من قبلن خیلی سال پیش شاید سی و چند سال پیش اولین داستانمو نوشتم 10 , 11 سالم بود ... اسم شخصیت داستانم دو برادر به نام های مایکل و مارتین بود البته با الهام از فیلم های خارجی بچه بودم خوشم میومد. ☺️
بعد که وارد راهنمایی شدم همین داستان برداشتم ایرانیش کردم حامد و شاهد ((:
داستان دو برادری که به جز هم هیشکیو ندارن و در مسیر مشکلات زندگی تنها پناه همدیگه هستن.
یه کوچولو هم شبیه فرار از زندان بود 😂
امروز داشتم نوشته هامو مرور میکردم دفتر و سررسیدایی که بابا از مدرسه آورده بود و من اول از همه تصاحب کرده بودم؛ آرامشی هست تو ورق زدن این دفتر ودست خط خودم.
دست خطم مثل تار موهام ظریف و ریز و نازکه 😊
قبلن وبلاگم نوشته ها و داستان های خودم بود و مخاطب خودشو داشت.
یه جا گفتم یازده ساله وب نویسم اما خب من چهارتا وبلاگ دیگه هم داشتم که به دلایلی پاک شدن الان حساب میکنم میبینم سابقه ی بلاگفا ایم طولانی ترتره ☺️
نظرمه اون نوشته ها اون حس و اون حال و هوا رو به اینجا منتقل کنم. 🤔🌱🥰
.
🌱 خود آهوانه به دامِ من آمدی تو، وگرنه
من اين بهار؛ در انديشه ی شكار نبودم 🌱
.
یکی اومده بود دایرکت اینستاگرام که من اروپا هستم و ....
خب به من چه اخوی برادر هرجا که هستی 😂
حالا طرف بگه اوووووو اروپااااا 🤗
اونوقت گفت من دنبال یه زن گیلانی میگردم.
گفتم تو که تو فضای مجازی دنبال زن میگردی اونم از اروپاااا واویلااااا 🤢
خب دید نمیتونه مخ بزنه پا گذاشت به فرار..🏃🏃🏃🏃
ما شمالی ها یه اصطلاح داریم به هرچی بدرد نخور، بی مصرف، بی ارزش میگیم " شالکی"
البته شالکی به پارچه های کهنه ای میگن که دیگه قابل استفاده نیستن. در اصطلاح بدردنخورن باید انداخت دور...
اما خب آدمها هم میتونن شالکی باشن. مراقب باشید آدمهای شالکی وارد زندگیتون نشن.☺️
.
وقتی از یهسری آدمای نزدیک، اون حسی که باید بگیری رو نمیگیری، کمکم ذهنت ناخودآگاه میره سمت اونایی که با یه نگاه، یه کلمه، یه توجه کوچیک، حس زنده بودن بهت میدن. بیحسی و بیتفاوتی یه جور واکنشه، نه ضعف. انگار دل میگه: "دیگه نمیخوام انرژی بذارم برای کسایی که نمیفهمن یا نمیبینن."
اون وقت مغز شروع میکنه دنبال جایگزین گشتن... کسی یا جایی که بتونه این خلأ رو پُر کنه.
قال Chat GPT 👆
.
امروز داشتم به اسم مامان بزرگم فکر میکردم
جان جان ❤️
بعد یهو لبخند به لبم اومد. ☺️
یه دختر بامزه کوچولوی روستایی شمالی مثلا 70 ... 80 سال پیش تصور کردم با اون لباسای گل گلی رنگی رنگی، صداش میکردن جان جان ... اوخی خیلی حس قشنگی بود. 🥰
.
دیشب خواب تصادف دیدم خیلی عجیب بود خیلی صحنهها واضح بود حتی صداها رو میشنیدم یه تصادف زنجیرهای تو بزرگراه، اصطکاک لاستیک ماشین صدای ترمزو جیغ لاستیک ها، شکسته شدن شیشه ماشین ها، شیشههای خورد شده کف خیابون و اصلاً انگار صداها تو هم پیچیده شده بود صداها رو می شنیدم در حالی که تو خواب خب هیچ صدایی نیست حس میکنی صدایی رو شنیدی! خیلی عجیب بود اینکه انگار حضور داری اونجا ینی میشنوی حس میکنی صداها رو میفهمی درد ناشی از صداها رو میفهمی آدما و چهرههاشون همه اینا به صورت مبهم یادمه اما مهمترین چیزی که یادمه کف خیابونه و شیشههای خورد شده و ماشینهایی که خوردن به هم! بعد یهو خودمو توی بیابون میبینم یه بیابون خیلی وسیع از طرفی با اینکه بیابون بود یه دره عمیق بود که دور تا دورش پر از تپههای کوچیک و بزرگ بود و نمیتونستی بعد اون رو ببینی فقط یه دره میدیدی یه دره بزرگ شبیه بیابون اون وقت وسط این دره یه سازه بود یه سازه ساختمانی و پر از شیشه یه طرف این ساختمان همش شیشه بود یه سری آدمها که در تکاپو بودن و مشغول ساخت و ساز...
با اینکه ترس و وحشت تصادف هنوز تو دلم بود با دیدن اون ساختمون که یه طرفش به زیبایی تمام با شیشه تکمیل شده بود و سمت دیگه کارگرها مشغول بودند با هیجان ناشی از خوشحالی زیاد، من یادمه دست علی رو گرفتم و اون ساختمونا رو بهش نشون دادم و گفتم اینجا مال ماست.
امیدوارم حسهای خوب و خبرهای خوب و آرامشی بیشتر از این در آینده ما باشه((:
فردا میخایم بریم شمال طوریمون نشه. ☺️
.
هم شکارش کرده بودم هم شکارم کرده بود
فرض کن صیاد بر صیاد دام آورده بود.🌱
.
یه قصه بگم ((:
یکی بود یکی نبود و شاید هنوز هم ...
هزار هزاران سال پیش میلیون میلیون سال ...
خیلی خیلی خیلی سال پیش (:
و عشق ... ❤️
اون خرس کوچولویی که تو جنگل حیوانات دنبال رفیق میگشت بالاخره با خانوم خرسی آشنا شد. 🤣
.
تنها هزینه ای که برای رهایی درونت از درونت، باید پرداخت کنی...
حرف بزنید. ((:
.
به نظرم چیزی فراتر از زندگی در بر ماست که برای فهمیدنش باید همه ی زندگیتو هزینه کنی.!
.
تعطیلات تموم شد 😤
اومدم قزوین 😡
نوشتنم نمیاد 🙄🙄🙄
.
.
.
چشم و ابروی خشن از بس که می آید به تو
گاهی آدم عاشق نامهربانی میشود.😡
🫤
.
رُک گپ زدن چه اشکالی داره؟! چرا ما همش داریم تعارفات تیکه پاره میکنیم و از اون ور بوم هم داریم از درون خودمون میخوریم که چرا چنین و چنان!!
خب جای صغرا کبرا کردن و پیچوندن رُک حرفتو بزن خلاص.
رک گویی بی ادبی نیست. این همه فلسفه بهم می بافیم زمان از دست میدیم که چی...؟!
بقول قدیمی ها حرف آخرو اول بگو. ((:
.