تو فکر میکنی که میتونی به همه کمک کنی و نجاتشون بدی ولی یه روزی برمیگردی و میبینی اونا خودشون دارن تو رو غرق میکنن!

.

+ شنبه بیست و نهم مهر ۱۴۰۲| 22:56|𝐿𝑒𝒾𝓁𝒶| |

و من کلافه ترین آدم روی زمینم در حال حاضر../:

به ظن خود!

یه چند روزه ازهیچی، هیچ کاری لذت نمی‌برم.

چرا؟!

.

+ شنبه بیست و نهم مهر ۱۴۰۲| 18:56|𝐿𝑒𝒾𝓁𝒶| |

ادامه مطلب
+ شنبه بیست و نهم مهر ۱۴۰۲| 8:14|𝐿𝑒𝒾𝓁𝒶| |

زهره جون بهم گفت بااین روحیه ی حساسی که دارم اصلا چرا همچین شرایطی پذیرفتم!

علی هم همینو گفت ... البته نباید میگفت چون یه حس جدایی بهم دست داد.!

داشت میرفت پرسید یا حرف ته دلشو گفت؛ خب الان راحتی؟ آرامش داری؟!

و...

تو چه میدونی از حال دل من.!

اصلا چقدر منو میشناسی ؟!

جزاون کودک سه ساله ای که خودم نشونت دادم و ازبر شدی اونو...

یه بالغ تودار پنهانی در من هست؛ نمیشناسیش! ((:

.

+ پنجشنبه بیست و هفتم مهر ۱۴۰۲| 20:52|𝐿𝑒𝒾𝓁𝒶| |

ادامه مطلب
+ پنجشنبه بیست و هفتم مهر ۱۴۰۲| 20:46|𝐿𝑒𝒾𝓁𝒶| |

ادامه مطلب
+ چهارشنبه بیست و ششم مهر ۱۴۰۲| 17:49|𝐿𝑒𝒾𝓁𝒶| |

اگه حتی یه شانس کوچیک برای به دست آوردن چیزی که دوست داری وجود داره، ریسک کن؛ وگرنه بقیه عمرتو صرف فکر کردن بهش میکنی.

.

+ سه شنبه بیست و پنجم مهر ۱۴۰۲| 14:22|𝐿𝑒𝒾𝓁𝒶| |

وقتی تیکه کلام‌هاش میشه تیکه کلام‌هات، نوع خندیدنتون شبیه به هم میشه، نوع حرف زدنتون، نوع رفتارتون، علایق و سلیقه هاتون یکی میشه؛ در واقع دارید وارد یه لول جدیدی فراتر از صمیمیت می شید، شما دارید باهم یکی می شید.

و حقیقتاً این یکی از زیباترین چیزاییه که میتونه برای هر دونفر اتفاق بیوفته.

خب ما هنوز راه زیادی در پیش داریم..‌‌.

.

+ جمعه بیست و یکم مهر ۱۴۰۲| 20:44|𝐿𝑒𝒾𝓁𝒶| |

امروز بعد از حدود دوماه پس ازعمل یک ساعت ورزش کردم ... درحال حاضر دراز کشیدم چون کمرم درد گرفته!

اتفاقات بعد از عمل ...

از روغن بدم میاد. پیتزا بااینکه دوست دارم اما وقتی میخورم حالت تهوع بهم دست میده. ذرت مکزیکی که عاشقشم باید حتما با معده ی خالی بخورم تا برام لذت بخش باشه. تمایلم به چیزای شیرینه نه خود شیرینی ، هنوزم از شیرینی مخصوصا شیرینی خشک حالم بهم میخوره. مواد غذایی شیرین ... از طرفی تمایلم به ترشیجات چند برابر شده و چون معده درست درمونی ندارم رعایت می‌کنم و کم میخورم. قبل عمل میوه زیاد میخوردم الان کم شده. البته بجز انگور که میوه مورد علاقمه 🍇 ((:

و هنوزم عاشق بستنی ام چون خوردنش خوشحالم میکنه. 🍦😋

معمولا بین ساعت 7 تا 8 صبونه میخورم. یه میان وعده و ناهار ساعت 1 . علی که ساعت 3 میاد و اون ساعت ناهار میخوره تا ساعت 9 - 10 شب گشنش نمیشه اما من اگه عصرونه نخورم حتما باید بین ساعت 7 تا 8 شام بخورم چون بعد ساعت 9 هرچی بخورم حالم بد میشه. واگه عصرونه بخورم دیگه شام نمیتونم بخورم. مگه میوه یا تنقلات اونم قبل از ساعت 9.

سیستمم اینجوری عادت کرده. اینه که کمتر با علی باهم غذا میخوریم مگه روزای تعطیل یا وقتی که مهمونی هستیم. خواستم ذهنمو از یه شلوغی وسواسی پرخوری خالی کنم. /: حالا من پرخوری که ندارم ، اما کم خوردن خیلی بهتره هم جسمی هم روحی حس بهتری به خودت داری.

