دیشب با مامان رفتیم خونه داییم... دایی دیگه پیر شده اما همچنان شیک پوش و مرتب ... پسر دایی هم بود از وقتی ازدواج کردم دیگه ندیدمش خوش برخورد ، با وقار ، مهربان ، و بسیار بااحترام با دایی حرف میزد طوری که به دل مینشست. میگفت من دیگه راننده حاجی ام. باباشو صدا میکرد حاجی. ((:
دختردایی هم بود دایی بهش میگفت ناز، این ناز منه... ته تقاری دایی ، عزیز بود. کشوندم تو یه اتاق دیگه و حرف زدیم. هنوز به فکر وحید بود و میگفت گاهی باهاش در ارتباطم اما وحید دیگه نمیخاد برگردیم... گفتم خودتو رها کن از گذشته ...اگه اینجوری گفته خودتو اذیت نکن. گفت ده سال زندگی ... هیشکی واسه من وحید نمیشه یه لجبازی احمقانه زندگی ما رو خراب کرد.
دلم براش یه جوری شد. بااینکه خودم درگیری فکری دارم که حل نشده اما خیلی بهش فکر کردم. بازامروز باهاش حرف زدم و امیدوارش کردم به فردایی بهتر چون لایقش هست.
.