غروب پنج شنبه رفتیم شالیزار نگم از حال و هواش، سرسبزی و بوی برنج تازه ... (:
غروب دیروز هم رفتیم دریا تا شب موندیم شب و تاریکی و دریا و هیاهوی آدمها. (:
خیلی خوب بود خیلی ..🌱
غروب امروز هم میریم خونه پدری، خواهرا و بچه هاشون و شوهراشون همه هستن.
فردا علی میره قزوین ، دلم پیشش می مونه. قزوین همیشه برام پراز دلهره، ترس و نگرانی بوده. بدون اینکه پیش زمینه ای ازاین شهر و آدم هاش و یه سری مسائل دیگه داشته باشم! اما خب حس و حالم اینشکلیه نسبت به قزوین و خاصه اونایی که بیشتر اذیتم کردن هم من هم علی رو !
فردا بره چهارشنبه برمیگرده قطعا برای من زود میگذره چون در شهر رویایی و خونه رویایی خودم هستم اما واسه علی نه ، دیر و شاید سخت.
امیدوارم هرچه زودتر کارش درست شه و کنده شه از قزوین از همه چیزش.
به نظرم شهر علی اینجاست * رشت *
.