امروز که با علی پشت میز نشسته بودیم و صبونه میخوردیم گفتم من خیلی خوشحالم که این میزو خریدیم... (:
یهو یادم افتاد سال 1403 به هوای اینکه کار علی درست میشه و ما میام رشت اثاث کشی زودهنگام کردم و ازقضا کارش درست نشد و مجبور شدیم یه سال دیگه قزوین بمونم. حالا من همه ی وسیله هامو بردم رشت. یادمه دو تا تشک چسبوندم بهم روش یه ملحفه پهن کردم و شد تخت خوابمون و دو تا سبد بزرگ اثاث کشی داشتم که گذاشتم رو هم و شد میز غذاخوری مون ((:
اینکه ما رو تشک می نشستیم و میز غذاخوری سبدی هم جلومون بود تصویری نیست که از ذهنم پاک شه! اما خاطره است؛ نه خیلی خوب نه خیلی بد، یه خاطره از زندگی دوتایی مون. (:
.