اینکه سه روز آینده پیش منه بدور از تمام مزاحمت های فکری و جسمی و ذهنی و هر چیز ناخوشایند دیگه ای ...

حس خوبیه (:

و کاش کاش کاش برای همیشه بود.

.

+ سه شنبه سی و یکم تیر ۱۴۰۴| 22:32|𝐿𝑒𝒾𝓁𝒶| |

دیشب بد خوابیدم و الان دوراز جون شما چنان سردردی شدم /:

دراز میکشم سرم درد میاد.

دلم میخاد بخوابم اما نمیتونم ):

مشکل کجاست دقیقا؟!

ذهن ما و افکار درهم ذهنی ما!

دوست دارم برم جایی که بتونم ذهنمو آروم کنم.🌱

.

+ سه شنبه سی و یکم تیر ۱۴۰۴| 16:1|𝐿𝑒𝒾𝓁𝒶| |

نمیتونی هم گذشته رو داشته باشی هم آینده رو .!

.

+ سه شنبه سی و یکم تیر ۱۴۰۴| 9:44|𝐿𝑒𝒾𝓁𝒶| |

این جمله از نیچه درخور تفکر بود (:

* وقتی تصمیم می گیری یک احساس را با ازدواج به سرانجام برسانی اولین حرکت مفید این است که از خودت بپرسی:

آیا واقعا باور داری که تا سنین پیری از سخن گفتن بااین زن لذت خواهی برد.؟

سخن گفتن و نه همخوابگی!

تمام مسائل دیگر در ازدواج موقت و گذراست وتا زمانی که دو نفر حرفی برای گفتن و گوشی برای شنیدن دارند می‌شود به عمر رابطه شان امید داشت. *

.

+ دوشنبه سی ام تیر ۱۴۰۴| 9:36|𝐿𝑒𝒾𝓁𝒶| |

یه زمانی احساسات قاطی میشه یا ممکنه آدم دچار کج فهمی بشه و شاید یه دوره ای از زندگی چیزی باب میلت نباشه ! اینجور وقتها نوع نگاه و طرز برخوردت با شریک زندگیت چطوریه؟!

دنبال مقصر نگردیم ما زندگی رو باهم تجربه میکنیم. (:

*****

بی اهمیت جلوه دادن مسائل درحالی که هنوزم برات اهمیت داره یه جورایی از درون سوزاندن خودته.

*****

زن ها، آن شبی که دوستت دارمِ موردعلاقه شان را می‌شنوند، با گوشواره می‌خوابند. 🌱

.

+ شنبه بیست و هشتم تیر ۱۴۰۴| 19:57|𝐿𝑒𝒾𝓁𝒶| |

هربار که سطح ما تو زندگی بالا میره ...

یه چیزی از دست میدیم!

یه عادت ، یه دوستی ، یه رابطه ، یه نسخه از خودمون!

و این باخت نیست، این هزینه ورود ما به سطح بالاتره (:

.

+ شنبه بیست و هشتم تیر ۱۴۰۴| 10:9|𝐿𝑒𝒾𝓁𝒶| |

پاشدم برم دسشویی میبینم آب قطه!

میام بیدارش میکنم و میپرسم آب چرا قطه تو بستی ؟!

میگه نه و میخوابه هیچ نمیگه تو چرا بیداری نصف شبی آب میخای چیکار ؟!

خنگ خوابالوووو 😕

.

+ شنبه بیست و هشتم تیر ۱۴۰۴| 2:20|𝐿𝑒𝒾𝓁𝒶| |

امروز که با علی پشت میز نشسته بودیم و صبونه می‌خوردیم گفتم من خیلی خوشحالم که این میزو خریدیم..‌. (:

یهو یادم افتاد سال 1403 به هوای اینکه کار علی درست میشه و ما میام رشت اثاث کشی زودهنگام کردم و ازقضا کارش درست نشد و مجبور شدیم یه سال دیگه قزوین بمونم. حالا من همه ی وسیله هامو بردم رشت. یادمه دو تا تشک چسبوندم بهم روش یه ملحفه پهن کردم و شد تخت خوابمون و دو تا سبد بزرگ اثاث کشی داشتم که گذاشتم رو هم و شد میز غذاخوری مون ((:

اینکه ما رو تشک می نشستیم و میز غذاخوری سبدی هم جلومون بود تصویری نیست که از ذهنم پاک شه! اما خاطره است؛ نه خیلی خوب نه خیلی بد، یه خاطره از زندگی دوتایی مون. (:

.

