دیشب به علی گفتم ما آدمها خیلی چیزا رو میدونیم اما پای عمل که میرسه غافل میشیم از همچی... !!
البته خطاب من به آدمها نبود داشتم به خودم میگفتم... چند روز پیش بخاطر یه سری مسائل و درگیری های زندگی بدجور عصبانی شدم حرصی شدم و فشارم انقدر رفت بالا که دست چپم سر و سنگین شد و یه لحظه احساس کردم انگار یه اتفاق بدی واسه جسمم افتاده ، خودمو رها کردم رو تخت و چند تا نفس عمیق کشیدم و چشامو بستم که به هیچی فکر نکنم... به حالت نرمال که رسیدم گفتم واقعا ارزششو داشت این همه به بدن خودم ضرر رسوندم. ؟!
معمولا صبور و آرومم و اکثر مواقع خوش برخورد و خوش خنده ... یه جاهایی از زندگی هست که رژه میرن تو مغزت قاطی میکنی دست خودت نیست میخای همرو لواشک کنی بچسبونی به دیفار... ![]()
میگم ارزششو نداره ها ولی باز اگه این مساله پیش بیاد باز من قاطی میکنم میزنم به سیم آخر میخام مث غلطک از رو یه عده رد شم. ![]()
.