظت کردن از انرژی و سلامت روان خودتون در زندگی اشکالی نداره که:
1- اشکالی نداره به بعضی از تماس ها پاسخ ندین.
2- اشکالی نداره که نظر خودتون رو تغییر بدین.
3- اشکالی نداره که بخواین مدتی تنها باشین.
4- اشکالی نداره که چند روز مرخصی بگیرین.
5- اشکالی نداره که برای مدتی کاری انجام ندین.
6-اشکالی نداره از محیط کار فاصله بگیرین.
7- اشکالی نداره چند روز مسافرت برین.
8- اشکالی نداره “نه” بگین.
9- اشکالی نداره از یک رابطه سمی بیرون بیایین.
10- اشکالی نداره بابت مشکلتون صحبت کنین.
11- اشکالی نداره “رها کنین.
12- اشکالی نداره تنهایی کار کنین.
13- اشکالی نداره دیر به پیام ها جواب بدین.
14- اشکالی نداره بخواین چند ساعت بیشتر بخوابین.
15- اشکالی نداره گریه کنین.
16- اشکالی نداره حوصله کسیو نداشته باشین.
17- اشکالی نداره یه روز پر خوری کنین.
18- اشکالی نداره تنهایی برین بیرون و برای چند ساعت گوشیو خاموش کنین.
چون شما لایق آرامش و عشق هستین و در کنارش نیاز هست که جاری باشین. پس کاری که فکر میکنین برای سلامت شما مفیده و به کسی آسیب نمیزنه رو انجام بدین.
.
به مامانم میگم دیشب خواب دیدم باردار شدم اونم دختر بعد دنبال سقط جنینم ... میگه شوهرتم بود. ؟!
میگم بود دیگه مریم مقدسم مگه.؟!![]()
میگه خواب زن چپه..
میگم خب باشه پس سمیرا حامله است. ![]()
زدیم زیرخنده ... اینا چیه میگی به مامانت. ![]()
.
دیشب با مامان رفتیم خونه داییم... دایی دیگه پیر شده اما همچنان شیک پوش و مرتب ... پسر دایی هم بود از وقتی ازدواج کردم دیگه ندیدمش خوش برخورد ، با وقار ، مهربان ، و بسیار بااحترام با دایی حرف میزد طوری که به دل مینشست. میگفت من دیگه راننده حاجی ام. باباشو صدا میکرد حاجی. ((:
دختردایی هم بود دایی بهش میگفت ناز، این ناز منه... ته تقاری دایی ، عزیز بود. کشوندم تو یه اتاق دیگه و حرف زدیم. هنوز به فکر وحید بود و میگفت گاهی باهاش در ارتباطم اما وحید دیگه نمیخاد برگردیم... گفتم خودتو رها کن از گذشته ...اگه اینجوری گفته خودتو اذیت نکن. گفت ده سال زندگی ... هیشکی واسه من وحید نمیشه یه لجبازی احمقانه زندگی ما رو خراب کرد.
دلم براش یه جوری شد. بااینکه خودم درگیری فکری دارم که حل نشده اما خیلی بهش فکر کردم. بازامروز باهاش حرف زدم و امیدوارش کردم به فردایی بهتر چون لایقش هست.
.
این خلطی که از سینه ات میزنه بیرون مزه آهن زنگ زده میده ![]()
تعبیر دیگه ای بلد نبودم. ![]()
.
این فکر که من اندازه خواهرام خوشبخت نیستم و آرامشی تو زندگیم نیست مثل خوره مغزمو میخوره... چند بار اومدم و رفتم و هربار چقدر روحم زخمی شد. چقدر دلگیر شدم و چقدر به خودم لعنت فرستادم ...
این تنهایی و تاریکی خونه ایووان پدری هرقدر که آرامش داره و لذت بخشه وقتی اونی که باید کنارم باشه نیست ... پر از غم و فکرای بده.
تو درست میگی هیشکی نمیتونه حال دیگری رو بفهمه مگه خودش اون مسیر و اون راه رو تجربه کرده باشه.!
.
بابا و مامانم امروز..![]()
باهم بلند بلند حرف میزنن بلند بلند هاااا... دعوا طوری!!! بعد من که کلا از سر وصدا بیزارم... همیشه دنبال سکوت و آرامش بودم. میگم شماها چرا دعوا میکنید خب آروم حرف بزنید. بابام میگه ما حرف زدنمون با صدای بلنده دعوا نمیکنیم. به مامانم نیگاه میکنم میخنده.
