این فکر که من اندازه خواهرام خوشبخت نیستم و آرامشی تو زندگیم نیست مثل خوره مغزمو میخوره... چند بار اومدم و رفتم و هربار چقدر روحم زخمی شد. چقدر دلگیر شدم و چقدر به خودم لعنت فرستادم ...
این تنهایی و تاریکی خونه ایووان پدری هرقدر که آرامش داره و لذت بخشه وقتی اونی که باید کنارم باشه نیست ... پر از غم و فکرای بده.
تو درست میگی هیشکی نمیتونه حال دیگری رو بفهمه مگه خودش اون مسیر و اون راه رو تجربه کرده باشه.!
.