بالاخره پس از کشمکش بسیار لباسم دستم رسید اما کوچیک بود

اولین شبی که خونه خودمون دوتایی شام خوردیم ... شب سال نو...

آرزو میکنم تا نیم قرن آینده با هم اینجا زندگی کنیم.

یه حس خوب اینکه علی با چیدن سفره هفت سینی که از قبل فکرشو کرده بود تو خونه خودمون غافلگیرم کرد.

علی انسان خوبیه ؛ همراه مناسب زندگیه ، گاهی احساساتش بهم میریزه و منفی میشه که من دقیقا نمیدونم حس منفی به خودشه یا اطرافیانش یا محیط یا شخص من... گاهی نگاهش به من خاصه ، گاهی احساس میکنم سرد و وارفته است، و گاهی اونقدر گرم که تو ذره ذره وجودم نفوذ میکنه... ! ومن ! گاهی احساساتم مثل گل یخ میخکوبم میکنه ! اونوقت غمگین میشم؛ قلبم فشرده میشه؛ و دلم میخاد با هیچکس روبه رو نشم. هیچ کس ینی هیچکس!

و سکوت ...

با وجود خستگی و ذوق ذوق کردن کف پام بس که سرپا بودم و مشغول تمیزکاری، انقدر هیجان امشبو دارم که خواب به چشمم نمیاد. دلم میخاد زودتر صبح شه به کارای نیمه تمام برسیم.

.

+ سه شنبه بیست و نهم اسفند ۱۴۰۲| 23:4|𝐿𝑒𝒾𝓁𝒶| |