+ جمعه بیست و هفتم تیر ۱۴۰۴| 10:33|𝐿𝑒𝒾𝓁𝒶| |

با آنکه نان برکت است

تو اما برایم ، شراب باش ..

بگذار با تو مست شوم

تا از تو سیر .

.

+ پنجشنبه بیست و ششم تیر ۱۴۰۴| 18:14|𝐿𝑒𝒾𝓁𝒶| |

یادمه با بهزاد و امیر و حسن و فاطمه و محبوبه و شهاب همبازی بودیم.

بهزاد بچه ی پسرعموی بابام از همه ی ما بزرگتر بود. من و امیر بچه بودیم دائم سربه سرش میزاشتیم. انقدر که از دست جفتمون کفری شده بود؛ به من که نمیتونست چیزی بگه از بابام می‌ترسید 🤣

از حرص امیر بیچاره رو بسته بود به درخت !! 😳

میگفت هیشکی حق نداره بازش کنه. هرکی میرفت سمتش نجاتش بده بهزاد سرمیرسید و فراریش میداد 😄

یه لحظه دیدم این گرم گفتگو با بابام شده از فرصت استفاده کردم و رفتم امیرو نجات دادم. متوجه شد اما نمیتونست بیاد سمت ما آخه پای بابام وسط بود 😂

بعد اون تمام اون روز هروقت چش تو چشم میشدیم من یه خنده ی شیطانی رو صورتم بود اما بهزاد اخماش میرفت تو هم. 🤣

.

+ پنجشنبه بیست و ششم تیر ۱۴۰۴| 18:12|𝐿𝑒𝒾𝓁𝒶| |

معانی مختلف مردن در گیلان ☺️

میرم تَره 🌱 عاشقتم 🥰

بمیرم تره 🌱 خیلی دلم برات میسوزه 🥺

بوشو بمیر 🌱 دیگه نمی‌خوام ببینمت 😡

بمردیبی؟! 🌱 چرا کارا رو انجام ندادی🤨

بمردم تا 🌱 صبرم تمام شد😉

من بیمیررررررم؟؟؟؟؟ 🌱 راست میگی؟😂

بمردم 🌱 خسته شدم 🫣

بمردی؟؟؟؟؟ 🌱 چرا جواب نمیدی 😳

بمرده🌱 بی حال و وارفته 😩

مردنی 🌱 نحیف و لاغر 😦

حالا مامان من کدوم بیشتر بکار میبره 😄

با یکی چپ باشه ریختشو نخاد ببینه میگه بوشو بمیر آواره ابو🤣

و معروفترین که تیکه کلامشم هست میگه تی جان ره بمیرم یعنی عاشقتم 🥰

.

+ سه شنبه بیست و چهارم تیر ۱۴۰۴| 11:40|𝐿𝑒𝒾𝓁𝒶| |

اگه کسی واست دلسوزی کرد بدون دشمنته.! 🤔

دلسوزی های بی مورد باعث چلمنگ شدن طرف میشه.

من هیچ وقت سر دلسوزی واسه کسی کاری نکردم هیشکی هم سر دلسوزی برامن کاری نکرده و امیدوارم بعد این هم همین باشه چون دلم نمیخاد چلمنگ شم. (:

*****

هربار که اعصابم بهم میریزه یا از چیزی یا کسی دلخور و ناراحت میشم میرم تو دنیای رویایی خودم با آدمایی که اونجا باهاشون گپ و گفت دارم و این چیزیه که واقعا حالمو خوب میکنه. وقتی برمیگردم به شرایط واقعی زندگی ، چیزی تغییر نکرده فقط آرومم. و در بی تفاوت ترین شکل ممکن نسبت به هرچیزی که اوقاتمو تلخ کرده.!

*****

میشه صدتا کتاب بخونی ؛ صد جور نت برداری این گوشه اون گوشه کتاب بنویسی با خودت تکرار کنی؛ بعد پای عمل و استفاده که میرسه قد یه ارزن به کارت نیاد میشه مگه؟!

