صدای مرد ناشناس را شنید که سگ را آرام میکرد. از صدای نزدیک تر شدن قدم هایش معلوم بود که سمت انبار می آید.آروین مجدد به در کوبید. مرد حالا پشت در ایستاده بود و صدای بازشدن در...
مرد با دیدن آروین که بی حال و بی رمق کنار دیوار افتاده بود خم شد کنارش و به چهره کبود و رنگ پریده اش نگریست و گفت انگاری وضعت خرابه بچه؟!! سپس تلاش کرد اورا به سمت دیگر انباری بکشد! اصلا متوجه نشد که چطور آروین در نهایت بی رمقی چنگ انداخته و کلاه مرد را از سرش برداشت. مرد ثانیه ای به چشمان باز و وحشت زده آروین نگریست سپس مشتی حواله صورتش کرد و گفت احمق گورتو کندی!
آروین مرد را نمی شناخت او سی و چند ساله با مویی خرمایی و چشمانی عسلی بود. برخاست لگدی به آروین زد و صدای ناله اش بلند شد. صدای باز و بسته شدن در انبار شنیده شد آروین سرفه ای کرد و کف انباری نمناک دراز کشید.خون خشک شده روی صورتش نمایان بود.
مرد وارد ویلا شد.هنوز به داخل نرفته بود که نگاهی به گاو و گوسفندان داخل باغ انداخت و مردی که مشغول نگهبانی از آنها بود. سری تکان داد و روبه مرد دیگری که پشت میز نشسته و کلاه حصیری اش را روی صورت گرفته و پاهایش را روی میز انداخته بود و داشت از آفتاب نه چندان گرم پاییزی لذت میبرد گفت برو به این مردک بگو انقدر گاو و گوسفنداشو نیاره تو باغ خانوم! بوی گندشون همه جا رو برداشته. مرد کلاه حصیری از سر گرفت و با نگاهی به او پاهایش را انداخت و گفت کلات کو؟!
مرد نگاهش کرد دست به کمر شد و گفت دیدم!
مرد از پشت میز برخواست با حیرت کلاه حصیری را روی میز انداخت به طرف او رفته و با لحنی سرزنش گونه و تحقیر آمیز گفت دیدت؟! یعنی چی شازده؟!
- یعنی اینکه گور خودشو کند. این را گفت و داخل ویلا شد.
مرد به دنبالش گویی چون آهن ربایی که آهن را جذب میکند کشیده شد و بی درنگ قبل از آنکه طرف مقابل کاری از پیش ببرد گفت نباید خانوم بفهمه اگه بفهمه هردومون مردیم پژمان! شنیدی چی گفتم.!
پژمان در حالی که گوشی بی سیم را در دست داست و باآن بازی میکرد گفت سروصدا نباشه میخام زنگ بزنم. برو به سروی بگو گاو و گوسفنداشو از باغ خانوم بندازه بیرون.
- تو به سروی چیکار داری اون با اجازه خانوم اونجاست ولش کن پیله میشه چه روز گندی شد امروز اَه... !
پژمان آماده شده بود که زنگ بزند عصبی به نظر میرسید اما آنقدر آمادگی اش زیاد بود که حس میکرد میتواند برای هزاران بار تن و بدن نیما را با حرفهایش بلرزاند. بی هیچ درنگی، تاملی، تردیدی؛ تماس گرفت بااولین بوقی که شنید تماس حاصل شد عاشق این لحظه بود. عاشق ثانیه ثانیه لحظه ای که مهمترین و موثرترین نقش لحظات را برعهده داشت. مثل سوپراستار که مرکز توجه باشد. و ازاین میزان توجه در حال لذت بود و آنطرف پشت سیم های ارتباطی نیما مضطرب و نگران جگرگوشه اش با تپش قلبی که انگار ضربانش چون ضرب آهنگ ناقوس کلیساست آنقدر سریع و شدید که حس کرد هر آن قلبش از سینه اش بیرون خواهد زد. بردیا در کنارش بود اما همراهی او نمی توانست ذره ای از فشار روحی و عصبی اش بکاهد گفت میخام با پسرم حرف بزنم.!
پژمان گفت در وضعی نیست که باهات حرف بزنه بیهوشه اگه نمیخوای با تزریق دوم حالش وخیم تر بشه باید امروز دوتا کار انجام بدی ... اول آزادی صابری دوم بری زندان ملاقات یه دوست قدیمی بهش میگفتن فری فرفره...
تماس قطع شد. "
ادامه دارد ...
.