اون نگاهش هیچ وقت از صفحه ذهنم محو نمیشه!
شام خونه ما دعوت بودن یادمه یه تیشرت آستین بلند مشکی پوشیده بودم و یه دامن سفید تنگ که تا بالای زانوم چاک داشت! تو این رفت و آمد ها چاک دامنم کنار میرفت و یه قسمت کامل پام مشخص میشد، و چون همه خانوادگی و خودمونی بودن هیچ اهمیتی نداشت. من با گرمی مشغول پذیرایی بودم که یهو نگاهم گره خورد به نگاه نافذ پسردایی ، شاید اولین نگاه عاشقانه ای بود که دیدم، هفده سالم بود. :))
چند وقت پیش پی ام داده بود که سلام دختر عمه خوش تیپ و کلی حال و احوالپرسی...
زندگی ، چشم به هم زدنی میگذره و تنها چیزی که ماندگاره یه هاله ی خیلی ظریف از خاطراته.!
.