داشتم وبلاگمو زیررو میکردم اینو دیدم ((:

"" دیشب خواب مامان بزرگمو دیدم، اسمش جان جان بود، یه خانوم خوش قدوبالا و خوش چهره و خیلی خوش خنده، من عاشق مامان بزرگم بودم، 17سالم که بود فوت شد، دقیقا یادمه میخواستم برم امتحان جامعه شناسی بدم که دیدم داداشم بدوبدو اومد سمتم، کنار خیابون منتظر ماشین بودم ، وبا یه چهره مبهوت گفت ( لیلا ننه مرد!) ننه جان من بسیار دلگرم و مهربون بود، خیلی هم دوسم داشت.

روحت شاد ننه جان.

خواب دیدم دوعدد نان بربری تازه از تنور دراومده داغ دستمه و دارم میرم خونه اش، ( اون موقع ها که بابا نون تازه میخرید دوتا سوا میکرد و میگفت واسه مامان بزرگتونه... ) همون خونه دوطبقه ای چوبی، حتی ایوان طبقه دوم هم چوبی بود وقتی روش پامیذاشتی جرس جرس صدا میداد، گاهی فکر میکردم الانه که ایوان چوبی بشکنه و من بیوفتم پایین، :))

دیدم رو ایوون واستاده تکیه داده به ستون چوبی و بالبخند نگام میکنه، براش دست تکون دادم با ذوق بوس فرستادم و به خونه اش که نزدیک شدم براش تعظیم کردم.

خدایا چقدر دلم براش تنگ شده.! "

​​ نوشته شده در تاریخ 1401/07/07

.

+ یکشنبه سوم تیر ۱۴۰۳| 18:58|𝐿𝑒𝒾𝓁𝒶| |