امروز روز تولدشه... ، من از هفته ها قبل برای این شب و روز برنامه چیده بودم. نصف روز تو نت چرخیدم و با دقت از خصوصیات کافی شاپ ها خوندم و عکس دیدم و آخرش هم یه عکس کافی شاپ چشممو گرفت ، کافه پرتقال ، فضای بیرون کافه بیشتر از داخلش دلمو برد. زنگ زدم و پرس و جو و نحوه جشن تولد و کارایی که دلم میخاد انجام شه... یه جوری هیجان زده بودم که خودم از حالم متعجب شدم. اما خب حوادثی که حالتو بد کنن هیچ وقت هشدار نمیدن که جلوشو بگیری و اصلا شاید نشه جلوشو گرفت.!

ما هردو همدیگه رو دوست داریم هرکدوم به روش خودش، هزار بار بيشتر زمان گذاشتم و فکر کردم و به خودم گفتم اگه بچه هاش نبودن ما سرچی ممکن بود اختلاف داشته باشیم؟! و هربار گفتم هیچی... و ای کاش بخاطر هیچی ها اختلاف داشتیم و وقت میذاشتیم و حل میکردیم ... خب تولدش اونجوری که من برنامه ریزی کرده بودم پیش نرفت بخاطر یه دلخوری کوچیک و یه موج عظیم افکار منفی همچی کنسل شد. نمیدونم شاید سال‌های بعد...

به جای یه تولد لاکچری ، دوتایی رفتیم قدم زدیم ، گپ زدیم ، از حال و آینده گفتیم ، از خودمون گفتیم...

پرسیدم یه چیزی از طرف من که ناراحتت میکنه چیه؟!

نگفت، درحالی که من انتظار داشتم بگه تو انقدر حساسی که گاهی تو مخی میشی برام. تو بیش از حد نرمال باهام بازی میکنی و مشغولی و میچسبی به من. ازاینکه تو هستی و بچه هام کنارم نیستن. ازاینکه تو باعث جدایی من و بچه هامی... اینا تصورات خودم بود وگرنه وقتی ازش پرسیدم چی ازطرف من باعث ناراحتیت میشه گفت هیچی... !!

و همین سوالو ازمن پرسید.!

انتظار داشت خلاف انتظاراتم ((: گفتم میشه بگم چی خوشحالم میکنه؟! گفت افق کجاست من برم محو شم. ((: گفتم من خوشحالیم از ته قلبم نیست. یه غمی ته نشین قلبمه که باید درست شه. همینجوری بمونه عمیق میشه و غیرقابل ترمیم. یه جا پیدا کردیم و نشستیم. گفت تو ازدواج با من اگه چیزی از دست دادی یه چیزایی هم بدست آوردی . خب من چی بدست آوردم؟!. دلم می‌خواست بگه اون چیزی که ته ذهنش وول وول میخوره همونو بریزه بیرون... اما نگفت.

ازدواج که بده بستون نیست. حاصل یه ازدواج سالم آرامش و اطمینان و اعتماد که واسه ما رو لبه تیز تیغه... آدم وقتی چیزی واسه ازدست دادن نداره خیلی بی پروا میشه و از زبانش آتیش میباره. من اینجوریم.

کاش این خلوت های دونفریمون همیشگی بود. وقتی فکرشو میکنم یه جایی تمومه حالم بدمیشه. باهمه ی این احوالات من علی رو دوست دارم. گاهی بدون اینکه متوجه شه بهش عمیق میشم و به خودم میگم ینی واقعا این شوهرمه؟!! واون چیزایی که تو فکرم رژه میره و یا تو دلم غنج میره بماند. (:

وشاید تولدی دیگر...

.

+ شنبه بیست و چهارم تیر ۱۴۰۲| 9:6|𝐿𝑒𝒾𝓁𝒶| |