امروز با مامان و داداش محمدم رفتیم بازار.

مامان کمرش درد میکنه خیلی سختشه پیاده روی، مجبوری 200 .. 300 متری پیاده روی کردیم دیدم سر درد و دلش وا شده و آهسته و نفس نفس زنان و گاهی شمرده شمرده صحبت میکنه (:

گفتم مامانی ذهنتو از حوادث تلخ گذشته خالی کن و ویترین مغازه ها رو ببین . اجناس رنگی رنگی و خوشگل زمستونه رو ببین.

اینو که گفتم حواسش رفت به کلاه بافت مردونه و گفت ببین اینا چنده یه دونه واسه داداشت بخرم کلاهی که تو واسه بابات خریدی برمی‌داره دعواشون میشه 😂

تو همین بحث قیمت کلاه بودیم که محمد ماشین پارک کرد و سر رسید و گفت بریم عطاری حاجی دادخواه من داروهای گیاهی بخرم.

داداشم افتاده تو کار دارو درمانی با داروهای سنتی گیاهی...

مامانم گفت واست کلاه بخرم.

محمد هم گفت من کلاه نمی‌ذارم.

مامانم: پس کلاه باباتو برنداریاااا بزار بخرم

محمد: نه نمیخام کلاه سرم نمی‌ذارم 😂

خلاصه رفتیم تا رسیدیم به عطاری حاجی دادخواه که تو رشت معروفه.

اونجا مامانم میگفت این چیه اون چیه اینو میخام اونو میخام و داداش محمدم هم با صبر و حوصله گوش میداد و میگفت هرچی میخای بگو باشه میخرم.

وای مامانم مث بچه ها بود کنجکاو همه چی... 🥰

خریدمون که تموم شد مامان تاتی تاتی کنان بردیم تا جایی که ماشین بتونه بیاد

قربونش بشم کمرش درد میومد و نیمه های راه چند بار نشست رو نیمکت و یه نفسی تازه کرد.

تازه خستگیش در رفت گفت بریم کفش ملی من دمپایی حموم میخام اونجا هم کلی گیر داد به جنس فروشنده و با وسواس بالاخره یه دمپایی حموم خرید.

فروشنده دمپایی رو بسته بندی کرد محمد هم حساب می‌کرد که مامانم رفت جلو دمپایی برداشت و گفت نهههه اینو نمیخام روشنه تیره بده 🤣

فروشنده بیچاره هم با حوصله تعویض کرد بجای طوسی روشن یه دمپایی سرمه ای داد بهش. من و محمد هم تند تند وسایلا برداشتیم که بریم تا دوباره یه گیری نداده آخه همش میگفت جنسش خوبه تو حموم سر نخوره پاره نشه شوهرم نیوفته وای ما بخندیم یا حرص بخوریم من که میخندیدم. اینجوری 😬😅

خدا حفظ کنه داداشمو خدایی خیلی صبوره در مقابل رفتارهای قدیمی مامانم. (:

از کفش ملی که زدیم بیرون محمد گفت من برم ماشین از پارکینگ دربیارم شماها بیاین و زودتر رفت

حالا مامانم جون گرفته تازه موتورش روشن شده...

یه شلوار واسه بابات بخرم.

شکلات بخرم.

ببین گردو کیلویی چنده ؟

یه خوراکی واسه کبرا بخرم.

😂😂😂

حالا من دارم یخ میکنم تو سرمای غروبی رشت 🥴

خریداشو کرد و بالاخره مامان سوار ماشین کردیم 😉

هروقت میاد خرید اولش خسته است آخرای خرید ما خسته میشیم مامانم تخته گاز میره 🤣

حالا بنده خدا کلی تشکر کرداااا ... اوخی 😍

.

+ یکشنبه چهاردهم دی ۱۴۰۴| 20:31|𝐿𝑒𝒾𝓁𝒶| |