دیشب یاد خاله ام افتادم و بغض و گریه قاطی هم...
صداش، نگاه مهربونش و صورت همیشه خندان و همیشه انرژی مثبت.
مامانم هیچ وقت 10 شب بهم زنگ نمیزد. دیشب تماسشو جواب دادم با صدای تو دماغی که نفس عمیق کشیدم نفهمه گریه کردم. میگفت زنگ زدم ببینم چکار میکنی تنهایی دلم پیشته.
گفتم علی فردا میاد و خیالت راحت نگرانم نباش.
خلاصه تا 11 شب باهم حرف زدیم (:
عمق بیچارگی یه نفر اونجاست که دلت بخاد و نتونی داشته باشی. وای که هروقت قیافه ی مهربونش میاد جلو چشام و تن صداش میپیچه تو مغزم ، بغض لعنتی خفه ام میکنه.
.