نمیدونم قبلا اینو گفتم یانه اما از خاطرات مدرسه:
یه روز خانوم مشکبوی ازم خواست مراقب امتحانات باشم قبول کردم و رفتم سر جلسه امتحان. امتحان انگلیسی بود همچین مثل عقاب بالاسر بچه ها رژه میرفتم و مراقب بودم از زیردست همدیگه نبینن و خلاصه تقلب نرسونن بهم 😂
به نظر خودم که حتی یکیشون نتونست تقلب کنه🤔
امااااا ... 😳
امتحانات تموم شد خانوم مشکبوی گفت بچه ها میگن بازم خانوم الف مراقب امتحانات کنید تاحالا انقدر تقلب نکرده بودیم 🙄
بگو چرا از فرداش اینا عاشق من شدن. 🤣
.