لذت بخش ترین کار دنیا چیه؟!

.

+ چهارشنبه نوزدهم مهر ۱۴۰۲| 9:37|𝐿𝑒𝒾𝓁𝒶| |

نادر ابراهیمی تو چهل نامه ی کوتاه به همسرم یه جمله گفته که خیلی زیباست. چند بار خوندمش و هربار برام لذت بخش بود.

میگه بحث باید ما را به ادراک متقابل برساند نه فنای متقابل.

زیبا نیست؟

و صدالبته ... به آدمایی که تو ذوقت میزنن هیچی نگو و ازشون دور بمون اینا شریعتشون اینه که انرژیت رو ازت بگیرن؛ ورودیای ذهنتو کنترل کن و اجازه نده هر چیزی وارد ذهنت شه. واسه خودت حال خوب بخر.

دلم خواست کاملشو اینجا بذارم. ((:

عزیز من! اگر زاویه دیدمان نسبت به چیزی یكی نیست، بگذار یكی نباشد. بگذار در عین وحدت مستقل باشیم. بخواه كه در عین یكی بودن، یكی نباشیم. بخواه كه همدیگر را كامل كنیم نه ناپدید. بگذار صبورانه و مهرمندانه در باب هر چیز كه مورد اختلاف ماست، بحث كنیم، اما نخواهیم كه بحث، ما را به نقطه مطلقاً واحدی برساند. بحث، باید ما را به ادراك متقابل برساند نه فنای متقابل.

.

+ سه شنبه هجدهم مهر ۱۴۰۲| 23:1|𝐿𝑒𝒾𝓁𝒶| |

میگفت تو باید بارها بشکنی، شیشه ها و تیکه های شکسته ات گرما ببینن تا بتونن به شکل زیباتر و محکم تری کنار هم بایستن.

میگفت ما هی شکسته میشیم و این رسم زندگیه، برنده اونیه که بتونه دوباره خودش رو بسازه دوباره ادامه بده.

میگفت خیلی وقتها فرصت خطا و آزمایش نیست و صرفا باید رفت تو دل کار و انجامش داد

میگفت فرصتمون کمه اما روزهای زیادی هستن که میتونیم ازشون لذت ببریم، آدمهای زیادن هستن که کنارشون حال دلت خوبه

میگفت هر بار که شکستی دوباره تیکه هات رو بچسبون کنار هم، هر بار قویتر و نشکن تر میشی.

تو گفتی و من گوش دادم، قدری تو گوش باش که چه گذشته بر احوالم...!

راستی اینم بگم

❤ در پرده ی دل فقط خیال تو رقص کند... ❤

.

+ سه شنبه هجدهم مهر ۱۴۰۲| 22:16|𝐿𝑒𝒾𝓁𝒶| |

به من خلاصه نگو، کامل تعریف کن.

از جزئیات از حس اون لحظه‌ات،

از رنگ دیوار و شکل دکمه‌ها بگو،

از تُن لحن دیگران تو فضا بگو،

از حرفی که غرورت رو شکست بگو، کدوم قسمتش خیلی ناراحتت کرد؟

از تمام‌ فکرایی که کردی تا به پیش من برسی بگو، وقتی رسیدی بگو میخوای چاییت کم‌رنگ باشه یا پررنگ؟

مگه من به جز تو کیو دارم که اینقدر برام مهم باشه که از جزئیات روزش بگه؟! ((:

.

+ سه شنبه هجدهم مهر ۱۴۰۲| 22:8|𝐿𝑒𝒾𝓁𝒶| |

حواستان به داشته‌های زندگیتان باشد...

اینکه یک رابطه ی با کیفیتِ عاشقانه را به خاطر چند رابطه‌ى نصفه و نیمه اجتماعی، از دست می‌دهید، از دست دادنِ کمی نیست!

اینکه یک فردِ مناسب وایده آل را با افرادی که اسم رابطه‌شان هم حتی "دوستیِ معمولی" ست عوض می‌کنید، تعویض ساده‌ای نیست!

یادتان نرود که چه چیزی را در قبالِ چه از دست می‌دهید. نکند برای برداشتن چند تکه سنگ زیبا از روی زمین، الماسِ با ارزشی را که در دست دارید، از دست بدهید!

نگاهتان به دستِ خودتان باشد،

به الماس تان!

زمین،

همیشه پر از تکه "سنگ‌های بی‌ارزش" است.

حواستان به داشته‌های زندگیتان باشد!

.

+ سه شنبه هجدهم مهر ۱۴۰۲| 21:59|𝐿𝑒𝒾𝓁𝒶| |

فاصله آدما رو از هم جدا نمیکنه ولی قطعا سکوت این کارو میکنه... اون وقتایی که باهات چشم تو چشم ، گره می‌خوردیم بهم و حرف می‌زنیم؛ عمق غرق شدن تو افکار اتفاق میوفته... یه صمیمیت دلچسب داغی که دلت نمیخاد ازش کَنده شی... دلت میخاد تا ساعتها گوش باشی و فوکوس کنی به صدا ، به لحن حرف زدن و عمق معنای جملاتی که میشنوی...

