در دلِ شب، هراسی نشسته روی دلم،
مثلِ ابرِ سیاهِ باران‌خورده.
گاهی می‌ترسم از فردا،
گاهی از امروزِ بی‌رمقِ خودم.

اما زندگی، آرام آرام
دستش را می‌گذارد روی شانه‌ام
و می‌گوید:
«باید برویم… حتی اگر پاهایت بلرزد.»

و من
با تمامِ ترس‌هایم
با تمامِ دل‌تنگی‌هام
باز قدم برمی‌دارم؛
چون می‌دانم پشتِ این ابرِ سنگین،
خورشید
خسته هم که باشد
باز طلوع می‌کند.🥺

🌱


.

+ یکشنبه بیست و پنجم آبان ۱۴۰۴| 22:32|𝐿𝑒𝒾𝓁𝒶| |