به خودم میگم علی از گذشته ام هیچی نمیدونه... از آدمایی که تو زندگیم اومدن و موندن و رفتن، از آدمای کم رنگ و پررنگ زندگیم! یه وقتایی میگم خب مثلا الان بپرسه از کدومش بگم چی بگم.؟! و خب نمیپرسه یا فعلا به ذهنش خطور نکرده این قضیه... واصلا الان چه فرقی میکنه من برای علی و علی برای من ... آدمای گذشته ی زندگیم نقشی تو الان زندگیم ندارن و فقط گذشته است.
تبلیغ کاری پسردایی بهرام دیدم و پرت شدم به 17 سالگیم وقتی که تازه دیپلم گرفته بودم... ((:
بقول معین زد بماند. همین که مرور یه سری خاطرات لبخند به لبم میاره و نه حسرت خودش یه برد بزرگه.
اینبار که برم رشت باعلی میرم بوتیک کیان و یه چیزایی میخرم چیز میزای قشنگ با کیفیتی داشت.
بهم میگه اینا که بهت پیشنهاد دوستی دادن به اینا میگی خواستگار...؟!! ![]()
آقایون محترم بپذیرید که خانومتون تو گذشته اش خواستگار رسمی و غیر رسمی زیادی داشته است فقط شما نبودی ![]()
از مرض های لیلا ![]()
.