بقول خودت وول وولکمه این روزها... این روزهایی که هربار میبینمت بیشتر ازقبل عاشقت میشم. بیشتراز قبل دوستت دارم. بیشتر ازهمیشه از عطر نفسات و بوی تنت سرمستم.

انداخت خیالت
زکجایم
به کجاها...

.

+ جمعه چهاردهم مهر ۱۴۰۲| 23:5|𝐿𝑒𝒾𝓁𝒶| |

کی میشه از قزوین بریم و از دست این خانواده عجق وجق دور شیم جز دردسر و گرفتاری هیچی واسه علی نداشتن... ! من موندم آدمی به این آرومی ، با فهم و درک بالا چطور ازاین خانواده دختر گرفت..؟!

خانواده خیلی مهمه تو وصلت... خانواده خودش خیلی خوبن... همین که سرشون تو کار خودشونه و باری به دوش بقیه نیستن خودش یه حُسنه..!

.

+ پنجشنبه سیزدهم مهر ۱۴۰۲| 22:15|𝐿𝑒𝒾𝓁𝒶| |

کاش همسرم بودی ..

و در آشپزخانه ی کوچکمان

غذا کمی میسوخت ،

شیر سر میرفت ،

یک بشقاب چینی میشکست ،

یک لیوان کریستال هم از همان فرانسوی های اصل!

من

مثل مردهای قدیم

داد میزدم

حواست کجاست خانووم ؟! و تو

آرام و با لبخند میگفتی

به تو آقا ...

# قدری زندگی کنیم. ((:

.

+ پنجشنبه سیزدهم مهر ۱۴۰۲| 13:45|𝐿𝑒𝒾𝓁𝒶| |

اونا تورو میشناسن؛ ولی من بلدمت.

اونا لبخند به لبات میارن؛ ولی من میخندونمت.

اونا اذیتت میکنن؛ ولی من مرهم میشم رو زخمات.

اونا بهت بدی میکنن؛ ولی من بغلت میکنم.

اونا اسمتو میدونن؛ ولی من بوی تنتو میشناسم...

.

اونجا که مولانا میگه ...

خوشا صبحی که او آید، نِشیند بر سر بالین ،

توچشم از خواب بُگشایی، ببینی شاه شاهانی :))

.

+ یکشنبه نهم مهر ۱۴۰۲| 14:45|𝐿𝑒𝒾𝓁𝒶| |

من باید الان خوشحال باشم اما نیستم... !

به نظرم ما تو زندگی آینده مون دچار مشکل میشیم چون تو چیزایی که باید یادت بمونه خیلی زود فراموش میکنی...

.

+ یکشنبه نهم مهر ۱۴۰۲| 0:7|𝐿𝑒𝒾𝓁𝒶| |

اونجوری که تو این سه سال خسته شدم تو کل زندگیم نشدم. به اندازه ی تمام نفس کشیدنام، تمام دم و بازدمام خسته ام...

حسابش با شما !

.

+ شنبه هشتم مهر ۱۴۰۲| 19:34|𝐿𝑒𝒾𝓁𝒶| |

آنکه یکبار از مَرامش نیش خوردی را نبخش!

پوست‌اندازی چه تغییری دهد در ذاتِ مار؟

.

+ جمعه هفتم مهر ۱۴۰۲| 14:17|𝐿𝑒𝒾𝓁𝒶| |

رو ناخنم کار میکرد که گوشیش زنگ خورد دیدم رو صفحه ی گوشیش نوشته my love ...

جواب میده سلام، جانم مامان...

.

+ پنجشنبه ششم مهر ۱۴۰۲| 20:46|𝐿𝑒𝒾𝓁𝒶| |

نمیشه که عشق از مغازه خرید..!

مهدی احمدوند ... بماند. ((:

نزار قبانی میگه...

می‌ترسم دوستت داشته باشم، اون‌وقت بری و درد بکشم. می‌ترسم دوستت نداشته باشم، که فرصت "عاشق تو بودن" از دستم میره و پشیمون می‌شم. حالا تو بگو چطور عاشقت باشم و درد نکشم، و چطور عاشقت نباشم و پشیمون نشم.؟!!

یه سری چیزا درد داره... مثل فهمیدن ، مثل عشق.!

.

+ پنجشنبه ششم مهر ۱۴۰۲| 7:26|𝐿𝑒𝒾𝓁𝒶| |

یهو از اعماق وجودش میگه
می‌دونی چقدر کُلِ این شهر رو گشتم تا تو رو برای کُل زندگیم پیدا کنم؟!


این حس قشنگ... !

.

+ یکشنبه دوم مهر ۱۴۰۲| 14:31|𝐿𝑒𝒾𝓁𝒶| |