من چند روزی هست که شمالم خونه رشت و علی رفته قزوین

قرارشد یه دوهفته ای بمونم یکم شرایط روحی و خستگی و تنهایی بهتر شه، گرچه برگردم قزوین باز همون داستانه!

امیدوارم که هرچه زودتر کار علی درست شه بیایم رشت دیگه سروکارم به قزوین نیوفته

به استادم میگم بیام گیلان تامدتها ازش خارج نمیشم.

دیشب به علی گفتم خونه رو بهم نریزیااا

میگه من همین تنهایی اینجا دووم بیارم خیلیه بهم ریختگی خونه به کنار.

من در بدجنسی کامل

گفتم خب من چکار میکنم که هرروز چشمم به دره و منتظر اومدنتم یعنی تنها دلخوشی من تو قزوین فقط خودتی.

میگه به همینم فکر کردم.

# دیشب با زینب جون رفیق چندین و چندساله ام رفتیم شهرداری رشت تا یک نیمه شب گپ زدیم یعنی یه سوپر انرژی مثبت بهم تزریق شد

.

+ دوشنبه بیست و چهارم دی ۱۴۰۳| 14:0|𝐿𝑒𝒾𝓁𝒶| |