گاهی پشتت را بکن به همه مردم دنیا و لم بده …
کور شو …
کر شو …
لال شو …
گاهی بیخیالی معجزه میکند .🌱
.
تزریق شد رگ به رگ وجودم😊
آدمایی که میتونی باهاشون درباره مسخره ترین چیزا شوخی کنی ولی دو دیقه بعدش میتونی راجب جدی ترین مسائل زندگی باهاشون حرف بزنی واقعی ترین و نزدیک ترین آدمای زندگیتن.
*****
مرد واقعی اونیه که انقدر انرژی مردانه اش بالاست که از یه دختر مستقل و بی نیاز تبدیل میشی به اون دختری که اجازه میدی ازت مراقبت شه و از زن بودنت لذت می بری.
.
دیشب یاد خاله ام افتادم و بغض و گریه قاطی هم...
صداش، نگاه مهربونش و صورت همیشه خندان و همیشه انرژی مثبت.
مامانم هیچ وقت 10 شب بهم زنگ نمیزد. دیشب تماسشو جواب دادم با صدای تو دماغی که نفس عمیق کشیدم نفهمه گریه کردم. میگفت زنگ زدم ببینم چکار میکنی تنهایی دلم پیشته.
گفتم علی فردا میاد و خیالت راحت نگرانم نباش.
خلاصه تا 11 شب باهم حرف زدیم (:
عمق بیچارگی یه نفر اونجاست که دلت بخاد و نتونی داشته باشی. وای که هروقت قیافه ی مهربونش میاد جلو چشام و تن صداش میپیچه تو مغزم ، بغض لعنتی خفه ام میکنه.
.
کسی که زندگی رو فهمیده ؛
دنبال برنده شدن نیست دنبال آرامشه... (:
.
عمیق ترین بلوغ انسان چه زمانی اتفاق میوفته؟! اصلا کی تعیین میکنه این ... الان عمیق ترین فصل بلوغ آدمیه!
منم نمیدونم!
اما آدم از یه جایی به بعد متوجه خیلی چیزها میشه که فصل جدیدی از زندگی رو براش رقم میزنه. مثلا از یه جایی به بعد میفهمی نه نجات کسی بر دوشته ، نه نجات تو در دستان دیگری...
*****
هرچند عیان است ولی وقت بیان است
عشق تو گرانقدرترین عشق جهان است. (:🌱
.
یه سری آدما که بی توقع لبخند به عمق دلت میارن و از دیدنت دلشون میخنده اینا رو سفت بچسبید اینا هرجایی نیستن.
امروز من همچین حسی داشتم به یه سری آدمها...
والبته یه سری هم بدون استثنا تو مخی بودن و تلاششون کردن حرصمو دربیارن ؛ اما از اونجایی که شمشیر کم محلی بُرنده تره من به فرمان خودم پیش رفتم. (:
سوم خاله بود اما مامانم بعد از دیدن دایی و پسردایی و دختر داییش صورتش میدرخشید.
به خان دایی نگاه میکردم صورت ننه جان میدیدم. آدم امروز و فرداست، عصا به دست بود و کم نفس؛ وقتی گفتم من لیلا هستم دختر بزرگ خواهرزاده ات وااااای از نگاه مهربونش.😊
دلم غنجولی شد. 🥰
.
یه روز خاله ام بخاطر من اومده بود مدرسه که اجازمو بگیره و باهم بریم بیرون دوستام همه میگفتن مامانته؟ میگفتم نه خاله امه ...
آخه این همه شباهت گفتیم مامانته!
خاله مامان دومه.
خاله مهربونم دیروز رفت پیش ننه جان 🌱
هنوز باورم نمیشه و تو شوکم. قیافه اش میاد جلو چشام و دیگه نیست ... تمام !
روحت شاد مادر عاشقانه ی من❤️
.
ساعت یازده صبح رفتم فروشگاه سر کوچه مرغ بخرم نداشت رفتم فروشگاه هفت اون طرف خیابون ...
از خیابون که رد میشدم چند تا ماشین همزمان توقف کردن که من رد شم حس ملکه بودن بهم دست داد👸
😂😂😂
فروشگاه هفت هم مرغ بدون استخون نداشت یکم چیزمیز خریدم اومدم خونه.
علی آقام که فردا شیفته دوساعت، امروز نمیاد 🙄
اون چی چی بانک فلان فلان شده چی چی نشده... 🥵
همه جا تعطیله الااااا شعبه اینا 😡
.
کلی برنامه ریزی میکنی که مثلا این یه هفته رو خوش بگذرونی اما وقتی علی نیست انگار یه چیزی در من کمه. خوشگذرانی من با علی تکمیله وقتی نیست انگار هیچی دلچسب نیست و کلا روزشماری کردم که چهارشنبه از راه برسه و علی بیاد (:
اصن باید باشه لپشو بکشم سربه سرش بزارم.😂
.
با اونی که کنارته زندگی میکنی
ولی با اونی که توی ذهنته می میری
پس بزار اونی که تو ذهنته کنارت بمونه.
.
امان از دل که میگوید بزن بر طبل رسوایی
ولی دیوانگیهای مرا گردن نمیگیرد ... !
.
قشنگی زندگی به یار همیشه همراه زندگیت بستگی داره.
***
برایم دلنشینی، دلبری، آنقدر دلخواهی
که من حتی در آغوش تو، دلتنگ توام گاهی
***
یار همیشه همراه زندگیم مرسی که کنارم هستی. ❤️
.
غروب پنج شنبه رفتیم شالیزار نگم از حال و هواش، سرسبزی و بوی برنج تازه ... (:
غروب دیروز هم رفتیم دریا تا شب موندیم شب و تاریکی و دریا و هیاهوی آدمها. (:
خیلی خوب بود خیلی ..🌱
غروب امروز هم میریم خونه پدری، خواهرا و بچه هاشون و شوهراشون همه هستن.
فردا علی میره قزوین ، دلم پیشش می مونه. قزوین همیشه برام پراز دلهره، ترس و نگرانی بوده. بدون اینکه پیش زمینه ای ازاین شهر و آدم هاش و یه سری مسائل دیگه داشته باشم! اما خب حس و حالم اینشکلیه نسبت به قزوین و خاصه اونایی که بیشتر اذیتم کردن هم من هم علی رو !
فردا بره چهارشنبه برمیگرده قطعا برای من زود میگذره چون در شهر رویایی و خونه رویایی خودم هستم اما واسه علی نه ، دیر و شاید سخت.
امیدوارم هرچه زودتر کارش درست شه و کنده شه از قزوین از همه چیزش.
به نظرم شهر علی اینجاست * رشت *
.