به نظرم اینجور افراد یا ادای کتاب خوندن درمیارن یا فقط همون چند لحظه ای که کتاب میخونن احساس هویت میکنن همین که کتاب بستن میشن همون ذاتی که از قبل بودن.!

*****

+ دوشنبه بیست و سوم تیر ۱۴۰۴| 7:43|𝐿𝑒𝒾𝓁𝒶| |

نمیدونم قبلا اینو گفتم یانه اما از خاطرات مدرسه:

یه روز خانوم مشکبوی ازم خواست مراقب امتحانات باشم قبول کردم و رفتم سر جلسه امتحان. امتحان انگلیسی بود همچین مثل عقاب بالاسر بچه ها رژه میرفتم و مراقب بودم از زیردست همدیگه نبینن و خلاصه تقلب نرسونن بهم 😂

به نظر خودم که حتی یکیشون نتونست تقلب کنه🤔

امااااا ... 😳

امتحانات تموم شد خانوم مشکبوی گفت بچه ها میگن بازم خانوم الف مراقب امتحانات کنید تاحالا انقدر تقلب نکرده بودیم 🙄

بگو چرا از فرداش اینا عاشق من شدن. 🤣

.

+ یکشنبه بیست و دوم تیر ۱۴۰۴| 18:20|𝐿𝑒𝒾𝓁𝒶| |

به قول نزار قبانی :

تو را در روزگاری دوست دارم

که عشق را نمیشناسند.

.

+ یکشنبه بیست و دوم تیر ۱۴۰۴| 9:35|𝐿𝑒𝒾𝓁𝒶| |

چند وقت پیش آقای الف یکی از دوستان خانوادگیمون شماره دامادمون خواست که واسه یه کاری سفارش بده دامادجان تو کار MDF هست اوستاکاریه واسه خودش (:

شماره آقا بشیر دادم و سفارش کار و رضایت کامل.

این هفته ای که شمال بودم خواهرکم ازش صحبت می‌کرد که با خانومش اومده بوده و سفارش کار داده و...

امروز صبح دیدم حالمو پرسیده خوشحال شدم و منم احوالپرسی کردم یه مرد میانسال خوش استایل که همچنان تلاش میکنه تیپ و استایلشو بروز نگه داره و فوق العاده خوش پوش.

نمیدونستم بچه داره یا چند تا داره ازش پرسیدم و تصورم یکی دوتا بچه نوجوان و جوان بود. که گفت بله یه گل پسر دارم از طرز گفتنش لبخند به لبم اومد بعد سریع عکس پسرشو درکنار خودش برام فرستاد یه جوون خوش سیما کنار باباش و هردو یه تیپ جین اسپرتی زده بودن(:

گفت پسرم مهندس ارشد برق هست تو شرکت پارس شهاب میدونی کجاست که!

گفتم بله همیشه کنار شرکت پارس شهاب منتظر بابا می موندم که بیاد دنبالم بهم میگفت کنار پارس شهاب وایسا ببینمت 😊

گفت خدا بابا و مامانتو حفظ کنه خیلی خیلی آدمای محترمی هستن.

دیگه اساسی حالشون پرسیدم و گفت این هفته عازم تهران هست برای ادامه معالجات.

آقای الف با بیماری سرطان دست وپنجه نرم میکنه و تاالان موفق شده ناک اوتش کنه. امیدوارم بعد این هم موفق بشه و سلامتی کاملشو بدست بیاره. 🌱

.

+ شنبه بیست و یکم تیر ۱۴۰۴| 19:3|𝐿𝑒𝒾𝓁𝒶| |

درباره خانواده تون با آدمای حسود حرف نزنید.

شما دارید با ذوق تعریف میکنید اما اون تو دلش حسادت میکنه!

.

+ شنبه بیست و یکم تیر ۱۴۰۴| 13:2|𝐿𝑒𝒾𝓁𝒶| |

دیشب خواب دیدم سر اون دوتا نخاله با علی دعوام شده زدم ترکوندم پوکوندم کلید خونه رو پرت کردم تو صورتش از زندگیش رفتم بیرون.

