دیشب ازم پرسید ازمن راضی؟!

خب من مفهوم رضایت فقط از شخص خاص خودش برداشت کردم و گفتم از خودت راضیم، اما از زندگی که باهم داریم نه، دلیل مهمش اینه که بیشترین چیزی که فضای ذهنشو اشغال کرده بچه هاش هستن، بریم بیرون .... مانیا! شام بریم بیرون.... بازم مانیا! حتی دیشب بااینکه حالشو نداشت و بارها و بارها من گفتم خیلی خسته ام باز میگفت بریم پارک.... مانیا، همش فکرو ذکرش مانیا بود ، حتی این اواخر که پسرش اومده هرلحظه فکرش اونه، و شاید چندین بار نقشه کشید و گفت چجوری برم ببینمش.!!

درصد بیشتری از نارضایتی من از زندگی حضور این دوتا و درحال حاضر مانیاست که اصلا باهاش ارتباط برقرار نمیکنم. اصن دلم نمیخاد دوروبرم باشه، برام چندش و کثیفه، نمیتونم ازش انرژی مثبی دریافت کنم. بار منفی حضورش خیلی زیاده و زمانی که علی میره سمتش دلم میخاد ازاونم فاصله بگیرم. حس تازگی زندگی رو ازم میگیرن.

دیشب که حرف از رضایت شد یه لحظه تمام نیروی ذهنمو جمع کردم برگردم به قبل، و کاش میشد برگردم. آدم وقتی یه شرایط، یه موقعیت از دست میده تازه میفهمه چه چیزی ازدست داده! من دوران مجردی بکری داشتم. با تمام مشکلاتی که یه مجرد داره، من زندگی آرام و ایده آلی داشتم، تو اون شرایط بااون همه مشکلات مالی و عاطفی ذهنم خالی از هر دغدغه ای بود. اما حالا ذهنم درگیره، حال دلم بهم ریخته است، هرلحظه هرکاری میکنم یه دغدغه ای گریبان گیره... علی انسان شرافتمند ، دلسوز ، مهربان و مرد زندگیه، مردی که میشه بهش تکیه کرد، اما متاسفانه در مقابل بچه هاش متزلزله، و من ازاین تزلزل گاه به گاهش میترسم.

.

+ چهارشنبه هفتم تیر ۱۴۰۲| 9:33|𝐿𝑒𝒾𝓁𝒶| |