بااینکه دارم تلاش میکنم نترسم و نگران فردایی که نیومده نباشم و در لحظه زندگی کنم ...
به خودم میگم پس وجدان، درک، شعور و فهمیدن اصل ماجرا کجای قصه ی ماست؟!
درد اونجاست که فهمیده نشی!
و اونجاست که خودتو بزنی به کوچه علی چپ.
و .... ببینی و بگذری!
...
خودمو میسپارم به دنیای پر تپش ساخته ذهنم و رها میکنم در قلب آدمایی که میدونم چقدر بامعرفتند.
دنیایی که هر زمان بهش پناه بردم حالم خوب شده.
.