رنج ..
رنجیده خاطر ..
رنجش دل ..
چقدر زمان میبره فراموشی، فراموشی یه سری از دل شکسته شدنها!
کتابامو که زیرنویس میکردم لای یه کتاب نوشته ای با دستخط علی دیدم. 1402 نوشته بود یه بار دیگه تا آخر خوندم. یه بخش مهمی از زندگیم از جلوی چشام مثل یه قطعه کوتاه فیلم گذشت.
علی معمولا یه چیزایی واسه خودش می نویسه والبته دوست نداره کسی بخونه یا نفوذ کنه به ته افکارش! اما یه تصویر ازلحظه ای که میخاد بره سر کار و یه جمله ازش که میگه یه چیزی برای تو نوشتم بخونش تو ذهنم نقش بسته نمیدونم واقعیه یا تصورات ذهنی گول زننده. خلاصه چیزی که نوشته دست منه.
اون نوشته بااینکه درباره ی من بود و ابراز عشق و علاقه ی علی به من؛ اما، تا عمق دلم نفوذ نکرد بیشتر مضطرب یا تپیده خاطر یا نمیدونم دقیقا تلنگر ذهن... یه همچین حسی بهم داد!
بعد دوسال که دوباره خوندمش یه سوال تو ذهنم ایحاد شد " الان چی الان همین نظرو داره ؟ یا گاهی در پس زمینه ی افکارش منو مسبب و مقصر یه سری حوادث میدونه؟!"
🌱 الان 4:30 صبه و علی رفته سر کار این ساعت میرم سراغ نوشته های خودم. 🌱
مرا بگیر ازاین تکرار به عاشقانه ها بسپار
🌱🌱 امروز دو تا بچه کوچولو پسر و دختر تقریبا سه چهار ساله سرشون از ماشین آوردن بیرون و یه سلام کش دار بهم دادن و بای بای منم با لبخند و ذوق بهشون سلام دادم و بای بای 🌱🌱
خرداد 1402
تو اون گیر و دار شاید قشنگ ترین اتفاقی بوده که نوشتم.
دفترو میبندم یه سری خاطرات نوشته شده آزاردهنده است. اون موقع نوشتم که از بار رنجش ذهنم کم شه!
دوباره برمیگردم به دلنوشته علی!
🌱 دلم داره باهات حرف میزنه لیلا...🌱
.