همین که سوار ماشینش شدم B30 بسترن... من چقدر ازاین ماشینه میترسیدم. قلبم گروپ گروپ میزد اما تو ظاهرم نشون نمیداد. اون موقع نمیدونستم مدل ماشینش چیه؟! ((: و چه میدونستم ما بااین ماشین کلی داستانهای تلخ و شیرین خواهیم داشت. بقول مهران مدیری که گفت هر داستان عجیب و غریبی به ازدواج ختم میشه.!
همین که سوار شدم بعد سلام و احوالپرسی یه شاخه گل رز قرمز گرفت سمتم و گفت این تقدیم شما. هم خوشحال شدم هم متعجب هم یه حس دلگرمی بهم داد اون شاخه گل قرمز. تاحالا هیشکی بهم گل نداده بود.
البته بجز بچه های دبیرستان الزهرا بخاطر روز معلم. ((:
بهتره بگم تاحالا هیچ مردی بهم گل هدیه نداده بود. یه نیم ساعتی باماشین چرخیدیم و حرف زدیم. بگذریم که من در چه حال و هوایی بودم و علی در چه شرایط غریبی! وقتی عکسشو دیدم به ته دلم نفوذ کرد و گفتم همینو میخام. حرفامون دقیقا یادمه اما اینجا نمیگم. فقط اون لحظه آخر و اون جمله آخرش سر کوچه مون که گفت من فعلا شرایط روحی شروع یه زندگی رو ندارم. !!
یه نگاه به شاخه گل انداختم و یه جوری مبهوت شدم که گفتم حالا ببینیم قسمت چیه... بالبخند ازش خداحافظی کردم و پیاده شدم. از سر کوچه تا خونه بابا اینا صد متری فاصله است. بارون میبارید و من یه بارونی مشکی پوشیده بودم. یه شاخه گل دستم بود که هم دوسش داشتم هم ازش بدم میومد . داشتم باخودم حرف میزدم.
شرایط ازدواج نداری پس چرا اومدی؟!
این همه پاشدم راه افتادم تو این بارون...
بخاطر شرایطش نگاههای عجیب خانواده رو به جون خریدم.
تازه شاخه گلم بهم میده.!
دیگه گل دادنت چیه؟! پرپرش کنم بندازمش دورااا
ساقشو گرفتم خم کردم اما دلم نیومد بشکنمش ((:
سه روز بعد من اون شاخه گل پرپر کردم و ساقشو شکستم و انداختم تو سطل زباله اتاقم.
و تا هفته ها مبحث داغ من و خواهرام بود این داستان!
چهار ماه بعد پیام داد و زنگ زد و اومد خواستگاری.
و ما در آستانه سومین سال زندگیمون. ![]()
.