ساعات طولانی تو رشت گشتم کوچه پس کوچه خیابون بازار ویترین مغازه ها آدم ها نگاهشون لبخندشون، خوب بود. قشنگ بود. حس درونم زنده شد. هیجان‌زده ازدیدن آدمایی که سالها میشناختمشون. مثل همیشه گرم و صمیمی. (:

*****

معمولا بابا خیلی کم زنگ میزنه بهم بیشتر من تماس میگیرم اما زمانی که خودش زنگ میزنه چنان انرژی مثبتی بهم تزریق میکنه که تا چند روز درگیرشم. شوخی میکنه سربه سرم میزاره و صدای خنده های شیرین مامانم بخاطر حرفای شوخ طبع بابا چقدر حالمو خوب کرد.

خدا روشکر خانواده خونگرم و خوش قلبی دارم. پدرو مادرم خواهرام و تنها داداشم. (:

*****

.

+ چهارشنبه پنجم آذر ۱۴۰۴| 20:59|𝐿𝑒𝒾𝓁𝒶| |