نمیدونم چرا حس خوبی داشت!! (:

.

+ شنبه بیست و یکم تیر ۱۴۰۴| 7:25|𝐿𝑒𝒾𝓁𝒶| |

چند روز پیش دخترش با یه لحن تهدیدی پیام داده بود که زمین گرده پدر من بهم می‌رسیم ...

بهش میگم اونا هرجوری باهات حرف میزنن هر تهدید و توهین و بی احترامی بهت میکنن باز تو سمت اونایی!

اگه من چارتاحرف بزنم اسمم از شناسنامت خط میزنی.

یه چند ثانیه سکوت و گفت زیاد حساس نشو!

جواب من این بود واقعا؟!!

.

+ شنبه بیست و یکم تیر ۱۴۰۴| 6:35|𝐿𝑒𝒾𝓁𝒶| |

بالاخره موفق شدم آهنگ مورد علاقمو آپلود کنم. ☺️

.

+ پنجشنبه نوزدهم تیر ۱۴۰۴| 13:49|𝐿𝑒𝒾𝓁𝒶| |

اول صبی به چیزی فکر کنید که یه لبخند قشنگ رو لباتون بیاره و یه حس و حال خوب به قلب و روحتون ببخشه (:

.

+ پنجشنبه نوزدهم تیر ۱۴۰۴| 7:38|𝐿𝑒𝒾𝓁𝒶| |

یه چیزی در مخفیگاه ذهن و نگاهمون آزار دهنده است!

هست یا من اینجوری تصورمه؟

خب چرا باید تصورم اینجوری باشه. ؟!

من کاملا مثبت نگرم . اونجایی که نگاهم منفی میشه قطعا یه چیزی حس کردم ؛ یه چیزی آزارم داده.

از یه اخلاق علی خوشم نمیاد. بااااید تو منگنه و اجبار باشه تا یه کاری که به نفع جفتمونه انجام بده‌. تاحالا یه کاری صددرصد به نفع خودم انجام نداده؛ که فقط سودش و نفعش برای من باشه! البته کاری که به نفع جفتمون باشه چرا انجام داده. (:

اینکه انتظار دارم خیالم از یه سری چیزها راحت باشه انتظار بالایی نیست.

چند شبه متوالی خوابای عجیبی میبینم آزار و اذیت و من که درحال فرار از دست اونام؛ حتی دارم از دست علی هم فرار میکنم. علی هم تو این کابوسای شبانه داره اذیتم میکنه.

وقتی بیدار میشم پر از خشمم.

.

هیچ وقت تو زندگی از کسی بدم نمیومد حتی اونا که باعث ناراحتیم شده بودن... اما حالا از یه عده بدجور بدم میاد. !

.

+ چهارشنبه هجدهم تیر ۱۴۰۴| 8:25|𝐿𝑒𝒾𝓁𝒶| |

به نظرم آدمایی که همه جا فقط فقط نفع خودشون در نظر میگیرن و هر کاری میکنن یه دودوتا چارتا میکنن آدمای خوبی نیستن.

بله درسته قرار نیست ازاون ور بوم بیوفتیم. تو زندگی باید منافع شخصی لحاظ شه هیچ ایرادی هم نداره اما ...

گاهی وقتا باید بی هیچ واسطه ای، شرط و شروطی ، بی هیچ منتی واسه کسی که دوسش داریم یه کاری بکنیم.

.

+ دوشنبه شانزدهم تیر ۱۴۰۴| 10:51|𝐿𝑒𝒾𝓁𝒶| |

بیخیال تمام اخبار غمگین جهان؛

بگو در دنیای کوچکت ،

چند دلیل برای خوشحالی داری؟؟

.

+ چهارشنبه یازدهم تیر ۱۴۰۴| 11:6|𝐿𝑒𝒾𝓁𝒶| |

امروز تولد وبلاگمه ((:

وبلاگ من امروز 4 ساله شد. ( ادامه بعد از متاهل شدن)

وبلاگ من امروز 11 ساله شد. ( ادامه تولدی دیگر )

وبلاگ من امروز 21 ساله شد. ( از دوران دانشجویی تاالان) 😊

🌱 تولدت مبارک من🌱

.