نه اصلا دعوا نمیکنن فقط وسط بلند بلند حرف زدناشون میخوان همدیگه رو قورت بدن. ![]()
.
من تو زندگی شخصیم اشتباه زیاد داشتم... از چاله دراومدم و واقعا افتادم تو چاه... اما مساله ی مهم اینجاست به هر سختی بوده خودمو نجات دادم و از چاه در اومدم. وسط گرداب اشتباهاتم کمر خم نکردم. من هنوز همون آدمم که به تنهایی راه رو واسه خودش هموار میکرد.
الان نمیدونم چرا نمیتونیم باهم راهیو هموار کنیم! جفتمون با صورت میخوریم به بن بست های زندگی... ![]()
.
اون مردی که نمیذاره از گل نازکتر به خانومش بگن.. اون مردو باید حسابی چلوندش... ![]()
.
گفتم اینو ندارم اونو ندارم ... خیلی ریلکس گفت بگو شوهرت یه مارک خوبشو واست بخره.! نگاه او به شوهرش نگاه زندگیه یا من با همسرم تو زندگی نیستیم! چون بطن زندگی مشترک همینه، خواستن و خواسته شدن و اجابت در هر زمینه ای...
خب من انقدر راحت نمیتونم ازش بخوام فلان چیزو برام بخر! چرا؟ شاید همه چیز برمیگرده به شروع ناگهان... و یک سال تنهایی! من دوساله ازدواج کردم اما نه خونه ای دارم ونه وسایلی.!
به خودم دلداری بدم.![]()
اینا همش درست میشه. بالاخره منم صاحب چیزی که لایقشم خواهم شد. یه زندگی مشترک مثل تمام آدما.
ما مشکلات بزرگتری داریم که باید حل شه.
.
یه متنی خوندم نوشته بود " به خودت بستگی داره که همسرت عاشقت باشه یا نه! "
تمام حرف توی همین یه جمله جمع شده.
.
امشب خیلی بهترم ...
امروز و دیروز از شدت درد و سرفه و آبریزش کلافه بودم، قرص زیادی خوردم از سفالکسین گرفته تا استامینوفن... و یه شربت سرفه که الان اسمش یادم نیست...
قدری کلافه ام ... از چیزای دیگه /:
.
من یه جوری سرما خوردم و آبریزش دارم که دستمال کاغذی بچلونم ازش میچکه ... ![]()
💧
💧
💧
.
فریاد در سکوت سخت ترین کاریه که داری انجام میدی و من دراین سکوت سنگین پراز فریادم.!
.
اینا که 6 ماه تو دریان 6 ماه خشکی اینا چیکار میکنن با دلتنگی.!
یه مستند دیدم طرف سالی یه بار میرفت خونه اش.!
ما عادت کردیم کنار هم باشیم، نفس به نفس هم باشیم، خمیازه هاشو بی هوا بگیرم تو نفسام... دست بکشم روسرش، دور گردنش، نگاش کنم یه دل سیر وقتی که خوابه، وقتی سرش تو گوشیه، وقتی حواسش به نگاهم نیست! عمیق نگاش کنم شبی ، نیمه شبی... عادت کردیم باهم فیلم ببینیم. باهم یه بعدظهری بخوابیم. باهم عصرونه بخوریم، قهوه خوردنمون هم ... ما کی همه ی کارامون باهم شد؟! کاش الان اینجا بود کنارم رو ایوون خونه پدری نشسته بود و باهم از این شب بارونی لذت میبردیم.
هوا سرده... منم سرما خوردم ، گلودرد دارم ... یه دارویی چیزی هم نیست تو خونه امشبو بگذرونم.
.
ما قراره بهمدیگه آرامش بدیم حتی از راه دور، رسالت پیوند ما همینه...
من نتونستم کنار تو با بچه هات قرار بگیرم... چون تنها تو رو پذیرفتم و نمیتونم این حقیقت رو کتمان کنم... ولی قرار نیست که با تیکه پرونی و زخم زبون این روزا رو تلخ تر کنیم واسه هم...
قرار نیست برای کار کرده و نکرده وجدانمون وول وولک بخوره... بپذیریم واقعیت زندگی رو ...
حالا راه هموار شد و رسیدیم کنار هم ، یک دنیا شادی قسمت دلامون و اگه نشد و بر همین منوال گذشت همدیگه رو اذیت نکنیم.
