هرکاری کردم یه چیزی بخورم دیدم نمیشه، اشتها ندارم ، نمیتونم ، انگار تا خرخره پر باشی... همچین حالیم. /:

دیشب چندبار پاشدم ، سرم سنگینه ، خوابم بهم ریخته ، کاش دیشب یه قرص میخوردم تا صبح بیهوش میشدم. یه لحظه از ذهنم رد شداااا، باخودم گفتم من امشب اعصاب ندارم خوابم ندارم یه دوتا قرص بندازم بالا تا خود صب بخوابم. اما جدیدا این قرصه گیجم میکنه، قبلنا دوتا میخوردم هیچیم نمیشد، چند روز پیش که بخاطر شرایط بد خونه خوردم فقط برای اینکه با هرسروصدایی پانشم، نیاز به خواب عمیق داشتم... صبح گیج و منگ و خسته بودم، این روزها به طرز عجیبی بدنم خسته است. ورزش میکنم ولی سرحال نمیشم فقط عرق می‌ریزم و ضعف میکنم. و اشتهایی برای خوردم یه وعده ی کامل غذایی ندارم. مثل مرغ به هرچیزی نوک میزنن ... من عاشق تنقلات بودم، لذت تخمه خودنای دورهمی کنار بچه ها، خونه صدیقه ، خونه سمیرا ، خونه بابا اینا. وقتی که کبرا از سهم خودش تو ظرف می‌ریخت و به من میداد، اون خوشحالی کاری که میکرد، گاهی دلتنگ همین ریز شادیای زندگیت میشی...

الان به غذا فکر میکنم میخام بالا بیارم. بحث غذا نیست، حالم خوش نیست. این حال وامونده ی من ، بدجوری ریخته بهم. پیاده روی دیروز خسته کننده ترین پیاده روی عمرم بود. علی تو فکر بود و من هم... من به چی فکر میکردم و اون به چی‌؟!!

اینجوریاست که از زندگی تو این شهر بی روح لذت نخواهم برد. تمام طول پیاده روی خودم وسط شهرداری و سبزمیدون رشت تصور میکردم ... فقط همین تصورات لبخند به لبم میاورد.

.

+ سه شنبه سیزدهم تیر ۱۴۰۲| 7:23|𝐿𝑒𝒾𝓁𝒶| |