دلم بوس بغلای محکم خواهرزاده هامو میخاد.

بی دلیل... خالصانه ... دلبرانه... بچگانه پراز عشق...

.

+ دوشنبه سی و یکم اردیبهشت ۱۴۰۳| 21:46|𝐿𝑒𝒾𝓁𝒶| |

ادامه مطلب
+ دوشنبه سی و یکم اردیبهشت ۱۴۰۳| 20:44|𝐿𝑒𝒾𝓁𝒶| |

چند روز پیش مهرداد اتفاقی تو اینستاگرام دیدم. با تصوراتم از اون پسربچه بازیگوش هیچ همخونی نداشت. یه مرد که لابه لای چهره اش میشد مهرداد پیدا کرد. سال قبل بود یا سال قبل‌تر که تو شبکه باران دیدمش به عنوان شاعر گیلک دعوت شده بود ... اما خیلی خاطرم نبود!بهش پیام دادم و گفتم شما آقا مهرداد پسر مدیر مدرسه مون هستید؟

خیلی طول نکشید که جواب داد بله خودم هستم و شما همکلاسی من و دختر همکار بابا هستی.

گفتم بله خودمم چطوری همکلاسی ((:

حال باباشو پرسیدم و شماره شون گرفتم.

امروز زنگ زدم به مدیر دوران ابتدایی ، پراز شور و شادی بودم پس از شنیدن صداش... 3 دقیقه و 47 ثانیه با مدیرم صحبت کردم. یه مکالمه تلفنی به شدت انرژی بخش.

.

+ دوشنبه سی و یکم اردیبهشت ۱۴۰۳| 13:42|𝐿𝑒𝒾𝓁𝒶| |

بزرگسالی زمانی اتفاق می‌افتد که فرد در می‌یابد بهتر است به خاطر دلیلی دُرست رنج کشید تا به خاطر دلیلی اشتباه لذّت بُرد...

مارک منسون

چند بار بخونش من که سیر نمیشم از خوندنش. (:

.

+ پنجشنبه بیست و هفتم اردیبهشت ۱۴۰۳| 8:38|𝐿𝑒𝒾𝓁𝒶| |

همین که سوار ماشینش شدم B30 بسترن... من چقدر ازاین ماشینه میترسیدم. قلبم گروپ گروپ میزد اما تو ظاهرم نشون نمی‌داد. اون موقع نمیدونستم مدل ماشینش چیه؟! ((: و چه میدونستم ما بااین ماشین کلی داستان‌های تلخ و شیرین خواهیم داشت. بقول مهران مدیری که گفت هر داستان عجیب و غریبی به ازدواج ختم میشه.!

همین که سوار شدم بعد سلام و احوالپرسی یه شاخه گل رز قرمز گرفت سمتم و گفت این تقدیم شما. هم خوشحال شدم هم متعجب هم یه حس دلگرمی بهم داد اون شاخه گل قرمز. تاحالا هیشکی بهم گل نداده بود.

البته بجز بچه های دبیرستان الزهرا بخاطر روز معلم. ((:

بهتره بگم تاحالا هیچ مردی بهم گل هدیه نداده بود. یه نیم ساعتی باماشین چرخیدیم و حرف زدیم. بگذریم که من در چه حال و هوایی بودم و علی در چه شرایط غریبی! وقتی عکسشو دیدم به ته دلم نفوذ کرد و گفتم همینو میخام. حرفامون دقیقا یادمه اما اینجا نمیگم. فقط اون لحظه آخر و اون جمله آخرش سر کوچه مون که گفت من فعلا شرایط روحی شروع یه زندگی رو ندارم. !!

یه نگاه به شاخه گل انداختم و یه جوری مبهوت شدم که گفتم حالا ببینیم قسمت چیه... بالبخند ازش خداحافظی کردم و پیاده شدم. از سر کوچه تا خونه بابا اینا صد متری فاصله است. بارون می‌بارید و من یه بارونی مشکی پوشیده بودم. یه شاخه گل دستم بود که هم دوسش داشتم هم ازش بدم میومد . داشتم باخودم حرف میزدم.

شرایط ازدواج نداری پس چرا اومدی؟!

این همه پاشدم راه افتادم تو این بارون...

بخاطر شرایطش نگاههای عجیب خانواده رو به جون خریدم.

تازه شاخه گلم بهم میده.!

