درحال حاضر تنها چیزی که بهم آرامش نسبی میده اینه که خاطراتمو ورق بزنم.
یه چیزی هیچ وقت از ذهنم پاک نمیشه...
خونه مادربزرگم ننه جان جان ... رو ایوون طبقه دوم خونه ی چوبی... عمه مریم اومده بود و با ننه حرف میزد.. خب حرفاشون که یادم نیست... فقط من با امیر حسابی لج بودم و تشنه به خونش... علتشم یادم نیست... دعواهای بچگی دیگه...
فقط اون ویشگونایی که من از امیر بیچاره گرفتم... ![]()
صداشم در نیومد. !!
.