مادر شوهر گرام قشنگ زد افکار شوهرجان ترکوند اساسی...

هفته ی گذشته که رفتیم شمال من نرفتم خونه اشون ... گفتم اینا که خیلی حضور من براشون مهم نیست و کلا اهمیتی به من نمیدن همون سلام و احوالپرسی شونم یه روال عادیه، دلی نیست. من اینا رو حس کرده بودم که دیگه رفت و آمدم کمتر کردم. وگرنه اون اوایل یه جوری با عشق می‌پریدم بغلشون که فک کنم علی هم خودش متعجب نگاه می‌کرد. بعد که دیدم این عشق و علاقه یه طرفه است منم کمرنگش کردم.

دیگه اول باید حتما حتما واسه شخصیت خودت ارزش و اعتبار و احترام قائل باشی ...

نرفتم و از نبود من فرصت لازم بردن و تا تونستن مغز شوهرجان جویدن... حالا من یه حرفی میزنم یه شوخی میکنم یه جوری نیگاه میکنه ازاون نگاه های پربار معنی دار و انگار یه جای مغزش آلارم خطر میده.!

دیشب به من گفت تو حساب همه چیو کردی!!

چند ثانیه مغزم قفلی زد که من حساب چیو کردم.! اصن چی دست من بوده به خواست و اراده من بوده که فرمان حساب کتابش دستم باشه؟!

مثلا میگفت تو حساب چیو نکردی یه جوابی داشتم. ((:

.

+ یکشنبه دهم دی ۱۴۰۲| 10:47|𝐿𝑒𝒾𝓁𝒶| |