علی یه وقتایی یه طوری میشه رفتارش... یه حرفی یه حرکتی که شدیدا برام ناآشناست. سکوت میکنم اینجور مواقع اما باخودم میگم چرا اینجوری کرد! این چه رفتاری بود چه حرفی بود؟! ندیده بودم ازش تاحالا... به خودم میگم نکنه همچین شخصیتی داره رو نکرده. کم کم داره عادی میشه همچی براش. به هرحال آدما وقتی شرایط و موقعیت براشون عادی میشه خود واقعیشون نشون میدن.!

نمیدونم به حساب چی بذارم!

علی هرزمان که درگیر گذشته میشه منو فراموش میکنه. گاهی نگاش میکنم وقتی خوابه، وقتی سرش تو گوشیه، وقتی کتاب میخونه و کلا وقتی حواسش به من نیست دقیق میشم تو صورتش و با خودم میگم این مرد عمیقا دوستم داره.؟!

من وقتی در کنار علی خوشحالم و حس خوشبختی دارم که از گذشته اش دست بکشه. و حرفی از بچه هاش وسط زندگیمون نباشه. دالان مارپیچ سرگیجه آوری که خودشو اسیرش کرده خیال بیرون اومدنم نداره.! این همه دویدنهای بی حاصل پر ضرر.

از رفتار و افکار علی نگران میشم. نگران خودش ، خودم ، زندگیمون...

رشت دروازه خوشبختی ماست. انگار که از گذشته ای مبهم وارد آینده ای روشن بشیم. و فعلا همین بهم انگیزه میده صبوری کنم و ادامه بدم.

.

+ پنجشنبه سوم خرداد ۱۴۰۳| 9:9|𝐿𝑒𝒾𝓁𝒶| |