هربار که علی میره قزوین انگار چیزی از من کم میشه؛ انگار چیزی از وجودم کنده میشه و تا برگرده من وجودم سردرگمه. بااینکه تلاش میکنم بپذیرم و بگم خب فعلا شرایط کاریش اینطوریه و امیدوار باشم کارش درست شه بیاد رشت اما یک در هزاره و باز مشوش میشه خیالم.
دوست داشتن و عشق ورزیدن به آدمی که از نیمه راه زندگی بهت گره خورده و همراه باقی زندگیت شده در عین زیبایی شگفت انگیزه. مث کشف کردن چیزیه که تااون زمان فکر میکردی وجود نداره و حالا پیداش کردی.
امیدوارم همیشه تشنه ی این راه باشیم در کشف کردن هم و ستودن و ماندن کنار هم. (:
.