دیگه گل دادنت چیه؟! پرپرش کنم بندازمش دورااا

ساقشو گرفتم خم کردم اما دلم نیومد بشکنمش ((:

سه روز بعد من اون شاخه گل پرپر کردم و ساقشو شکستم و انداختم تو سطل زباله اتاقم.

و تا هفته ها مبحث داغ من و خواهرام بود این داستان!

چهار ماه بعد پیام داد و زنگ زد و اومد خواستگاری.

و ما در آستانه سومین سال زندگیمون.

.

+ سه شنبه بیست و پنجم اردیبهشت ۱۴۰۳| 13:53|𝐿𝑒𝒾𝓁𝒶| |

استادم زنگ زده میگه یکی شبیهت دیدم فکر کردم خودتی..

ازبین اساتیدم دکتر موسوی، استاد یعقوبی، دکتر فرمند و استاد عزیزم دکتر همتی نژاد خیلی خیلی عشقند.

.

+ دوشنبه بیست و چهارم اردیبهشت ۱۴۰۳| 13:34|𝐿𝑒𝒾𝓁𝒶| |

یا بذارشون کنار مال من باش ؛

یا میذارمت کنار مال اونا باشی.

من به طرز وحشتناکی از خوندن این متن لذت میبرم.

دیگه دست خودم نیست! دخترک شیطان درونم اینجوری کیفش کوکه...

.

+ دوشنبه بیست و چهارم اردیبهشت ۱۴۰۳| 13:29|𝐿𝑒𝒾𝓁𝒶| |

من باعلی خوشحالم ؛ یه وقتایی هم ناراحتم. نمیدونم شاید علی هم اینجوری باشه! یه وقتایی که خوابه عمیق میشم تو صورتش به خودم میگم من این آدمو با همه ی اخلاقیات و شرایطش دوست دارم. دلم نمیخاد هیچ گزندی بهش برسه چه من کنارش باشم چه نباشم دلم میخاد تو زندگیش خوشحال باشه.

یه چیزایی هست تو زندگی که آزاردهنده است. اما نباید که بار عذاب آور زندگی رو باخودت به دوش بکشی. اون بخش آزار دهنده رو رها کن یه گوشه ذهنت خاک بخوره قدماتو محکم تر بردار.

پیش به سوی تمام زیبایی های آینده. ((:

.

+ دوشنبه بیست و چهارم اردیبهشت ۱۴۰۳| 8:9|𝐿𝑒𝒾𝓁𝒶| |

دو شبه دارم کابوس میبینم.

.

+ پنجشنبه بیستم اردیبهشت ۱۴۰۳| 13:50|𝐿𝑒𝒾𝓁𝒶| |

خاک را زیر و روکن،

بذر را بکار،

از آن مراقبت کن،

گل خواهد داد...

# Hope

.

+ سه شنبه یازدهم اردیبهشت ۱۴۰۳| 11:56|𝐿𝑒𝒾𝓁𝒶| |

بعضی ها فقط حرف میزنن... ((:

.

+ سه شنبه یازدهم اردیبهشت ۱۴۰۳| 8:25|𝐿𝑒𝒾𝓁𝒶| |

تو سکوت مرا بشنو که صدای غمم نرسد به کسی...‌

میدونید چی میگه ؟ ((:

.

+ یکشنبه نهم اردیبهشت ۱۴۰۳| 18:25|𝐿𝑒𝒾𝓁𝒶| |

اون وقتا که عمیقا دلت عصای جادویی خاله ریزه رو میخاد..!

* چیزی که بخاد بشه میشه‌!

- ینی هیچ تلاشی نکنم؟!

* تاالان برای بدست آوردن چی این در و اون در زدی؟

- دقیقا هیچی ((:

* هرچی لایقش بودی خودش اومده سمتت.

- بدست آوردن یه چیزایی تو زندگی لیاقت میخاد.

* وباز هم همین میشه.

- حالا عصای جادویی خاله ریزه به چه کارت میاد؟!

زمان ..‌ ((:

.

+ جمعه هفتم اردیبهشت ۱۴۰۳| 19:1|𝐿𝑒𝒾𝓁𝒶| |

تو ساحل امن منی ... دلیل لبخند منی ... ((:

.

+ سه شنبه چهارم اردیبهشت ۱۴۰۳| 9:12|𝐿𝑒𝒾𝓁𝒶| |