نمیدونم از مامان بزرگ جان جانم اسمش "جان جان" بود چند تا خاطره گفتم و اصلا اینو گفتم یا نه.! یه خونه قدیمی چوبی که کفش چوب بود و جیرجیر صدا میداد. وقتی روش پا میذاشتی فک میکردی الانه که بشکنه و سقوط کنی ... از پله های چوبی ده دوازده تا پله.. بالا میرفتم اولین کاری که میکردم چشم می‌دوخت به منظره روبه رو ... یه حیاط خوشگل کوچولو یه باغ بزرگ که دورتا دورش سیم خاردار بود یه آبراه باریک که وقتی بهش نزدیک میشدی صدای شرشر آب شنیده می‌شد و راحت میشد از روش پرید و به باغ مامان بزرگ رفت. تنها چیزی که حیاط و از باغ جدا می‌کرد همون آبراهه باریک بود که از خونه های بالا میومد.

باغ مامان بزرگ یه درخت بزرگ انجیر داشت که میتونستی ساعتها زیرش بمونی و وسط تابستون گرم و شرجی شمال ازش لذت ببری... انقدر انجیر می‌خوردیم که زبونمون به سوزش میوفتاد و انگشتامون از بس که شیره ی سفید انجیر بهش خورده بود زخمی و چسبناک میشد. وچند بار، چند روز ، چند ساعت زیر سایه همون درخت با بچه های فامیل بازی کردیم.

انتهای باغ مامان بزرگ یه اتاقک گلی قدیمی بود که یه طرف دیوارش خراب شده بود. نمیدونم برای چی اون اتاقک اونجا ساخته بودن.؟! اون اتاقک درعالم بچگی منو می‌ترسوند اما هردفعه که میرفتم باغ مامان بزرگ یه دوری اون اطراف میزدم و یه جوری مث کارآگاه ها وراندازش میکردم بعد راهمو کج میکردم سمت درخت انار و آلوچه و می‌رسیدم به اول باغ کنار درخت انجیر خب انجیر نبود اون موقع یا نرسیده بود ... خلاصه بعد کلی دور دور متفکرانه، میرفتم خونه... ((:

مامان بزرگ آب لوله کشی نداشت... میومد خونه ما دوتا دبه سفیدشو پر می‌کرد و میرفت، کار هرروزش بود گاهی هم به این بهونه میومد خونه یه چای مهمون دخترش میشد. همیشه هم پاهاشو دراز می‌کرد و مینداخت رو هم. و همیشه هم کبرای ما از بس شیطون بود و سربه سرش میذاشت که آخرش با کلافگی پامیشد میرفت خونه اش.

یادش بخیر، یه جوری اومد جلو چشام که اشک تو چشام حلقه زد. انگار همین دیروز بود.

.

+ دوشنبه نوزدهم تیر ۱۴۰۲| 20:55|𝐿𝑒𝒾𝓁𝒶| |