.
درحال حاضر تنها چیزی که بهم آرامش نسبی میده اینه که خاطراتمو ورق بزنم.
یه چیزی هیچ وقت از ذهنم پاک نمیشه...
خونه مادربزرگم ننه جان جان ... رو ایوون طبقه دوم خونه ی چوبی... عمه مریم اومده بود و با ننه حرف میزد.. خب حرفاشون که یادم نیست... فقط من با امیر حسابی لج بودم و تشنه به خونش... علتشم یادم نیست... دعواهای بچگی دیگه...
فقط اون ویشگونایی که من از امیر بیچاره گرفتم... ![]()
صداشم در نیومد. !!
.
حَسن منو نشناخت... اون نگاه یک ثانیه ای ما بهم ، خنده ام میگیره... چشای سبزش از مغزم رد میشه یه پسربچه ی بازیگوش خیلی شیطون... یادمه عمه نازی اومده بود خونه ما و شکایت درس نخوندن حسن به بابام میداد و خلاصه کلی گله داشت از ته تقاری شیطونش...
اونوقت من وسط اون احوالات قاراش میش عمه، دفتر املامو آوردم و نشونش میدم و میگم ببین عمه من همه رو بیست گرفتم... منو ذوق دفتری که همش بیست بود... اونوقت حسن بیچاره با قیافه ی درهم و عبوث میخواست قورتم بده... بچه بودم دیگه ابتدایی... ((:
.
کاش ... ای کاش زندگی اونجوری پیش میرفت که من تو رویاهام داشتم! کمبود چیزیو تو خودم حس میکنم که عمری چهارچشمی مواظب بودم که مبادا کم و کاستی باشه.!!
چیزی در من فریاد میزند...
.
هیشکی از عمق لرزان قلبت خبر نداره...
کسی چه میدونه دنیای مواج روح و روان و قلبم چه خبره؟!
دردناک ترین بخش قضیه اونجاست که خودت باید به خودت دلداری بدی و حرف تو گلوت خفه شه... هیشکی نیست بتونی دو کلمه باهاش حرف بزنی و بدون کلامی فقط گوش باشه!
تجربه ثابت کرده تا زبان باز میکنی همه میشن خدای چون و چرا بدون اینکه راهکار درست درمانی بلد باشن ...
پس در مقابل دیگران سکوت میکنی و با خودت کلنجار میری ... ((:
.
اومدم روستامون ...
از یه جهاتی خیالم راحته... چیزی رو اعصابم نیست... از طرف دیگه چشامو میبندم علی رو میبینم ... باز میکنم علی رو میبینم، تو فکر و خیالم، در تمام ذهنم موج میزنه... نگرانشم، کاش میتونستم همراه خوبی براش باشم، کاش میتونستم باری از دوشش بردارم.
اما بچه ها بااون اخلاق و روحیات عجیب و پر توقعشون خسته ام کردن... بیشتر از همه وقتی بدی در حقشون نکردم و از خودم و کارایی که درحقشون کردم به بدی یاد کردن.! صرف اون همه انرژی بدون نتیجه برام دردناک بود. امیدوارم علی از انرژی که برای بچه هاش میذاره نتیجه بگیره. و خستگی راه به تنش نمونه.
.
هرقدر که به آینده ای نه چندان دور خودم و خودت امیدوارم ازاین کلافگی و بهم ریختگی و تند زبانی نگران... اونجا که میگه نه تو دلت واسه من تنگ میشه نه من واسه تو... یا اونجایی که گفت حسم بهت فرق کرده.. حالا من دقیق نمیدونم چه حسی بهم داره و چی فرق کرده از احساساتش.. اما خب قطعا اگه منم جاش بودم احساساتم متغیر میشد...
وقتی خودمو جای علی میذارم همینقدر صبوری و تاملشو ستایش میکنم. به عنوان همسرش ازش کلی انتظارات دارم و اونجایی که میشم سه به یک هیچ انتظاری ازش ندارم ... درواقع یه جورایی خودمو کنار میکشم. اما قلبم و روحم و تمام وجودم باهاشه...
امیدوارم اتفاقات خوبی واسمون بیوفته... واسه زندگیمون... واسه کنار هم بودنمون... چون این روزها و ماه ها سپری میشن و من می مونم و تو و جهانی که دوتایی شب و روز و ماه و سالشو میگذرونیم.
.