+ یکشنبه هشتم تیر ۱۴۰۴| 8:6|𝐿𝑒𝒾𝓁𝒶| |

قدری اعصابم بهم ریخته است. 😑

.

من رویا دارم

رویای من بوسه‌ای ست وقت خواب

و چشمانی که وقت بیداری نگاهم کند

رویای من کوچک نیست

به اندازه تمام هستی بزرگ است

یک بوسه و یک چشم

چیز کمی نیست.

.

یا یه چیزی مال منه یا کلا نیست منطق ندارم الان 🤨

.

+ پنجشنبه پنجم تیر ۱۴۰۴| 17:18|𝐿𝑒𝒾𝓁𝒶| |

درگیری های فوق احساسی غیر منطقی ذهن، خوشی های زندگی رو ازت میگیره!
من چه کنم بااین بخش از خودم؟!
اینجوری نبودم اینجوری شدم چون وصلم به علی و طبیعتا کارای علی منم درگیر میکنه
حالا میخام یه کاری کنم که خیلی بها ندم به این بخش از درگیری های غیر مستقیم زندگی...
میگم غیر مستقیم چون من نقشی ندارم همش تصوراته و تحکمات ذهنه و به هیچ عنوان منطقی نیست.
اما خب یه سری تجربیات ناخوشایند در گذشته باعثش شده.
دلم نمیخاد باهاش روبه رو شم
نمیتونم نادیده اش بگیرم
بی تفاوت هم نمیتونم باشم!
اما وقتی برم رشت این تصورات خنثی میشه دیگه برام اهمیتی نداره تو قزوین چی میگذره
تنها چیزی که برام مهمه همسرمه.

.

+ چهارشنبه چهارم تیر ۱۴۰۴| 11:41|𝐿𝑒𝒾𝓁𝒶| |

30 تا شنا رفتم 🥳
بیشترم میتونستم برم اما به مچ دستم رحم کردم 🤣

امروز خوشحالم
نه خوشحال نیستم اما ناراحت هم نیستم
همین الان علی پیام داد آتیش بس شد به تاریخ سوم تیر ساعت 6:50 دقیقه
نظرم واسه خودم بمونه 🤨
و خلاصه اینکه دلگرمم به بعضی آدمهای دوروبرزندگیم
البته دلگرمی بهونه ی تمامی لبخندهاست وگرنه آدمی همچنان تنهاست((:
یه اتفاق خوب که از ته دل شاد شم 🤗🥹

.

+ چهارشنبه چهارم تیر ۱۴۰۴| 11:39|𝐿𝑒𝒾𝓁𝒶| |

اون فکری که تو ذهنت بزرگش میکنی شاید اونقدرها هم نقشی تو زندگیت نداشته باشه ؛
همچی به خودت بستگی داره
پس به اون ریز فکرای منفی بها نده
همه چی اونجوری که تو میخوای پیش میره و حتی قشنگ تر میشه.
چیزی که هست دلتنگی زیادی درونم فریاد میزنه
و نمیتونم بگم دلتنگ چی و کی هستم
انگار چیزی درونم گم شده !!!‌

.

+ چهارشنبه چهارم تیر ۱۴۰۴| 11:38|𝐿𝑒𝒾𝓁𝒶| |

منتظر نباش کسی خوشحالت کنه
.
.
.

بااین حال شنیدن صدای مامانم خوشحالم میکنه 😊

.

+ چهارشنبه چهارم تیر ۱۴۰۴| 11:36|𝐿𝑒𝒾𝓁𝒶| |

یه عکس از اولین ماههای ازدواجم هست که علی نشسته رو صندلی و من پشت سرش دستامو حلقه کردم دور گردنش ((:
به عمق این عکس که نگاه میکنم ،
میگم از من لیلا ی اون موقع تا علی تا من علی این موقع تا لیلا چقدددددد فاصله است به دلایلی مفصل که جای بحث نیست.
اما خب همینه دیگه جریان زندگی تو رو به خودت و بقیه ثابت میکنه چه از روی مثبت چه منفی...
.
.
.
گذر از خاطرات😊

.

+ چهارشنبه چهارم تیر ۱۴۰۴| 11:35|𝐿𝑒𝒾𝓁𝒶| |