همیشه می‌گفتیم این همه رشت گردی کردیم چرا با یه دوست و آشنا روبه رو نمیشیم!

امروز صبح که باعلی بازار رشت می‌گشتیم یهو علی گفت خواهرت اینا ...! من بعد گذاشتن دوتا کلاه فرانسوی سرم که هیچ خوشم نیومد، داشتم موهامو مرتب میکردم ودرگیر خودم بودم ؛ اصلا خواهرمو با بچه هاش و همسرش ندیدم. گفتم کو کجاست؟! میگه رد شدن. برمیگردم و میبینم خواهر خوشگلم با همسر گرامی و دوتا قلب کوچولو داره میره و جالبه اینه اونا هم مارو ندیدن! دویدم سمتشون و سلااااام🥳 وای خیلی ذوق داشت نگاه و لبخند کسایی بخری که عاشقشونی یعنی خیلی خیلی ذوق کردم. پارسا رو بغل کردم و یه لپ از صدرا کشیدم و چند دقیقه ای احوالپرسی ...

چند ساعت بعد خواهرم زنگ زد. همین حس و حال منو داشت از دیدنمون. و خلاصه ما اولین آشنامون تو رشت گردی دیدیم و چقدر خوش به حالمون کسایی دیدیم که همش انرژی مثبت بودن. همش حال خوب بودن.

قطعا تجربه کردین وقتی دو طرف واسه همدیگه حس و حال خوب بخان انرژی عشق، سلامتی، هیجان، انرژی زندگیت هم مضاعف میشه.

خداروشکر از بودنشون و داشتنشون تو قلب زندگیم. 🥰

.

+ چهارشنبه دهم دی ۱۴۰۴| 20:29|𝐿𝑒𝒾𝓁𝒶| |