ساڪنين دلت را به دقت انتخاب ڪن،
چرا که مالیات سڪونتـشان را
ڪسی غیـر از تـو نمی پردازد... (:
❄️🌱❄️🌱❄️🌱
این آهنگ زیبای گیلکی نوش گوش 🦋
.
.
۳۱ اردیبهشت ۱۴۰۴ | چهارشنبه | ساعت ۱۲:۴۹
یادم نیست از چی خسته شده بودم که کف آشپزخونه نشستم و تکیه دادم به کابینت زیر سینک و این عکسو گرفتم. (:
اما حال اون لحظه رو دوست دارم.
.
هربار که علی میره قزوین انگار چیزی از من کم میشه؛ انگار چیزی از وجودم کنده میشه و تا برگرده من وجودم سردرگمه. بااینکه تلاش میکنم بپذیرم و بگم خب فعلا شرایط کاریش اینطوریه و امیدوار باشم کارش درست شه بیاد رشت اما یک در هزاره و باز مشوش میشه خیالم.
دوست داشتن و عشق ورزیدن به آدمی که از نیمه راه زندگی بهت گره خورده و همراه باقی زندگیت شده در عین زیبایی شگفت انگیزه. مث کشف کردن چیزیه که تااون زمان فکر میکردی وجود نداره و حالا پیداش کردی.
امیدوارم همیشه تشنه ی این راه باشیم در کشف کردن هم و ستودن و ماندن کنار هم. (:
.
امروز یاسین ما به دنیا میاد چهارمین نوه دختری مون هم پسره 🥳
خب خداروشکر ظرفیت تکمیله دیگه نگران جنسیت نیستم پسر شد تماااااام.🥳
دو تا خواهرام هرکدوم دوتا پسر دارن.(:
خواهرای خوب خودم.
ما عشقولی های قشنگ بچگی هستیم در تلاطم امواج مواج دنیا که هرکدوم تو مسیر زندگی خودشه. 🥰
🦋❄️🦋❄️🦋
صدرای سه ساله مون تو جمع خانوادگی و البته با حضور عمه خانوم و عروسش و نوه اش همراز کوچولو یهو انگشت به دهن کرد و گفت فهمیدمممم.
و سرها چرخید سمتش و چشمها گره خورد به صورت متعجب بچه که یهو از اون حجم نگاه فقط خندید و باعث شد ما هم بخندیم.
بچه سه ساله با خودش چه فکری کرد چی فهمید یعنی؟🤔
.
چند شب پیش آماده میشدم واسه خواب که صدای گاو شنیدم.😳
پیش خودم گفتم صدای گاو چی میگه وسط شهر رشت. 😂
ببین باز بچه ها تو کوچه با موبایلشون مشغولن سربه سر هم میزارن.
صدای گاو تمام شب اومد انگار که حیوونی غریبگی میکرد.
صبی پاشدم رفتم تو بالکن به گلا آب بدم صدای گاو اومد😂
مغازه چسبیده به دیوار خونه ما هنوز سقف نداره واسه همین داخل مغازه رو میبینم. دوتا گاو تو مغازه بودن 😳
چشام چارتا شد. گاو ندیده بودم تو شهر خب🐄🐃🐂🐮
یه هفته ای بودن.
دیروزی سروصدا بود مشغول شدن میخوان سقف کنن. فک کنم گاوها رو فروختن پولدار شدن. 😂
.
گاهی مشکل این نیست که عشق از بین میره!
مشکل اینه که آدمها کم کم دیگه همدیگه رو نمیفهمن ولی هنوز کنار هم می مونن.
زیر یه سقف زندگی میکنن. سر یه میز غذا میخورن. کنار هم می خوابن.
اما از نظر احساسی مدتهاست از هم فاصله دارن.
تلخ تر از همه اینه که هر دوشون یه روزی فکر میکردن این رابطه تا ابد ادامه داره.
اونا یه دفعه شکست نخوردن؛
آروم آروم ، توی همه لحظه هایی شکست خوردن که دیگه تلاش نکردن همدیگه رو بفهمن.
وشاید دردناک ترین بخش ماجرا همین باشه...
نه خود جدایی بلکه اون سکوت طولانی قبل از جدایی.
بعضی رابطه ها با دعوا تموم نمیشن...
با فاصله ای تموم میشن که دیگه هیچ کس بلد نیست درستش کنه.
.
حفظ یه رابطه بلدی میخاد. چگونه بودن کنار همدیگه رو یاد بگیریم (:
.
دلم میخاد تولد علی یه کاری کنم اما نمیدونم چیکار کنم!🤔
خودش میگه هرکاری میخای بکنی هرچیزی میخای بخری بامن مشورت کن. خب سورپرایز نمیشه اینجوری اما بیشتر خوشحال میشه.
بهش میگم کادوی تولد چی میخای؟
میگه یه ماشین سنگ بلوک 😂
.
یه چیزی داره قلبمو موچاله میکنه، میدونم چیه میدونم چرا اما خب ترجیح میدم یه گوشه واستم و تماشا کنم اینطوری 😊
گاهی وقتا نباید کاری کرد.!
.
شب اگر باشد و مِی باشد و من باشم و تو،
به دو عالم ندهم گوشهٔ تنهایی را.
❄️🍃❄️🍃❄️
.
این روز بر من و به وقتی که قلم وبلاگی به دست گرفتم مبارک 😊
.
Daha17 ... هنوز هفده سالشه.
سریال ترکی که دنبال میکنم و آراس منو یاد رویایی در زندگی رویایی ام میندازه.
اینو تاحالا جایی نگفتم اما من تو دنیای دیگه ام، دنیایی که یه وقتایی پناه میبرم بهش که انرژی بگیرم و سرحال به حقیقت برگردم یه پسر دارم. SAM (:
سام من 23 سالشه 🥰
.
❄️🍃❄️🍃❄️
خب تولد چند سالگی وبلاگمه؟!😂🥳
.