درگیری های فوق احساسی غیر منطقی ذهن، خوشی های زندگی رو ازت میگیره!
من چه کنم بااین بخش از خودم؟!
اینجوری نبودم اینجوری شدم چون وصلم به علی و طبیعتا کارای علی منم درگیر میکنه
حالا میخام یه کاری کنم که خیلی بها ندم به این بخش از درگیری های غیر مستقیم زندگی...
میگم غیر مستقیم چون من نقشی ندارم همش تصوراته و تحکمات ذهنه و به هیچ عنوان منطقی نیست.
اما خب یه سری تجربیات ناخوشایند در گذشته باعثش شده.
دلم نمیخاد باهاش روبه رو شم
نمیتونم نادیده اش بگیرم
بی تفاوت هم نمیتونم باشم!
اما وقتی برم رشت این تصورات خنثی میشه دیگه برام اهمیتی نداره تو قزوین چی میگذره
تنها چیزی که برام مهمه همسرمه.

.

+ چهارشنبه چهارم تیر ۱۴۰۴| 11:41|𝐿𝑒𝒾𝓁𝒶| |