بالاخره پس از کشمکش بسیار لباسم دستم رسید اما کوچیک بود ![]()
اولین شبی که خونه خودمون دوتایی شام خوردیم ... شب سال نو... ![]()
آرزو میکنم تا نیم قرن آینده با هم اینجا زندگی کنیم. ![]()
یه حس خوب اینکه علی با چیدن سفره هفت سینی که از قبل فکرشو کرده بود تو خونه خودمون غافلگیرم کرد.![]()
علی انسان خوبیه ؛ همراه مناسب زندگیه ، گاهی احساساتش بهم میریزه و منفی میشه که من دقیقا نمیدونم حس منفی به خودشه یا اطرافیانش یا محیط یا شخص من... گاهی نگاهش به من خاصه ، گاهی احساس میکنم سرد و وارفته است، و گاهی اونقدر گرم که تو ذره ذره وجودم نفوذ میکنه... ! ومن ! گاهی احساساتم مثل گل یخ میخکوبم میکنه ! اونوقت غمگین میشم؛ قلبم فشرده میشه؛ و دلم میخاد با هیچکس روبه رو نشم. هیچ کس ینی هیچکس! ![]()
و سکوت ... ![]()
با وجود خستگی و ذوق ذوق کردن کف پام بس که سرپا بودم و مشغول تمیزکاری، انقدر هیجان امشبو دارم که خواب به چشمم نمیاد. دلم میخاد زودتر صبح شه به کارای نیمه تمام برسیم. ![]()
.