هرگز به عمق من پی نمیبری مادامی که یکی دیگه تو ذهنت خاطره بازی میکنه. !
دیروز غروبی که باهاش قدم میزدم به این فکر کردم که چقدر دنیای متفاوتی داریم... و اون هرگز نمیتونه به دنیای من نفوذ کنه. امروز یه بحثی پیش اومد که مطمئن شدم همینطوریه...
یه وقتایی دلم میخاد باهاش کات کنم انقدر که لجمو درمیاره حرصم میده ، گاهی فکر میکنم کارش از عمده، مگه میشه ندونی و بگی و نفهمی که ممکنه طرف مقابلت اذیت شه... !!!
دیروز یه لحظه سقوط کردم به دوسال پیش... به شب نامزدیم، به اون مراسم مزخرف عروسی که درواقع عروسی نبود یه مجلسی بود که اعلام کنیم من عروسی کردم همین... بعد یادم افتاد با چه نفرتی با چه دردی اون عکس ها و فیلم ها رو پاک کردم و دیگه چیزی ازش ندارم. درست لحظه ای که فهمیدم هیچ حسی به من نداشته و به اصرار دیگران اومده خواستگاری ، همون لحظه همشو پاک کردم. دیگه برام لذتی نداشت ، خودمو کنار مردی میدیدم که نمیشناختم.
ازم پرسید کجایی گفتم نمیگم ناراحت میشی، حتی نمیخواستم بخاطر چیزی که ناراحتم کرده ناراحتش کنم. نمیدونم قلبم دووم میاره این همه غصه و ناراحتی رو که بعدش ازنو بسازیم خودمونو...
میشه ینی؟؟؟؟؟
.
بعدا نوشت به تاریخ 10 فروردین 1404
جیزی بگو کم کن آشفتگی ها را ...
.